- فنجانی چای بودم بر روی میز ؛
سرد و تلخ ؛
و در نهایت با جملهیِ
‹ بگذارید برایتان عوضش کنم ›
به پایان رسیدم.
دلم ميخواد سبد لباس هاى شسته شده رو
بردارم برم تو حياط و همينجور ك لباسا رو
ميتكونم و صاف روى بند ميذارم و باد لا به
لاى موهام پيچيده ، به كوهاى آلپ به گاو ها
به درختا نگاه كنم و از خوشى زياد همونجا
سكته كنم و تمام :)!
وقتی یه همسفرِ خوب داشته باشی
دیگه دنبالِ رسیدن به مقصد نیستی !
دنبالِ طولانیترین ؛
جادههای دنیا میگردی...