به سلمان نگاه میکردم. دنبال مردی میگشتم که بین خرابههایِ این سلمانِ شکسته محو شده. محمد هم شبیه من نگاهش روی اون قفل شده بود. نفس عمیقی کشیدم. به دکتر ناصری نگاه کردم که همچنان با همون سکوت ایستاده بود. بعد چند لحظه، اخمهاشو جمع کرد، به ساعت خاموش روی دیوار نگاهی انداخت و زیر لب گفت: «من باید مدارک سلمان رو از پرونده بیارم. همینجا بمونید.»
بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی باشه به سمت در رفت. در رو هم پشت سرش بست و لحظهای بعد، صدای قدمهاش توی راهرو محو شد.
سکوت سنگینی بین ما و سلمان افتاد. سلمان بیحرکت به پایین زل زده بود. انگشتهاش هنوز روی لباس بیمارستانیش میلغزید. اما این بار انگار حرکاتش هدفمندتر شده بود. خیلی سریع، از جیب لباسش یک دستمال سفید بیرون کشید و اون رو روی پاش باز کرد. انگشتهای لرزونش روی دستمال کشیده شد. انگار دنبال چیزی میگشت. بعد، دستش رو به سمت میز کنار تخت برد. خودکار شکستهای از زیر میز برداشت و شروع به نوشتن کرد.
خودکار با خشخش خفهای روی دستمال کشیده میشد. محمد ناخودآگاه عقب رفت. «سلمان؟ داری چیکار میکنی؟»
سلمان جواب نداد. صورتش خالی از احساس بود، اما چشمهاش… اون برق عجیب، اون سایهی ترس و هوشیاری، همهی اونها تو چشمهاش موج میزدند.
خودکار رو با فشار روی دستمال میکشید. نوک خودکار چندبار روی دستمال لغزید، اما سلمان بدون مکث به نوشتن ادامه داد. انگار واژهها از دستش فرار میکردند و باید قبل از اینکه از ذهنش پاک بشن شکارشون میکرد.
جلوتر اومدم تا بتونم ببینم چی نوشته.
وقتی نوشتن تموم شد لحظهای به نوشتهاش خیره موند، بعد دستمال رو به سمت محمد هل داد.
خیلی درهم نوشته بود. واضح نبود. خیلی نمیتونستم بخونم اما دو چیز توجهم رو جلب کرد. «رسول هدایتی قبلا توی اتاق ۲۱۲ بوده. بعضی وقتا کلماتی رو به زبون میارم که نمیخوام… بعضی وقتا، حرفایی که باید بزنم، یادم میره.»
محمد به دستمال خیره شد. صورتش عرق کرده بود. هیچی نمیگفت، آب دهانش رو قورت داد. ناخودآگاه روی دستمال نوشت: «میدونی چه داروهایی بهت دادن؟»
سلمان سرش رو آروم بالا آورد. میخواست چیزی بنویسه. اما…
صدای چرخش دستگیره تو سکوت اتاق پیچید.
چشمان سلمان لحظهای درشت شد. بعد، انگار که زنگ خطر در ذهنش به صدا دراومده باشه، نفسش رو برید و با سرعت دستمال توی مشتش فشرده شد. انگار که هیچوقت وجود نداشته.
در باز شد. دکتر ناصری وارد شد. نگاه سریعی به محمد انداخت و گفت:
«چیزی شده؟»
محمد به سلمان نگاه کرد. بعد به دکتر. گلوش خشک شده بود. صداش آروم بود، اما کمی دیرتر از حد معمول اومد: «نه… هیچی.»
#اتاق_۲۱۲
#قسمت_هفتم
@aliya_ne