𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
ناشناس بالا نمیاد🦦💅🏻
هر کاری میکنم نمیاد🥲
اشکال نداره فردا کلی حرف میزنیم باهم:)))
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
#Part21 𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸 𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤 آلما هنوز به صفحه ی گوشی خیره بود... دستاش میلرزید
#Part22
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸
𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤
ساعتا کند میگذشت...
آلما هنوز نخوابیده بود...
روی مبل نشسته بود و به گوشیِ توی دستش خیره مونده بود...
علیرضا چند قدم اون طرف تر وایساده بود...
علیرضا: هنوزم میخوای بری؟:)
آلما بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:
آلما: آره.
علیرضا: تنها؟
آلما مکث کرد...
آلما: مجبورم.
علیرضا چیزی نگفت...
چند ثانیه سکوت شد...
بعد گوشیِ آلما لرزید...
هر دوتاشون به صفحه ی گوشی نگا کردن...
یه پیامِ جدید...
<ساعت ۸.>
چند ثانیه بعد...
<همونجایی که میگم.>
علیرضا اخم کرد...
آلما: لوکیشن هنوز نیومده.
علیرضا: میاد.
آلما نگاهش کرد.
علیرضا: زیادی مطمئنن.
آلما: از چی؟
علیرضا: از اینکه تو میری.
آلما آروم گفت:
آلما: چون حامی رو دارن.
چند دقیقه بعد...
لوکیشن رو فرستادن.
یه ساختمونِ قدیمی...
بیرون از شهر.
آلما گوشی رو برداشت.
علیرضا: صبر کن.
آلما: وقت نداریم.
علیرضا: اتفاقا داریم.
آلما با عصبانیت برگشت سمتش.
آلما: حامی اونجاست.
علیرضا چند لحظه ساکت موند
بعد آروم گفت:
علیرضا: میدونم.
مکث کرد.
علیرضا: واسه همین نمیذارم تنهایی بری.
ساعت هشت بود...
ماشین جلوی ساختمون وایساد
آلما از شیشه به بیرون نگاه کرد.
ساختمون تاریک بود.
هیچ صدایی نیومد
علیرضا: اینجا خیلی ساکته.
آلما: خیلی:)
علیرضا نگاش کرد.
آلما نفس عمیقی کشید و پیاده شد.
علیرضا چند ثانیه بعد از سمته دیگه ی خیابون حرکت کرد.
قرار نبود کسی ببینتش
آلما واردِ ساختمون شد
در پشته سرش آروم بسته شد
صدای بسته شدنش توی راهرو پیچید...
آلما: حامی؟
جوابی نیومد.
چند قدم جلوتر رفت.
آلما: حامی؟!
این بار...
صدایی از تاریکی شنیده شد.
مرد: آرومتر.
آلما سریع وایساد.
آلما: کی هستی؟
مرد از سایه بیرون نیومد.
مرد: کسی که نباید اسمش رو بدونی.
آلما: حامی کجاست؟
مرد: زندست.
آلما نفسش رو حبس کرد.
آلما: میخوام ببینمش.
مرد چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
مرد: شاید بهتر باشه قبلش یه چیزی رو بفهمی
آلما: من برای حرف زدن نیومدم.
مرد آروم خندید.
مرد: میدونم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مرد گفت:
مرد: برای همین وقت زیادی نداریم
آلما اخم کرد...
آلما: منظورت چیه؟
مرد بالاخره یه قدم جلو اومد.
نقاب هنوز روی صورتش بود.
مرد: فکر کردی من آدم بده ی این داستانم؟
آلما: حامی رو تو بردی.
مرد: آره.
آلما: پس چی هستی؟
مرد مکث کرد.
مرد: کسی که نمیخواست دیر برسه.
آلما گیج نگاهش کرد.
آلما: داری چی میگی؟
مرد سرش رو به سمت یکی از راهرو ها چرخوند.
مرد: حامی اینجاست.
آلما سریع حرکت کرد.
اما مرد گفت:
مرد: وایسا.
آلما برگشت.
مرد این بار جدیتر گفت:
مرد: وقتی دیدیش وقت زیادی برای سوال پرسیدن نداری.
آلما: چرا؟
مرد: چون اونا هر لحظه ممکنه برسن.
آلما: اونا کی ان؟
مرد جواب نداد.
فقط گفت:
مرد: برو.
آلما رفت توی اتاق..
نورِ کمی توی اتاق بود..
و اولین چیزی که دید...
حامی بود.
آلما نفسش بند اومد.
آلما: حامی...
حامی سرش رو بالا آورد.
چشمای خستش مستقیم روی آلما ثابت موند.
حامی: چرا اومدی؟:)
آلما با بغض گفت:
آلما: چون تو رو برده بودن:)
حامی چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آروم گفت:
حامی: نباید میومدی
آلما: دیر گفتی
حامی خواست چیزی بگه...
که مرد اومد تو اتاق..
حامی نگاش رو به مرد دوخت.
حامی: چی شده؟
مرد در رو بست.
مرد: باید برید.
آلما با تعجب برگشت سمتش.
آلما: چی؟
مرد: همین الان.
حامی اخم کرد.
حامی: علیرضا کجاست؟
مرد نگاه کوتاهی به آلما انداخت.
مرد: بیرونه.
آلما: از کجا میدونی؟
مرد: چون از اول میدونستم تنها نمیای.
آلما خشکش زد.
حامی سریع گفت:
حامی: یعنی چی؟
مرد نزدیکتر شد.
مرد: یعنی وقت نداریم.
یهو...
صدای باز شدن یه در بزرگ از طبقه ی پایین اومد.
همه ساکت شدن.
مرد سرش رو پایین انداخت.
مرد: رسیدن.
آلما: کیا؟
مرد بهش نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
مرد: کسایی که حامی رو از من بیشتر میخوان.
حامی اخم کرد.
حامی: نه...
مرد: آره.
صدای قدما نزدیکتر شد.
آلما با نگرانی گفت:
آلما: من هیچی نمیفهمم.
پس اون پیاما رو کی میفرستاد؟
مرد آروم گفت:
مرد: لازم نیست بفهمی!
همونایی که دارن میان.
بعد به سمت پنجره اشاره کرد.
مرد: فقط فرار کن.
حامی: و تو؟
مرد چند لحظه مکث کرد.
مرد: من یه کم نگهشون میدارم.
برید:)
آلما: چرا؟
مرد مستقیم بهش نگاه کرد.
مرد: چون این بار...
مکث کرد.
مرد: نمیخوام مقصر من باشم
صدای قدما نزدیکتر شد.
حامی سریع دست آلما رو گرفت.
حامی: بیا.
همون لحظه...
صدایی از بیرون اتاق اومد.
صدایی که آلما خوب میشناخت...
عماد: آلما؟
آلما خشکش زد.
حامی دستش رو محکمتر گرفت.
علیرضا از پشته پنجره اومد تو
علیرضا: باید بریم!
اما دیر شده بود...
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
#Part22 𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸 𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤 ساعتا کند میگذشت... آلما هنوز نخوابیده بود... روی م
در اتاق آروم باز شد...
عماد اومد تو..
آلما با ناباوری بهش نگاه کرد
آلما: بابا...!؟
عماد نگاهه سردی بهش انداخت
عماد: فکر کردی کجا داری میری؟
پشته سر عماد...
شروین اومد تو...
لبخند آرومی روی لبش بود.
شروین: بالاخره هممون جمع شدیم
حامی جلوتر از آلما وایساد
حامی: ازش فاصله بگیر!
شروین خندید.
شروین: هنوزم فکر میکنی میتونی نجاتش بدی؟
حامی چیزی نگفت.
عماد به آلما نگاه کرد.
عماد: بیا اینجا
آلما تکون نخورد.
آلما: نه
سکوته سنگینی اتاق رو گرفت
عماد چند ثانیه بهش خیره موند
عماد: چی گفتی؟
آلما: گفتم نه
شروین لبخندش محو شد
علیرضا یه قدم جلو اومد.
علیرضا: دیگه تمومش کنین!!!
عماد نگاش رو سمت علیرضا برد
عماد: تو دخالت نکن
علیرضا: خیلی وقته دیگه فقط دخالت نیست
مَردِ نقابدار از گوشه ی اتاق بیرون اومد.
شروین با دیدنش وایساد
برای اولین بار...
لبخند از صورتش محو شد.
شروین: تو...؟
مرد نقابدار آروم گفت:
مرد: فکر نمیکردی دوباره ببینیم همدیگه رو
عماد: مگه نگفتم تو برو؟!
کارتو کردی برو دیگه!
آلما با تعجب بهش نگاه کرد.
عماد صورتش جدی شد.
حامی زیر لب گفت:
حامی: پس...
مَردِ نقابدار به سمت در اشاره کرد.
مرد: حالا
همه نگاش کردن.
مرد دوباره گفت:
مرد: الان وقته فراره
و درست همون لحظه...
صدای بلندی از بیرون ساختمون اومد...
همه برای چند ثانیه خشکشون زد
شروین آروم برگشت سمت پنجره...
و چیزی که دید...
لبخندش رو کامل از بین برد.
شروین: نه...
عماد با نگرانی گفت:
عماد: چیشده؟
شروین فقط به بیرون خیره مونده بود.
مرد نقابدار زیر لب گفت:
مرد: خیلی دیر رسیدن...
آلما: کیا؟
اما قبل از اینکه کسی جواب بده...
صدای آژیرا از دور نزدیکتر شد...
و نزدیکتر...
و حامی آروم دست آلما رو گرفت،علیرضا هم کنارشون بود
حامی: بدویید
𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆'𝒔 𝒎𝒐𝒓𝒆!
𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏 𝒓𝒆𝒂𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕.💙
خب...
حالا نظرتون رو بدونم؟🪽🐳
فکر میکنید بعدش چی میشه؟💤👈🏻👉🏻
هر چی فکر میکنید بگید🩵🥹
شاید درست باشه شاید نه🦕 :)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🪽🫠
بیاید اینجا حرف بزنیم،ناشناس خرابه🩵🦦
https://abzarek.ir/service-p/msg/5455032
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
بیاید اینجا حرف بزنیم،ناشناس خرابه🩵🦦 https://abzarek.ir/service-p/msg/5455032
الان همتون از قبل رمان رو میخوندید دیگه؟💆🏻♀️🪼