محمد در اتاق رو باز کرد. سلمان به ساعت روی دیوار خیره شده بود، نگاهش ثابت بود، اما بدون هیچ توجهی نسبت به زمان. لبهاش داشت میلرزید. دستهاش که به سختی جلوی بدنش آویزون شده بودند خیلی آروم تکون میخوردند.
محمد یه قدم جلوتر رفت، صدای قدمهاش فضای ساکت اتاق رو پر کرد.. «سلمان؟»
چشمهای سلمان آروم بالا اومد. اما انگار پشت لایهای ضخیم از کابوسها و یادها گیر کرده بود. تند تند نفس میزد. هر بار که نفس میکشید، انگار به زحمت نفسش رو از گلو بیرون میداد.
«سلمان، منم.»
سرش کمی تکون خورد. لبهاش کمی باز شد. اما صدایی ازش در نیومد. لحظهای مکث کرد، بعد با صدای نحیف و لرزون گفت: «…ب ب.. بازم شروع شد؟»
محمد سرش رو آروم به سمتش چرخوند. سکوت اتاق، با این سوال سنگینتر شد. «چی شروع شد؟»
سلمان پلک زد، تلاش میکرد چیزی بهمون بگه اما مغزش مقاومت میکرد. انگار اطلاعات ذهنیش بین لایهای از دود و تاریکی مخفی شده بود. یهو گفت: «بازجویی.»
سکوت بینمون طولانیتر شد. من و محمد به هم نگاه کردیم. دکتر ناصری بیحرکت ایستاده بود، به صحنه نگاه میکرد و هیچ واکنشی از خودش نشون نمیداد.
محمد خیلی آروم گفت: «نه، سلمان. ما اینجا برای بازجویی نیستیم.»
سلمان سرش رو پایین انداخت. انگشتهاش بیوقفه روی لباس بیمارستانش میلغزید. شبیه کسی که دنبال چیزی تو جیبهاش میگرده، اما نمیتونه اونا رو پیدا کنه. سرش رو یواش چرخوند سمت ما و با یه لحن خیلی غمانگیز گفت: «شما هم مثل همونایید...»
محمد یک قدم جلوتر رفت، اخم کرد. «چی؟»
سلمان آروم، اما به شدت، همونطور که نگاهش در حال قفل شدن به ما بود، تکرار کرد: «شما… هم مثه اونایید. همهتون یه جورید. سوال میپرسید، ولی جواب نمیخواهید. فقط میخواهید بفهمید سالمم یا نه. میخواید بدونید هنوز چیزی توی مغزم مونده یا نه...»
محمد به دکتر ناصری نگاه کرد، اما دکتر همچنان بیحرکت و بیتفاوت به این صحنهها، ایستاده بود، انگار هیچ چیزی اونو شگفتزده نمیکرد.
محمد یک قدم دیگه هم جلو رفت، حالا فاصلهشون خیلی کم شده بود. صداش ملایمتر شد، انگار که بخواد سلمان رو از این مه وحشتناک بیرون بکشه: «سلمان، من و تو همکار بودیم. دوست بودیم. یادت نمیاد؟»
سلمان نیشخند زد. تلخ و کشدار... بعد سرش رو به دیوار تکیه داد. چشمهاش به سقف خیره شد. نگاهش گم شده بود. انگار به چیزی دورتر از این اتاق و این دیوار خیره شده بود. «دوست؟» مکث کرد و زیر لب گفت: «دوست نمیپرسه که یادت هست یا نه.» بعد هم بلند بلند زد زیر خنده. چشمهاش دوباره به ساعت دوخته شد. انگار زمان متوقف شده بود. حین خندههاش شروع به لرزیدن کرد. صداش هنوز بلند نبود، اما از لحنش اضطراب معلوم بود: «اونها... نمیخوان که یادم بمونه... میخوان همه چی یادم بره...»
چشمهاش سریع دور اتاق چرخید، مثل کسی که دنبال چیزی نامرئی میگرده، چیزی که فقط خودش میبینه.
محمد نفسش رو تو سینه حبس کرد. یک قدم دیگر جلو اومد، حالا فاصلهشون کمتر از چند سانتیمتر بود. دستش رو آروم روی شونه سلمان گذاشت، اما سلمان تکون محکمی خورد و سرش رو عقب کشید، انگار تماس با آدمها براش شبیه سوزش آتش بود.
«سلمان، تو... تو باید بهم بگی چی شده. من میخوام کمکت کنم.»
سلمان به سرعت سرش رو بالا آورد. چشمهاش برق زد، از ترس، از خشم... بیرحمانه داد زد: «کمک؟ کمک؟» با یه لحن سرد و بریده گفت: «آها، کمک... تو هیچوقت به من کمک نکردی... همیشه منتظر بودی... میخواستی منو بکشی... اما اونا نمیذارن... نمیذارن...»
محمد دستش رو پس کشید، ناخواسته یک قدم به عقب رفت. احساس کرد تو این لحظه، هر تلاشی برای نزدیک شدن به سلمان اوضاع رو بدتر میکنه.
چشمهای سلمان دوباره به نقطهای دور خیره شد، انگار چیزی رو میدید که ما نمیتونستیم ببینیم. سکوت سنگینی اتاق رو گرفته بود.
صدای تیک تاک ساعت، توی فضا پیچیده بود. ناگهان، سلمان با حرکت ناگهانی و غیرمنتظره به جلو پرید، چشمانش به محمد قفل شد، نفسش تند و وحشی.
«نمیفهمی؟ همه اینها توی سر منه... همه اینها... من اینجا نیستم... من هنوز اونجام... اونجا گیر افتادم...»
هیچ چیزی از حرفاش دستگیرم نمیشد. دستهاش رو روی سرش گذاشت، انگار میخواست چیزی رو از ذهنش بیرون بکشه. «کلافم کردید این صدا رو... مخم میره. چند بار بهتون گفتم خاموشش کنید!»
دکتر ناصری بیصدا دستش رو به سمت ساعت برد و با آرامش باطریشو درآورد. بعد هم گفت: «خودت گفتی ساعت میخوای.»
سلمان چشمهاشو از دکتر ناصری برگردوند، رو به دیوار کرد و با لحنی گیج گفت: «من گفتم... امم.. چون شما نمیخواستید بذارید بفهمم که چه مدته اینجا هستم... میخواستید کاری کنید همه چیز یادم بره.»
#اتاق_۲۱۲
#قسمت_ششم
@aliya_ne