این متن رو محمد آهوخوش واسه مسابقه نویسندگی برآوا نوشته. یه کتابخون حرفهای که تقریبا یک سال پیش خیلی جدی نوشتن رو شروع کرد و حالا ماهیچههای نوشتنش حسابی ورزیده شده ...
ایول به شما آقا محمد ✌️
@aliya_ne
هدایت شده از برآوا | باشگاه تربیت و مهارت
قصهی خون و قیام.pdf
1.65M
وقتی یه مربی و معلم الهیات دست به قلم میبره از تک تک کلماتش نکات تربیتی و ایدئولوژیک جاری میشه. اصن انگار درسنامه سیاسی انقلابی نوشته. دیالوگها کلا ساختار آموزش مبانی سیاسی داره!
دمت گرم آقا سید محمد امامی✌️
اونقدری که شما خوب مینویسید اصن آدم به وجد میاد!
@barava
مجنون | علیعلیان
وقتی یه مربی و معلم الهیات دست به قلم میبره از تک تک کلماتش نکات تربیتی و ایدئولوژیک جاری میشه. اصن
این متن رو سید محمد امامی واسه مسابقه نویسندگی برآوا نوشته. یه معلم فلسفه خونده که پژوهشگر تاریخ شفاهیه و دقیق و نقطه زن مینویسه. ایول به شما آقا سید ✌️
@aliya_ne
هدایت شده از هیات محبان اباالفضل العباس(علیه السلام)
خواستم بگم ما هنوز سر عهدی که با شهدا بستیم هستیم؛ انشاءالله فردا همه بچههای هیات «به نیابت از شهید حسین ولایتی و شهید علیرضا حاجیوند» میان پای کار انقلاب و تو راهپیمایی عزت آفرین ۲۲ بهمن شرکت میکنند. همدیگه رو توی خیابون قاضی پیدا میکنیم...✌️
@mohebandez
هدایت شده از برآوا | باشگاه تربیت و مهارت
پادگان ارتش.pdf
270.3K
ما تو جمعمون دو تا آدم داریم که به معنی واقعی کلمه ذهن خلاقی دارند. ۱.سبحان ۲. امیرپارسا ...
استعداد پارسا رو تو این متن میتونید مشاهده کنید. البته ناگفته نماند منم یکمی کمکش کردم. اما ایده پردازیش فوق العاده بود، اگه حرف گوش میکرد و نکات من رو اجرا میکرد بهترم میشد✌️
@barava
شیخ سجاد بزرگی، سخنران هیأتمون مدتیه که بهخاطر شرایط شغلی از دزفول دوره، اما این دوری باعث نشده از کار فاصله بگیره!
توی این مدت، دست به قلم شده و یه رمان جذاب تو ژانر فانتزی نوشته؛ یه داستان پر از ماجراجویی، جادو، تخیل و مفاهیم عمیق مذهبی.
پیک مسیح رو میتونید رایگان توی این کانال بخونید! ✌️
(لینک کانال)
@aliya_ne
راستی، امروز آقا حکم جهاد داد؛ توی حوزه تولید محتوا، تولید فکر، تولید اندیشه. تو چند وقت اخیر چنین بیانی از ایشون ندیده بودم...
برداشت من اینه که امروز عرصه کار فرهنگی شبیه همون جنگ نظامی دهه شصته؛ شرایط خوب نیست. حجم آتش دشمن سنگینه، امکانات و ابزارش گسترده است، خیلی از مواضع رو از دست دادیم، مدل جنگیدن رو هم باید اختراع کنیم.
همه میدونن من اهل سیاهنمایی نیستم، دوست ندارم کسی رو ناامید کنم. ولی بیاید واقعیت رو ببینیم. مقابل ما یه جبهه متمرکز، دقیق، هدفمند و پرکار وایستاده که برای دنیاش میجنگه. درسته، این طرف هم آدمایی هستن که ایمانشون جوریه که اگه تو شعب ابیطالب بودن هم کم نمیآوردن، درسته که خدا یه موقعی یه جوون با اخلاص رو بلند میکنه و ازش محسن حججی میسازه؛ جوری که میلیاردها بودجه و هزاران کمپین نتونن همچین اثری رو بذارن.
اما راست و حسینی بگید شما این روزها چند نفر رو دیدید که تا چند وقت پیش صف اول هیئت سینه میزدن، اهل پیادهروی کربلا و امام حسین بودن، اما الان کاملاً متفاوت و بیخیال یا حتی ضد مذهب شدن؟
این روزها کم نیستن آدمایی که همه این چیزا رو میبینن ولی باز کار فرهنگی رو یه کار مستحب میدونن. خیلی کم دیدم کسی که رسالت خودش رو تو این حوزه تعریف کرده باشه.
ماجرا واضحه. دشمن برای دنیاش حریصه.
و این سمت، اگه کسی هم کاری میکنه، خسته است، تنهاست، بیبرنامه است، اهل کار جبههای نیست و رسالت خودش رو پیدا نکرده. کار سخته. خیلی هم سخته.. روحش شاد مرحوم ضابط میگفت: یه جوری کار کنید که اون دنیا به خدا بگید: «خدایا، دیگه رمق نداشتم کار کنم...»
علیان، بهمن ۱۴۰۳
@aliya_ne
10.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ پول خرج میکنن که به شما بگن بدبختی
🔹یکی از دلایلی که ایرانی با اولین مشکل فکر میکنه بدبخته چیه؟!
🔹پول خرج میکنند که شما فکر کنی هیچ کجای دنیا هیچ اتفاقی نمیافتد.
#دزمهراب
🌐 DEZMEHRAB.IR
✅اخبار فوری دزفول در شبکه های اجتماعی👇
🟠http://eitaa.com/joinchat/1654587394Cfd98d20c25
🟢http://sapp.ir/dezmehrab
🔵http://telegram.me/dezmehrab
🟣http://B2n.ir/Dezmehrab
تنها چیزی که میدونستم این بود که مقصد، یه بیمارستان روانیه. جایی بین مشهد و نیشابور دور از شهر، وسط برهوت. تو پروندهای که داخل قطار مرور کردم تنها یه آدرس ناقص بود، چند صفحه گزارش دسته بندی نشده، طولانی و مبهم که هیچ چیز خاصی ازش در نمیومد. قطار که نزدیک ایستگاه نیشابور رسید، آنلاین تاکسی گرفتم تا معطل نشیم. راننده یک افغانی تاجیک بود که از هر دری سخنی واسه گفتن داشت و یهریز صحبت میکرد. از تاریخ و سیاست گرفته تا هویت و فرهنگ. سال ۸۸ اومده بود ایران، تو این سالها بچههاش هم اینجا درس خونده و شاغل شده بودند. اونم دیگه سراغی از وطنش نگرفته بود. پسرش ادبیات خونده بود و شعر میگفت. وقتی اینها رو با شوق برای ما تعریف میکرد، محمد تو خودش کز کرده بود. جلو نشسته بود و از شیشه ماشین زل زده بود به کویر. تو کل مسیر هیچ نمیگفت و هیچ واکنشی هم به صحبت راننده نشون نمیداد. جاده خاکی رو که شروع کردیم، راننده هم دیگه صحبت نکرد. بعد دو سه کیلومتر، همونطوریکه گرد و غبار روی شیشههای ماشینش رو نگاه میکرد، ایستاد. در رو باز کرد و با لحنی که هیچ جای چونهزدن نمیذاشت، گفت: «دیگه من از اینجا پیشتر نمیرم. اتومبیل تازه تعمیر شدهست. پیاده شین.»
محمد، همونطور که از ماشین پیاده میشد، زیر لب غر میزد. پیشنهاد داد کرایه رو دو برابر بدیم، اما راننده لبخند تلخی زد، حتی سمتمون نگاه هم نکرد. فقط دور زد و گفت به خیر باشید. بعد هم پشت پردهای از غبار محو شد. حالا مونده بودیم ما و جادهای که تا افق کش میومد و آفتابی که اختلاف زیادی با دمای جهنم نداشت. محمد کولهاش رو روی شونش جابهجا کرد و آهی کشید. «چند کیلومتر مونده؟»
لینک نقشه رو روی ساعتم باز کردم و گفتم حدودا «دوازده»
نگاهی به انتهای جاده انداختم. نقطهای که احتمالا یک ساختمان سیمانی بود تو تلاطم گرما شبیه هالهای لرزان شده بود. فرصت خوبی بود که بیشتر با محمد آشنا بشم. داخل قطار، جز چند جملهی رسمی، حرفی بین ما رد و بدل نشده بود. تو جلسهی معارفه هم همینطور، هیچچی از شخصیتش نمیدونستم. فقط پرونده رو که تحویلم دادند، گفتند: «ایشون هم در این مأموریت همراهتون هستن.» تعارفات معمولی، اینکه محمد تو سازمان شناختهشده است، آدمی که پروندههای پیچیدهی مواد مخدر و جاسوسی سایبری رو بهش میسپارن. شنیده بودم از اوناییه که تو جلسات، بقیه ساکت میشن تا ببینن چی میگه. چند تا از پروندههاشو که خوندم متوجه شدم حرفایی که در موردش زدن اغراق نیست. از نظر کاری حسابی موفق بوده. اما چیزی تو نگاهش بود که با آدمهای معمولی فرق داشت. سنگینیِ چیزی که روی دوشش حس میشد. اما نمیدونستم چیه؟ محمد رو به چند دلیل برای این ماموریت انتخاب کرده بودند. اینکه روانشناس بود، آدم عمیقی بود. مهارتهای مختلفی داشت که توی هر عملیاتی به کار میومد و از همه مهمتر بخاطر اینکه مجرد بود. برای من سه ماه ماموریت اون هم وسط کویر مکافاتی بود.
ازش پرسیدم «چرا متأهل نشدی؟»
مکث کرد. انگار چند لحظهای تو ذهنش کلمات رو بالا و پایین کرد، بعد شونه بالا انداخت. «بودم.»
با تعجب پرسیدم «بودی؟» دوست داشتم زودتر بفهمم ماجرا چیه؟
چیزی تو نگاهش برق زد. ولی لحظهای بعد محو شد و دوباره رفت توی لاک خودش و سکوت...
چیزی نگفتم. اصلا چی میتونستم بگم؟ با این حال ذهن اطلاعاتیم داشت از شدت کنجکاوی منفجر میشد. چی تو شخصیت خاصش مخفی شده؟ چی شده که از کمیته مواد مخدر به ضد جاسوسی منتقلش کردن و کلی علامت سوال دیگه!
باد داغی که تو دل کویر میوزید، ماسه رو تو هوا بلند میکرد و میچپوند توی چشم و حلقمون. محمد همونطور که راه میرفت، با نوک کفشش سنگریزهای رو به جلو هل میداد. من هم پشت سرش بودم و آروم نگاهش میکردم. تو صداش و رفتارش حسی بود که نمیشد راحت درکش کرد. نه خشم بود نه اندوه. چیزی بینابین. شبیه آدمی که اونقدر با درد زندگی کرده که دیگه لمسش نمیکنه!
خورشید آرومآروم پایین میرفت و ساختمون بیمارستان، واضحتر میشد. ساختمونی خاکستری، با پنجرههایی بلند و میلههایی که معلوم نبود برای حفاظته یا برای حبس. هنوز دو سه کیلومتر تا بیمارستان باقی مانده بود...
#اتاق_۲۱۲
#قسمت_اول
@aliya_ne
خورشید داشت به خط افق میچسبید. نور سرخ و کشداری که روی دیوارهای بیمارستان پخش شده بود، یه جور حس غریب داشت. نزدیک که شدیم فهمیدم اون چیزی که از دور هالهای لرزون به نظر میرسید، یه برجک دیدهبانی قدیمی بوده. با اینکه پیاده روی تو دل کویر، حسابی خسته و تشنهمون کرده بود اما خوشحال بودیم حداقل قبل از تاریک شدن هوا به مقصد رسیدیم و خوراک گرگ و کفتار نشدیم.
تو این جور جاها همیشه باید یه نفر باشه که استقبال کنه، یه نگهبان، یه مسئول شیفت… اما ظاهراً هیچکس نبود. محمد ایستاد و با دست عرق پیشونیش رو پاک کرد. معلوم بود حس خوبی به اینجا نداره. اما به روی خودش نمیآورد. حرفی نزد، منم چیزی نگفتم. واقعیت این بود که از همون لحظهای که این مأموریت رو قبول کردم، یه دلشوره خاصی داشتم. اما راه برگشتی نبود.
با هم رفتیم سمت در ورودی. یه دروازه آهنی قدیمی که از زنگزدگی رنگش به قهوهای متمایل شده بود. کنارش یه کانکس نگهبانی قرار داشت. با نزدیک شدنمون، دو نفر نگهبان با یونیفرمهای سرمهای تیره از کانکس بیرون اومدند.
یکی از اونها، مردی با موهای جوگندمی و سبیل ضخیم، نگاهی از سر تا پا به ما انداخت و با صدای خشدار پرسید:
«چی میخواین؟»
من جلوتر رفتم و کارت شناساییم رو نشون دادم. «معلوم بود منتظر ما هستند.»
نگهبان کارت رو گرفت و رفت سمت همکارش. بدون اینکه حرفی بزنن، با هم نگاهی رد و بدل کردن و انگار به زبون اشاره چیزی به هم گفتند. مرد دوم، که جوونتر و لاغرتر بود، دستش رو روی بیسیم گذاشت و چیزی گفت که ما نشنیدیم. چند ثانیه بعد، دروازه با صدای غژغژ بلندی باز شد.
آروم در گوش محمد گفتم: «اینجا زیادی غیر عادیه.» هیچ حرفی نزد. انگار حرفم رو نادیده گرفته باشه. به سیم خاردارهای روی دیوار اشاره کرد و گفت حفاظ الکتریکیه. با تعجب پرسیدم از کجا فهمیدی؟ گفت وقتی پاکستان بودم دیدم. کل مرزشون با افغانستان رو حفاظ الکتریکی کار گذاشتن. وارد محوطه شدیم. کف حیاطِ بزرگ و متروکِ بیمارستان شبیه دیوارها و سکوها و طاقچهها، پرِخاک بود. انگار مدتها بود که اینجا کسی رفتوآمد نکرده.
چند تا پنجرهی طبقهی بالا، شیشههاش شکسته بود. چراغهای کمنور روی دیوارها، فضای وهم آوری به اونجا داده بودند. یه لحظه حس کردم سمت یکی از پنجرهها، یه سایه رد شد. سریع سرم رو برگردوندم، ولی چیزی ندیدم.
درِ ساختمان اصلی بیمارستان با شیشههای دودی و قاب فلزی مشکی، درست روبهرومون بود. تابلوی بالای ورودی رنگورو رفته بود اما هنوز میشد خوند:
بیمارستان روانپزشکی کویر – تأسیس ۱۴۰۳
یکی از نگهبانها جلوتر رفت، کارت شناسایی رو داخل یه دستگاه اسکنر کشید و در رو برامون باز کرد.
همین که وارد شدیم، بوی الکل و داروهای ضدعفونیکننده توی بینیام پیچید. راهروهای سفید و بلند، با کفپوشی که رد پاهای محو روش مونده بود. حس بیمارستانهای معمولی رو نداشت. یعنی بیشتر از یک درمانگاه معمولی بود. نمیدونم شاید شبیه یه آزمایشگاه.
انتهای راهرو، مردی ایستاده بود. با روپوش سفید پزشکی، اما حالت چهرهاش بیشتر شبیه مأمورای اطلاعاتی بود تا پزشک. یه قدم جلو اومد و با لحن رسمی گفت:
«به بیمارستان خوش آمدید، آقایان. من دکتر ناصری هستم.» ظاهراً با لبخندی که به لب داشت میخواست حس خوشحالی منتقل کنه ولی از لحن و نوع ایستادنش معلوم بود خیلی هم از حضور ما خوشحال نیست.
محمد نفس عمیقی کشید. من حس کردم که قراره این مأموریت، خیلی پیچیدهتر از چیزی باشه که تصورش رو میکردم...
#اتاق_۲۱۲
#قسمت_دوم
@aliya_ne
بیمارستانهای روانی معمولاً پر از صداهای نامفهوم، زمزمهها و گاهی فریاد بیمارها هستند، اما اینجا انگار همه چیز رو خفه کرده بودند. حتی صدای پای ما هم روی کفپوش براقِ پلیمری محو میشد. محمد داشت با دقت اطراف رو نگاه میکرد.
زیر لب گفتم: «چرا اینجا اینقدر ساکته؟» بدون اینکه نگاهم کنه گفت:« انتظار داشتی مثل مترو شلوغ باشه، بیمارستانه» گفتم «اما بیمارستان روانی...»
چیزی نگفت، فقط با چشمهاش به سمت دوربینهای سقفی اشاره کرد. زیاد بودنشون عادی نبود. بیمارستانهای معمولی هم دوربین دارن، اما اینجا؟ تقریباً تو هر زاویهای یک دوربین نظارتی کار گذاشته شده بود. بعضیاشون EC-951 و وچند تایی هم ZITA-7. از همونهایی که علاوه بر تصویر، ضربان قلب و امواج مغزی رو هم اسکن میکنن و توی کمترین زمان ممکن حضور افراد ناشناس رو تشخیص میدن. من و محمد با تعجب همدیگه رو نگاه کردیم. «این دوربینها فقط توی مراکز حساس نظامی و هستهای استفاده میشدن» نکته عجیبتر، محافظ مسلحی بود که کنار آسانسور ایستاده بود. یونیفرم مشکیِ تاکتیکالی که تنش بود با نگهبانهای ورودی فرق میکرد. دستش یه مسلسل اتوماتیک MP-14 آلمانی بود که قدرت نفوذ به جلیقه ضدگلوله رو هم داشت، یک سلاح که فقط افسرهای اطلاعاتی سطح دو به بالا مجوز حملش رو داشتن.
خیلی آروم در گوش محمد گفتم: «اینجا بیمارستانه یا یه پایگاه نظامی؟»
دکتر ناصری متوجه نگاههای ما شد. گفت: «بعضی از بیمارهای اینجا خطرناکند. باید امنیت کادر درمان حفظ بشه.» تو چشمهاش زل زدم و گفتم «یا بعضی از مهمونهای بیمارستان...»
دکتر لبخند کمرنگی زد، اما چیزی نگفت. از همون لبخندهایی که آدم رو به شک میندازه که طرف مقابل چیزی رو پنهون میکنه...
به سمت آسانسور راه افتادیم. هنوز چند قدم مونده بود که ناگهان صدای بلندی از انتهای راهرو پیچید. مثل صدای چیزی که به در کوبیده بشه. بعد هم یک فریاد؛ «بذارید برم! اون دروغ میگه! همش یه نقشهست! تو اینجا گیر افتادی، احمق!»
به سمت صدا برگشتیم. یه بیمار بود که با روپوش سفید، درحالیکه دستهاشو از پشت بسته بودند، بین دو پرستار درشتهیکل تقلا میکرد. چهرهاش لاغر و رنگپریده بود، با ریشهای ژولیده و موهایی که معلوم بود مدتهاست کوتاه نشدند. رگهای گردنش ورم کرده بود. اما چیزی که بیشتر جلب توجه میکرد، چشمهاش بود. چشمهایی که مستقیم به ما خیره شده بودند، انگار میخواد چیزی بهمون بگه.
محمد ناخودآگاه نیمقد جلو رفت. اما قبل از اینکه چیزی بپرسه، یکی از پرستارها با بیرحمی سوزنی رو تو گردن بیمار فرو کرد. مرد با آخرین توانش فریاد زد:
«دروغ میگن! اتاق ۲۱۲... یه تلهست!»
بدنش ناگهان سست شد و سرش افتاد روی شونهاش. قبل از اینکه بیحرکت شه، چشمهاش برای یه لحظه به من قفل شدن. یه لحظه کوتاه، ولی توش همهچیز بود. وحشت. استیصال. هشدار. با وضعیتی که بیمارستان داشت، اون بیمار بجز سر و صدا هیچ خطری نداشت. رفتار پرستارها برام قابل هضم نبود. بعد هم بدون اینکه حتی به ما نگاه کنند، اون رو روی ویلچر انداختند و با عجله از یه راهروی دیگه خارج شدند.
محمد زیر لب گفت: «اتاق ۲۱۲...»
دکتر ناصری آروم دستهاشو تو جیبش فرو برد و با همون لبخند خشک مصنوعیش گفت: «بعضی از بیماران توهمات شدیدی دارن. نباید جدی بگیرید.»
محمد لحظهای بهش خیره شد، بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه، پرسید: «چند روز پیش یه نفر تو این بیمارستان خودکشی نکرد؟»
دکتر ناصری این بار لبخند نزد. مکثی کرد، انگار که حرف زدن در این مورد رو صلاح ندونه. اما بعد نگاهش رو از ما دزدید و آروم گفت: «بعضی از پروندهها بسته شدنشون مهمتر از باز بودنشونه.»
محمد اخم کرد: «یعنی چی؟ یعنی اتفاقی افتاده که نمیخواین کسی بدونه؟»
دکتر ناصری آهی کشید. «اونی که توی اتاق ۲۱۲ بود، یکی از بیماران خاص ما بود. از اونهایی که نه کسی میدونه کجاست. نه کسی قراره بدونه. از اون پروندههایی که نمیشه چیزی ازشون گفت.»
محمد تکیهاش رو به دیواره آسانسور داد و پرسید: «اسمش چی بود؟»
دکتر ناصری به سقف نگاه کرد، انگار بخواد چیزی رو به خاطر بیاره. «رسول... رسول هدایتی.»
من و محمد به هم نگاه کردیم. این اسم رو شنیده بودیم...
#اتاق_۲۱۲
#قسمت_سوم
@aliya_ne