عشق چیز عجیبیست،
حکمت فلسفه همانقدر که پیداست در ازای آن حکمت عشق ناپیداست، البته که نباید این نکته رو فراموش کرد که فلسفه را عقل نیم بند بشر می سازد و عشق رو ان تکهی تپنده که وصله جان آدمیست، با این تفاسیر انگار عشق خارج از دوتا چهارتای آدمی ست ، یکجایی میان ان نبض تپنده یا که در اوهام خیال، دقیقا مشخص نیست انگار که نه مکانی خاصی و نه زمان خاصی وگرنه که بشر امروزی اگر توانش رو داشت و زورش می رسید بلا شک می نشست با ان عقل ناقصاش چرتکه می انداخت تا سود و زیانش را حساب کند و منفعتش اگر چربید بر ضررش ان را با جان پذیرا باشد، نه، نه، جان نه، بهتر است بگویم با عقل، آری دیگر مگر نه اینکه تمام این حساب و کتاب ها را عقل میکند پس عقل بهتر است وگرنه که حکمت دل بی حساب و کتاب است همین قدر رها و آزاد، دل در اندیشه فردا نیست یا در خیال گذشته نیست او حال را می ستاید و هستی را از امروز که خورشید طلوع میکند نگاه میکند و هر ثانیه را لذتی دَرمییابد که انگار قرار بر تکرار ان نیست؛
اما عقل نه همش در کنکاش گذشته است و در طمع فردا اینکه چه کنم بهتر شود فردایم یا که دیروزم چه شد که این شد، همین قدر حسابگرانه زندگی را نگاه میکند و در بند ریاضیات خود دست و ما می زند...
و ذات بشر تا به امروز به دنبال پیدا کردن مکان و زمان این پدیده خارق العاده است و هر بار دست از پا درازتر در مشیعت الهی انگشت به دهان می ماند . .
⁰⁴.⁰⁹.⁰⁹ | الف.سین.رآ | #شاید_تعریف_عشق
جاهلِ نادان | alef.sin.ra 🇮🇷
ماه زیبایم تو که با من همراهی هر دم،
لطف شب های تارم،
ای روشنای تاریکی احساسم،
سفیدی سیاهی روزگارم،
مهربانم لطفا تو همیشه بمان کنارم...