eitaa logo
مَن‌أنا؟:)
77 دنبال‌کننده
174 عکس
24 ویدیو
0 فایل
اصل‌ماجرا؛ به‌دنبال‌خود... اگه خواستی یه چیزی‌بگی https://daigo.ir/secret/41428323218 پ‌ن؛تصویر پروفایل‌‌=عکس‌گرفته‌شده
مشاهده در ایتا
دانلود
مَن‌أنا؟:)
هوشنگ با یارانش داشته از کنار کوهی رد می شد که موجود دراز و سیاهی دیده که داره با سرعت به سمتشون میا
♡‌ این اولین قسمت شاهنامه ایه که تو کانال بوده اگه خواستین از اینجا مطالعه کنین تا به داستان برسین (اونایی که همراه ما نبودن تو شاهنامه:) البته نوع نوشتاریش فرق می کنه و الان مدل نوشتنش صمیمی تر شده‌✿⁠  امروز شاهنامه داریم:)))
-❄️
مَن‌أنا؟:)
سلم و تور با سپاهشون وارد جیحون شدن ؛ فریدون وقتی باخبر شد، منوچهر رو نصیحت کرد (همون نواده ی ایرج)
‌ قباد پاشد رفت پیش منوچهر که آره حاجی اینا دارن گنده گویی میکنن منوچهر هم خندید و گفت نادانان و از خدا هم تشکر کرد کلا نسل اندر نسل خیلی سپاس گوی خدا بودن هرچی می شد می دونستن که منشاء خداست و تشکر می کردن بعد اومد دستور داد جشنی برپا کنن کلا اهل کیف بودن منوچهر این وسطا گفت:تو این جنگ مشخص میشه جد من کیه و من از نژاد کی ام و انتقام پدرم رو میگیریم ؛ خلاصه منظورش این بود که مشخص میشه چجوری از نواده ی فریدونه شب که شد سرو شاه و قارون رفتن به سمت سپاهایان و بهشون گفتن این جنگ ،جنگ با شیاطین و دشمنان خداست پس هرچی توان دارین به کار بگیرین تا پیروز بشین خدا هم پاداشتون میده سپاهیان هم گفتم آره بابا هستیم تا تهش و اینا خلاصه تاییدش کردن صبح که شد در کمال تعجب هیچ جنگی شکل نگرفت، یعنی هیچ کدوم از طرف ها جنگ رو شروع نکردن. حالا چرا؟ چون سلم تور داشتن فکر می کردن که یه نقشه ای بریزن تا شبیخون اما نکته قابل اینجاست مه منوچهر چند تا جاسوس داشت که اومدن خبر شبیخون رو به منوچهر دادن اوناهم سپاه خودشون رو آماده کردن. وقت شبیخون رسید سلم و تور طبق نقشه حمله کردن ادامه داره... یا چی
او و دوستانش he and his friends1_17446184077.mp3
زمان: حجم: 5.6M
ایشون شده یکی از مورد علاقه‌هام:))
خلق خدا همیشه ی‌خدا ناراضیه اگه بهترین ها هم دم دستش باشه باز میگه نه چقدر موجودات عجیبی ان
نتیجه ایشونو میزارم حتما
ممنون از اونی که می خواد فردا بیاد ، کارگاهم خیلی تمیز شد😂❤️
امروز نشد ولی فردا حتما شاهنامه میزارم:))
مَن‌أنا؟:)
‌ قباد پاشد رفت پیش منوچهر که آره حاجی اینا دارن گنده گویی میکنن منوچهر هم خندید و گفت نادانان و ا
اونا اصلا خبر نداشتن که نفوذی ای بینشونه و نقشه شون لو رفته و بببلللهه!! وقتی دیدن سپاه ایران آماده است شوکه شدن! جنگ سختی شد این بزن اون بزن تور که دید داره کم میاره فرار رو بر قرار ترجیح داد اما از شانس بد روزگار برای تور، منوچهر جلوش سبز شد منوچهر نه گذاشت نه برداشت با نیزه تور رو از روی زین بلند کرد و به زمین زد حاجی مون زور و بازویی داشته؛ بعد هم سرش رو از تنش جدا کرد و سر تور رو همراه با نامه ای که لحنش حالت تبریک و شادباش داشته ،فرستاد برا فریدون آخه یکی نیست بگه سر پسرشه ها پشمک که نیست خلاصه اون نامه هم مثل بقیه نامه های آدم خوبای داستان با نام و یاد خدا و سپاس از خدا شروع شده و یکم از نحوه ی جنگ گفته بعد با یه فرستاده نامه رو راهی کرد به سمت فریدون فرستاده ی با فهم و درک ما گویا کل مسیر رو گریان و شرمسار بوده ، چون به این عقیده بوده که پسر هرچقدر هم بد کار باشه بازم پسره و غمش قراره برای فریدون سخت باشه. فرستاده سر پادشاه چین (تور) رو گذاشت جلو پای فریدون حالا دوربین رو بگیریم این ور داستان؛ وقتی سپاه سلم از کشته شدن تور با خبر شدن به سمت منطقه ای به نام دژالانان حرکت کردن منوچهر که فهمید با خودش گفت اینا وارد دژ بشن دیگه دسترسی بهشون سخته چون وسط اون دژ آب بوده چیکار کنم چیکار نکنم تصمیم گرفت قبل از اون ها داخل دژ بشه و اونجا رو محاصر کنه ادامه داره... یا چی
نزدیک‌به هشت‌ساعت‌ درگیر این فسقلی‌هابودیم:)