یک روز گرم تابستان، شهید مهندس (مهدی باکری) – فرمانده دلاور لشکر ۳۱ عاشورا – از محور به قرا رگاه بازگشت. یکی از بچهها که تشنگی مفرط او را دید، یک کمپوت گیلاس خنک برای ایشان باز کرد، مهدی قدری آن را در دست گرفت و به نزدیک دهان برد، که ناگهان چهره اش تغییر کرد و پرسید: (امروز به بچههای بسیجی هم کمپوت داده اید؟) جواب دادند: نه، جزء جیره امروز نبوده. مهدی با ناراحتی پرسید: (پس چرا این کمپوت را برای من باز کردید؟ (گفتند: دیدیم شما خیلی خسته و تشنه اید و گفتیم کی بخورد بهتر از شما. مهدی این حرفها را شنید، با خشم پاسخ داد: (از من بهتر، بچههای بسیجی اند که بی هیچ چشمداشتی میجنگند و جان میدهند). به او گفتند: حالا باز کرده ایم، بخورید و به خودتان این قدر سخت نگیرید. مهدی با صدای گرفتهای به آن برادر پاسخ داد: (خودت بخور تا در آن دنیا جوابگو باشی!)
#قهرمان_محله
#برکت_محله
#هر_روز_یک_شهید
زندگینامه شهید محمد حسن طاهری
شهید محمد حسن طاهری در سال 1326 در روستای ساروق اراک متولد شد و در سن سه سالگی مادرش را از دست داد و به سرپرستی پدر تربیت شد او در خانواده بسیار مذهبی و پایبند به اسلام پرورش یافت در سن 7 سالگی قدم به سنگر مدرسه گذاشت و تا کلاس ششم ابتدایی به درس ادامه داد، با توجه به مشکلات زندگی و عدم امکانات تحصیل جهت کار به تهران رفت حدود 9 سال در تهران به خشکشویی اشتغال داشت و در 19 سالگی به سربازی رفت در مدتی که تهران بود در مجالس و منابر شرکت می کرد و اکثراً در مهدیه تهران از منبر آقای کافی استفاده می نمود.
از علاقمندان به ائمه اطهار (ع) و روحانیت بود .شهید طاهری پس از سربازی به روستای ساروق بازگشت و با دختر یکی از بستگان خود ازدواج نمود که ثمره این ازدواج دو پسر به نام های علی و مهدی طاهری می باشد.
در سال 1354 به استخدام شرکت هپکو درآمد در زمان طاغوت رفتار و فعالیتهای مذهبی و سیاسی او در بین دوستان و همکاران خود مشهور بود در هیئتها و جلسات قرآن و عزاداری شرکت می نمود .او از عاشقان حضرت مهدی(عج)بود دائم زیر لب زمزمه یا مهدی می کرد تا اینکه انقلاب اسلامی به رهبری زعیم عالیقدر اسلام حضرت امام خمینی(ره) شروع شد و در راهپیماییها از گروه انتظامی بود که نظم راهپیمایی را عهده دار می شد و نقش بسیار ارزنده ای در براندازی رژیم منحوس پهلوی داشت و در تکثیر و پخش نوارها و اعلامیه های حضرت امام از قم به اراک اقدام می کرد.
پس از پیروزی انقلاب مدتها با کمیته انقلاب اسلامی همکاری شبانه روزی داشت و دو بار به کردستان برای سرکوبی منافقین و ضد انقلاب اعزام شد و سپس به کار و تولید در کارخانه ادامه داد .روزها در فعالیت تولید کوشش می کرد و شبها از دستاوردهای انقلاب در محل های شهر پاسداری و حراست می کرد او در درگیری با ضدانقلاب چه در محل کار و چه در سطح شهر فعالیت چشمگیری داشت .در محیط کار بسیار فعال و خوش برخورد بود شهید طاهری از مداحان اهلبیت بود و در تشکیل انجمن اسلامی کارخانه نقش اساسی داشت و انجمن اسلامی را در منزل خود تشکیل داد .
با شروع جنگ تحمیلی از اولین گروه داوطلب اعزام به جبهه بود در تاریخ 1359/7/10 عازم جبهه حق علیه کفر گردید در ایامی که در جبهه بود هرچند کوتاه مدت ولی توصیه به نماز جماعت و دعا و حفظ آیات قرآن می نمود و در این مدت بسیار جدی و دلسوز بود و سرانجام در مورخه 59/7/22 در مقابله با عراقیهای متجاوز در پشت کارخانه نورد اهواز داخل جنگلها به فیض شهادت نائل آمد .
روحش شاد و یادش گرامی باد.
#شهید_محله
#هر_روز_یک_شهید
نوید شاهد- شهید "محمدجواد آصفری" چهاردهم فروردین 1342 در شهرستان اراک به دنیا آمد. پدرش اسماعیل و مادرش گوهر تاج نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و دوم تیر 1361 با سمت فرمانده دسته در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شکم، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
به گزارش نوید شاهد استان مرکزی، شهید محمدجواد آصفری در سال 1342 همزمان با تبعيد امام عزيز و سخنراني ايشان كه فرمودند: سربازان من در گهواره ها خفته اند، در يكي از اين گهواره ها نوزادي به دنيا آمد كه او را محمدجواد ناميدند.پدر ايشان مردي مذهبي و اهل مسجد بود و يكي از معتمدين محل به شمار مي رفت. مادر ايشان نيز زني ساده و مؤمنه بود كه در بين فرزندانش علاقه خاصي به محمدجواد داشت.
كم كم محمدجواد بزرگ شد و بعد از گذراندن دوران تحصيلي ابتدايي و راهنمايي وارد دبيرستان شد و به خاطر هوش زياد و نمره هاي خوب وارد رشته تجربي شد و خانواده چشم انتظار بودند تا پسر بزرگشان تحصيلاتش تمام شده و وارد دانشگاه شود ولي نمي دانستند كه او دانشگاه اصلي اش را انتخاب كرده است.
بعد از گرفتن ديپلم وارد سپاه شد ولي نه به عنوان داشتن شغل، بلكه به قول خودش سپاه همانند يك دانشگاه بود.
در سپاه با دوستان شهيدش رضا پاكپور، محمود معين الاسلام، سيد عباس سجادي، محمد منصوري و رحيم صالحي آشنا شد و اين تيم شش نفره هرگز تا لحظه شهادت از يكديگر جدا نشدند و از سپاه حقوق نگرفتند حتي غذاي سپاه را هم نمي خوردند و هميشه به دنبال مسائل معنوي مانند دعاي كميل دعاي توسل و برنامه هاي مذهبي بودند.
هر وقت با دوستانش در منزل جمع ميشدند به خواندن نوحه و دعا مشغول مي شدند شايد در اين جمع هاي عاشقانه عهدنامه شهادتشان را نيز امضا كرده بودند چرا كه يكي يكي در عمليات هاي مختلف به شهادت رسيدند.
جواد عزيز داراي دو خواهر و يك برادر بود كه به شكر خدا آنها نيز در راه انقلاب فداكاريهاي خاص خود را انجام دادند.
در عمليات رمضان جواد دوست داشت برادرش حسن را همراه خود ببرد ولي از او خواست بماند و راهش را ادامه دهد.
بالاخره سال 61 فرا رسيد و جواد عزيز راهي جبهه شد. ديگر سر از پا نمي شناخت انگار اين دنيا برايش همچون قفس تنگ شده بود. مانند پرنده اي قصد پرواز داشت و خودش پيراهن مشكي خريد و بر تن كرد. ديگر نمي توانستي او را در اين دنيا و مسايل دنيوي ببيني. فقط مي توانستي لحظه اي گذرا ديدارش كني و تمام حرف هايش از شهيد و شهادت را بشنوي.
جايگاه اصلي اش مزار شهدا بود. ديگر مناجات و دعاهايشان را نيز آنجا مي خواندند و داخل قبر مي خوابيدند.
از تيم شش نفره آنها، انگار مي خواست اولين پرستويي باشد كه به ديار حق پرواز مي كند. روز موعود فرا رسيد و او براي خداحافظي از خانواده آمد. ديگر واقعا پروازش را مي ديدي. از پدر و مادر و خواهرها و برادرش خداحافظي كرد. جدايي اش از خانواد مخصوصا براي مادر خيلي سخت بود. مادري كه اميدها و آرزوها براي او داشت. ولي ديگر چاره اي نبود جوادش در حس پرواز بود. جواد دست پدر پير را بوسه زد و از او حلاليت طلبيد. پدر فقط او را دعا مي كرد در حالي كه محاسن سفيدش از اشك خيس شده بود.
شب 21 ماه رمضان شب شهادت مولاي متقيان حضرت امير المؤمنين علي (عليه السلام) بود. پدر و مادر در حال درست كردن نذري براي سلامتي محمدجواد بودند. مادر پريشان بود، انگار مي دانست جوادش پرواز كرده است. آري در همان شب، محمدجواد آصفري در عمليات رمضان به آرزوي شهادت رسيد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
#شهید_محله
#هر_روز_یک_شهید
#رسم_عاشقی