هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه♥️
از روی تخت بیمارستان بلند شدم. خواستم از اتاق بیرون برم اما فرزاد ناگهان جلوم خــم شد.
هیــنی کشــیدم که دیدم داره بند کفشم رو میبنــده!!! با لحــنی حرصی گفت:
+بند کفشت بازه جــوجه! اگه اینجوری راه بری ممکنه بیوفتی.
بعد از اینکه بند کفشمو بست، خواستم برم اما باز راهم رو بست؛ دستاش رو باز کرد و گفت:
+محیا دکتر گفت زیاد به خودت فشار نیاری. میخوای بغــ*/لت کنم یا کو.لــت کنم؟
چهرهام از خجالت سرخ شد و...🤤😈♥️
https://eitaa.com/joinchat/2877293864Cdf9f016bb8
با خونــدن هرپارت این رمان اشک میریزم😩❤️🔥✨
با همون چند پارت اول، معـ..تاد این رمان شدم🤧🫀
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه♥️
_چی میگی فرزاد؟؟؟؟ کلت به جایی خورده؟ الان که توی بیمارستانیم بهتره تو هم یکسر پیش دکتر بری!!
+خب چی گفتم مگه؟ فقط نگرانت بودم!!
خواستم حرفی بزنم که....🙈💘
https://eitaa.com/joinchat/2877293864Cdf9f016bb8
نگو که رمان (مَحبوبـــِ قَلبمــ🌱) رو تاحالا نخوندی😬🤭❗️
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه♥️
بنر تا ســاعت 6 بمونه♥️
یک ربع پست آخــر باشه❗️
گســترده 4 ســاعته مــبینا