چنل قبلی رو پاک کردم و فکر میکردم دیگه ادامش نمیدم.
ولی خب...
من برگشتم :)
همون رمان؛
همون داستان؛
فقط با یه آدمه دیگه پشت این صفحه.
خیلی چیزا عوض شده،
منم دیگه اون سَلمای قبل نیستم.
ولی دلم هنوز پیش این داستانه.
پس...
بریم ادامش؟ :)
من هیچیِ رمان رو ندارم؛
نه شخصیتا.
نه پارتا.
هیچی ندارم هیچی.!
اگه رمان رو میخوندید اینجا عضو شید چون قراره از پارته 20 به بعد بزارم نه از اول🫠✨️
#Part21
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸
𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤
آلما هنوز به صفحه ی گوشی خیره بود...
دستاش میلرزید...
علیرضا: آلما...
آلما هیچ جوابی نداد...
علیرضا نزدیکتر شد..
علیرضا: باید آروم باشی.:)
آلما با صدای لرزون گفت:
آلما: چطوری آروم باشم؟!
اشک از گوشه ی چشمش پایین اومد...
آلما: حامی رو بردن...
علیرضا: میدونم...
آلما: گفتن اگه کسی رو با خودم ببرم...
مکث کرد...
آلما: حامی رو برنمیگردونن...
علیرضا چیزی نگفت
چند ثانیه سکوت...
بعد آلما گوشی رو برداشت.
علیرضا: کجا میری؟
آلما: فردا ساعت هشت...
علیرضا: نه
آلما برگشت سمتش
آلما: چی؟
علیرضا: تنها نمیری.
آلما: خودشون گفتن اگه کسی رو ببرم حامی...
علیرضا: میدونم چی گفتن!
علیرضا نفسِ عمیقی کشید.
علیرضا: ولی من نمیذارم تنها بری.
آلما: علیرضا...
علیرضا: حامی اگه اینجا بود؛ خودش هم همینو میگفت!
آلما ساکت شد...
چند لحظه بعد...
گوشی دوباره لرزید.
هر دوتاشون به صفحه ی گوشی نگاه کردن.
یه پیامِ جدید...
<فقط آلما...>
علیرضا: جواب نده.
چند ثانیه بعد...
پیامِ دوم رسید.
<اگه میخوای حامی زنده بمونه؛ ساعت ۸ تنها بیا>
آلما گوشی رو پایین آورد...
آلما: من میرم.
علیرضا: آلما!
آلما: میرم!
اشکاش دوباره ریخت.
آلما: ولی قبلش باید حامی رو پیدا کنیم...
علیرضا: چطوری؟
آلما: نمیدونم...
مکث کرد...
آلما: ولی یه راهی پیدا میکنیم.
همون لحظه...
صدای زنگ گوشی علیرضا بلند شد.
شماره ناشناس...
علیرضا به صفحه نگاه کرد.
علیرضا: باز خودشونه...
تماس رو جواب داد.
علیرضا: الو؟
صدای همون مَرده اومد...
مرد: گفتم دخالت نکن.
علیرضا: حامی کجاست؟
مرد: سواله اشتباهی پرسیدی!!
علیرضا: اگه بلایی سرش بیارید...
مرد: نگران نباش.
مکث کوتاهی کرد.
مرد: فعلا زندست.
آلما با شنیدن این حرف نزدیکه گوشی شد...
آلما: حامی!
صدای مرد خندید.
مرد: آلما؟
آلما: با حامی چیکار کردین؟!
مرد: فردا میفهمی.
آلما: میخوام صداشو بشنوم!
چند ثانیه سکوت شد...
بعد...
صدای ضعیف و گرفته ای از اون طرف خط اومد..
حامی: آلما...
آلما خشکش زد..
آلما: حامی؟!
حامی: گوش کن...
صدای حامی خیلی آروم بود.
حامی: هر چی گفتن...
مکث کرد.
حامی: تنها نیا...
آلما: حامی!
مرد فورا گوشی رو ازش گرفت..
مرد: دیگه کافیه.
تماس قطع شد.
آلما چند لحظه ماتش برد....
بعد گوشی از دستش افتاد.
علیرضا: آلما...
آلما آروم گفت:
آلما: صداش...
اشک از چشاش پایین اومد.
آلما: خیلی ضعیف بود...
علیرضا: یعنی بهش آسیب زدن؟
آلما جواب نداد.
فقط به ساعت نگاه کرد...
۷:۴۳ شب بود...
آلما: فقط دوازده ساعت...
علیرضا: تا چی؟
آلما: تا ساعت هشت...
مکث کرد...
آلما: و باید حامی رو برگردونیم.
اما هیچکدومشون نمیدونستن...
همون لحظه...
چشای حامیو در جای نامعلومی باز کردن...
اتاق تاریک بود...
دستاش بسته شده بود...
و صدای قدمای کسی از پشت در می اومد...
در باز شد...
همون مرد با یه نقاب وارد شد...
مرد: فردا...
حامی سرش رو بالا آورد.
مرد: دوست دخترت میاد دنبالت.
حامی با عصبانیت نگاهش کرد.
حامی: بهش دست نزن.
مرد لبخند زد.
مرد: اگه نیاد چی؟
حامی: میاد.
مرد: از کجا اینقدر مطمئنی؟
حامی چند ثانیه ساکت موند...
بعد آروم گفت:
حامی: چون من میشناسمش.
مرد: و فکر میکنی اونم تو رو میشناسه؟
حامی: بیشتر از چیزی که تو فکر میکنی.
مرد لبخندش محو شد...
مرد: پس؛ فردا میبینیم...
در رو بست و رفت.
حامی دوباره سرش رو به دیوار تکیه داد...
و زیر لب گفت:
حامی: آلما...
مکث کرد...
حامی: فقط یه کاری نکن که بعدا پشیمون بشی :)))
𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆'𝒔 𝒎𝒐𝒓𝒆!
𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏 𝒓𝒆𝒂𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕.💙
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
#Part21 𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸 𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤 آلما هنوز به صفحه ی گوشی خیره بود... دستاش میلرزید
این پارت رو خونده بودید؟:))
من یادم نیست اگه کسی یادشه که خونده بودید یا نه تو ناشناس بگه🫠:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🪽🫠
سلمااا عاشقتممم نمیدونی دیدم چنل رو برگردوندی چقو خوشحال شدم قلبمم 💞😭😭
دخترم
#Unknown 🪽
دورت بگردم من خب🫠💙
https://eitaa.com/almahaami/22
ولی کاش برمیگشتم ب چنل قبلی هیاهوی چنل قبلی خیلی خوب بود دلم براش تنگ شدع کاش از اول پاک نمیکردی امیدوارم زودتر برگردیم ب آمار قبل و لذتی ک چنل قبلی داشت🥲🙂
#Unknown 🪽
اون آرامشه قبل رو نداشت 🫠
سلماااا
قربونتتتتتتتتتت بشمممممممممممممممممم
فداتتتتتتتتتتتتتت شممممممممممممم
کانال را که دیدم از ذوق مردم
#Unknown 🪽
خدانکنه :)))
فدات شم🫠
ی قولی بدع ک دیگ پاک کردن جنل ب ذهنت نرسه نمیدونی از اون موقع ک پاک مردی چقد ناراحتم
#Unknown 🪽
هعییی :)))
باشه🫠✨️
ینی از ذوق زیاااااااااد نمیدونم چیکار کنمممممممم🫠
#Unknown 🪽
قربونتون برم:)))