من ای صبا ره رفتن به کوی یار نمیدانم؛
تو می روی به سلامت سلام ما برسان..
مینویسم «یا حسن» حُسن ختامش با خودت
بر لبم ذکر تو را دارم، دوامش با خودت
لحظههای عمر خود را میسپارم دست تو
از سلام زندگی تا والسّلامش با خودت
از ادب دور است نزدت دستِ خالی آمدن
زخمهایی کهنه دارم التیامش با خودت
باز هم بال خیالم تا بقیعات پر کشید
من کبوتر میشوم یک روز، بامش با خودت
سر به دامان تو خواهم داشت یا زانوی غم؟
اینکه باشد لحظهی مرگم کدامش با خودت!
از کریمان کم طلبکردن که کفرِ نعمت است
حاجتم را هم که میدانی، تمامش با خودت
-محدثهآشتیانی | آخرین دیدار شاعران ⁰³.¹².²⁵
اینکه باشد لحظهی مرگم کدامش با خودت؛
حاجتم را هم میدانی، تمامش با خودت...
جهل، مرکبی بود که با آن نادانی را به تصویر می کشیدند...
⁰⁴.¹².¹⁴ | در میان حرفها