مَنأنا؟:)
|`•♪
بمونه یادگاری از امروز تو یه گوشه از کانال .
یه جورایی #نگارینه هم به حساب میان بالاخره 🦦🌟
مَنأنا؟:)
|′′چشمهایش برق میزد؛ نه از ترس، از شجاعتی که حتی خودش هم نمیدانست از کجا آمده. شاید شجاعتی که از
یه روایت دلی و یهویی تو دل بامداد شبِگذشته نوشتم
که ازش استقبال خوبی شد
گفتم اینجا هم باشه،خاطره شه:)
مَنأنا؟:)
به به کابل سرنوشت ساز برای زال ما هعیی زال هعی کابل حالا مهراب نامی حاکم کابل که قراره اسمشو از ا
اینقدر از این دختر تعریف کردن کردن
که زال عاشق و شیدای این دختری که ندیده بود شد
هوش حواسش همه شده بود دختره
کل شب رو تا صبح بهش فکر می کرد
صبح که شد مهراب باز هم اومد پیش زال،
بچه گل از گلش شکفتت
به بهه پدر زن عزیزم از این ورا خوش اومدی ،صفا آوردی
چی دلت می خواد از من هرچی خواستی بگو تا برآورده کنم ؛
مهراب گفت :درخواستی ازت ندارم جز اینکه بیای به سرای من و دلم رو شاد کنی
زال بچه موند چی بگه،
از یه طرف دلش می خواست بره دختره رو ببینه
از یه طرف نمی شد ،مردم چی میگفتن! می گفتن رفته خونه ی نواده ی ضحاک مهمونی؟ اونم کی !!پسر سام!
برگشت گفت نه عمو نه
نمی شه بیام دلم می خوادا اما سام بفهمه من اومدم خونه ی یه بت پرست از دستم شاکی میشه
نمی تونم بیام .
مهراب گفت آفرین آفرین بهت که اینقدر بچه ی خوبی هستی خلاف تفکر بابات عمل نمی کنی
اما هعی تو دلش چی گذشت؟
زال رو یه بی دین دید و از تفکرش ناراحت شد
مهراب که رفت
زال با خودش گفت بزار سعی کنم ببینم این همراهانم نرم می شن
توکل به خدا بسم الله
عجب آدمیه این مهراب
به به
چقدر خوشم میاد از اخلاقش اصلا خیلی فهمیده است نگاه
همراهان زال کاملا باهاش مخالف بودن
ولی به اجبار با زال همراهی می کردن
چون دیگه همه فهمیده بودن زال ما عاشق دختر مهراب شده ؛
مهراب به سرای خودش رفت
همسر و دخترش رو دید که تو باغ بودن تو دلش یه دور قربون صدقه شون رفت که به به چقدر خوشگلن
خبر اینکه مهراب رفته بود پیش زال و باهم وقت گذرونده بودن این ورا (کابل) رسیده بود
سیندخت (همسر مهراب) اومد پیشش و در مورد زال پرسید
بگو ببینم این همون پسرِ سامه؟
شنیدم پیش سیمرغ بزرگ شده
مثل پدرش شایته ی پهلوونیه یا شبیه مرغاست؟
ادامه داره...
#شاهنامه