سال ۹۹ بود که تو شاد می چرخیدم و یک کانال عضو بود از این کانالهای مذهبی
این کانال یک صوت گذاشته بود که اسم صوت [طلائیه] بود
(همونی که برای تک تک تون فرستادم)
خلاصه ما هم کنجکاو اینها زدیم و پلی کردیم و گوش کردیم و هعی گوش کردیم و اشک ریختیم
مایی که اصلا نمی دونستیم شهدای دفاع مقدس چیه؟ نمیدونم راهیان چیه؟ اصلا شلمچه چی؟ کجاست؟
فقط شلمچه رو شنیده بودم مقطع راهنمایی میبرند یک اردو چند روزه هست و هیجان و این حرفا
منی که اصلا شهدای دفاع مقدس رو نمیشناختم اصلا ذهنیتی یا عکسی یا چیزی نمیدونستم
واقعا هیچ هیچ هیچ
حالا چی شده بود که داشتم همینطور اشک میریختم پای این صوت
انقدر پیگیر شدم که یک کانال هم پیدا کردم در،موردش بیشتر آشنا شدم و اینها
گذشت و گذشت تا رسیدن به نقطهای که یکروز ما از بلندگو مدرسه صدا زدند و نا رفتیم و گفتند شما انتخاب شدید برای رفتن به شلمچه!!!!
همونی شلمچهای که من فقط با یک صوت،می شناختمش همونی که کم کم من رو با کتب سیده و زندگینامه شهدا اشنا کردی همونی که گاهی شده بود پناه، بی کسیهام
و منی که بال در اوردم واقعا
بابایی که اصلا نمیگذاشت من تا سر کوچه تنها برم و بیام رضایت داد دخترش ازش سه روز دور باشه
اصلا خودمم نمی دونم چی شد
ادمهایی که باهاشون اشنا شدم
مسیری که رفتم
و خیلی اتفاقهای دیگه که هر. کدوم یک روایت جدا دارند ...