#Part21
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸
𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤
آلما هنوز به صفحه ی گوشی خیره بود...
دستاش میلرزید...
علیرضا: آلما...
آلما هیچ جوابی نداد...
علیرضا نزدیکتر شد..
علیرضا: باید آروم باشی.:)
آلما با صدای لرزون گفت:
آلما: چطوری آروم باشم؟!
اشک از گوشه ی چشمش پایین اومد...
آلما: حامی رو بردن...
علیرضا: میدونم...
آلما: گفتن اگه کسی رو با خودم ببرم...
مکث کرد...
آلما: حامی رو برنمیگردونن...
علیرضا چیزی نگفت
چند ثانیه سکوت...
بعد آلما گوشی رو برداشت.
علیرضا: کجا میری؟
آلما: فردا ساعت هشت...
علیرضا: نه
آلما برگشت سمتش
آلما: چی؟
علیرضا: تنها نمیری.
آلما: خودشون گفتن اگه کسی رو ببرم حامی...
علیرضا: میدونم چی گفتن!
علیرضا نفسِ عمیقی کشید.
علیرضا: ولی من نمیذارم تنها بری.
آلما: علیرضا...
علیرضا: حامی اگه اینجا بود؛ خودش هم همینو میگفت!
آلما ساکت شد...
چند لحظه بعد...
گوشی دوباره لرزید.
هر دوتاشون به صفحه ی گوشی نگاه کردن.
یه پیامِ جدید...
<فقط آلما...>
علیرضا: جواب نده.
چند ثانیه بعد...
پیامِ دوم رسید.
<اگه میخوای حامی زنده بمونه؛ ساعت ۸ تنها بیا>
آلما گوشی رو پایین آورد...
آلما: من میرم.
علیرضا: آلما!
آلما: میرم!
اشکاش دوباره ریخت.
آلما: ولی قبلش باید حامی رو پیدا کنیم...
علیرضا: چطوری؟
آلما: نمیدونم...
مکث کرد...
آلما: ولی یه راهی پیدا میکنیم.
همون لحظه...
صدای زنگ گوشی علیرضا بلند شد.
شماره ناشناس...
علیرضا به صفحه نگاه کرد.
علیرضا: باز خودشونه...
تماس رو جواب داد.
علیرضا: الو؟
صدای همون مَرده اومد...
مرد: گفتم دخالت نکن.
علیرضا: حامی کجاست؟
مرد: سواله اشتباهی پرسیدی!!
علیرضا: اگه بلایی سرش بیارید...
مرد: نگران نباش.
مکث کوتاهی کرد.
مرد: فعلا زندست.
آلما با شنیدن این حرف نزدیکه گوشی شد...
آلما: حامی!
صدای مرد خندید.
مرد: آلما؟
آلما: با حامی چیکار کردین؟!
مرد: فردا میفهمی.
آلما: میخوام صداشو بشنوم!
چند ثانیه سکوت شد...
بعد...
صدای ضعیف و گرفته ای از اون طرف خط اومد..
حامی: آلما...
آلما خشکش زد..
آلما: حامی؟!
حامی: گوش کن...
صدای حامی خیلی آروم بود.
حامی: هر چی گفتن...
مکث کرد.
حامی: تنها نیا...
آلما: حامی!
مرد فورا گوشی رو ازش گرفت..
مرد: دیگه کافیه.
تماس قطع شد.
آلما چند لحظه ماتش برد....
بعد گوشی از دستش افتاد.
علیرضا: آلما...
آلما آروم گفت:
آلما: صداش...
اشک از چشاش پایین اومد.
آلما: خیلی ضعیف بود...
علیرضا: یعنی بهش آسیب زدن؟
آلما جواب نداد.
فقط به ساعت نگاه کرد...
۷:۴۳ شب بود...
آلما: فقط دوازده ساعت...
علیرضا: تا چی؟
آلما: تا ساعت هشت...
مکث کرد...
آلما: و باید حامی رو برگردونیم.
اما هیچکدومشون نمیدونستن...
همون لحظه...
چشای حامیو در جای نامعلومی باز کردن...
اتاق تاریک بود...
دستاش بسته شده بود...
و صدای قدمای کسی از پشت در می اومد...
در باز شد...
همون مرد با یه نقاب وارد شد...
مرد: فردا...
حامی سرش رو بالا آورد.
مرد: دوست دخترت میاد دنبالت.
حامی با عصبانیت نگاهش کرد.
حامی: بهش دست نزن.
مرد لبخند زد.
مرد: اگه نیاد چی؟
حامی: میاد.
مرد: از کجا اینقدر مطمئنی؟
حامی چند ثانیه ساکت موند...
بعد آروم گفت:
حامی: چون من میشناسمش.
مرد: و فکر میکنی اونم تو رو میشناسه؟
حامی: بیشتر از چیزی که تو فکر میکنی.
مرد لبخندش محو شد...
مرد: پس؛ فردا میبینیم...
در رو بست و رفت.
حامی دوباره سرش رو به دیوار تکیه داد...
و زیر لب گفت:
حامی: آلما...
مکث کرد...
حامی: فقط یه کاری نکن که بعدا پشیمون بشی :)))
𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆'𝒔 𝒎𝒐𝒓𝒆!
𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏 𝒓𝒆𝒂𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕.💙
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
#Part21 𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸 𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤 آلما هنوز به صفحه ی گوشی خیره بود... دستاش میلرزید
این پارت رو خونده بودید؟:))
من یادم نیست اگه کسی یادشه که خونده بودید یا نه تو ناشناس بگه🫠:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🪽🫠
سلمااا عاشقتممم نمیدونی دیدم چنل رو برگردوندی چقو خوشحال شدم قلبمم 💞😭😭
دخترم
#Unknown 🪽
دورت بگردم من خب🫠💙
https://eitaa.com/almahaami/22
ولی کاش برمیگشتم ب چنل قبلی هیاهوی چنل قبلی خیلی خوب بود دلم براش تنگ شدع کاش از اول پاک نمیکردی امیدوارم زودتر برگردیم ب آمار قبل و لذتی ک چنل قبلی داشت🥲🙂
#Unknown 🪽
اون آرامشه قبل رو نداشت 🫠
سلماااا
قربونتتتتتتتتتت بشمممممممممممممممممم
فداتتتتتتتتتتتتتت شممممممممممممم
کانال را که دیدم از ذوق مردم
#Unknown 🪽
خدانکنه :)))
فدات شم🫠
ی قولی بدع ک دیگ پاک کردن جنل ب ذهنت نرسه نمیدونی از اون موقع ک پاک مردی چقد ناراحتم
#Unknown 🪽
هعییی :)))
باشه🫠✨️
ینی از ذوق زیاااااااااد نمیدونم چیکار کنمممممممم🫠
#Unknown 🪽
قربونتون برم:)))
https://eitaa.com/almahaami/29
ینی خبرم نداری ازش چندبار تو ناشناس قاطمه پیام داد
#Unknown 🪽
نه ندارم🙂😭
واقعاااا؟:)))