eitaa logo
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
77 دنبال‌کننده
13 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𝑻𝑯𝑬𝑷 𝑹𝑰𝑪𝑬 𝑶𝑭 𝑨 𝑫𝑬𝑨𝑳|بـهـایـ‌ یـ‌ک مـعامـله🛸 ملودرام | عاشقانه | جنایی🌀 بـه قـ‌لم𝐒‌𝐀࣭𝐋‌𝐌𝐀☁️ یک قرارداد؛ یک راز؛ یک عشقِ ممنوعه🪽:) 📝 𝟭𝟯𝟴 "عضو جمعیت نویسندگان📖" مآلک: @Salma_00_00
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
#Part21 𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸 𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤 آلما هنوز به صفحه‌ ی گوشی خیره بود... دستاش میلرزید
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸 𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤 ساعتا کند میگذشت... آلما هنوز نخوابیده بود... روی مبل نشسته بود و به گوشیِ توی دستش خیره مونده بود... علیرضا چند قدم اون‌ طرف‌ تر وایساده بود... علیرضا: هنوزم میخوای بری؟:) آلما بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: آلما: آره. علیرضا: تنها؟ آلما مکث کرد... آلما: مجبورم. علیرضا چیزی نگفت... چند ثانیه سکوت شد... بعد گوشیِ آلما لرزید... هر دوتاشون به صفحه ی گوشی نگا کردن... یه پیامِ جدید... <ساعت ۸.> چند ثانیه بعد... <همونجایی که میگم.> علیرضا اخم کرد... آلما: لوکیشن هنوز نیومده. علیرضا: میاد. آلما نگاهش کرد. علیرضا: زیادی مطمئنن. آلما: از چی؟ علیرضا: از اینکه تو میری. آلما آروم گفت: آلما: چون حامی رو دارن. چند دقیقه بعد... لوکیشن رو فرستادن. یه ساختمونِ قدیمی... بیرون از شهر. آلما گوشی رو برداشت. علیرضا: صبر کن. آلما: وقت نداریم. علیرضا: اتفاقا داریم. آلما با عصبانیت برگشت سمتش. آلما: حامی اونجاست. علیرضا چند لحظه ساکت موند بعد آروم گفت: علیرضا: میدونم. مکث کرد. علیرضا: واسه همین نمیذارم تنهایی بری. ساعت هشت بود... ماشین جلوی ساختمون وایساد آلما از شیشه به بیرون نگاه کرد. ساختمون تاریک بود. هیچ صدایی نیومد علیرضا: اینجا خیلی ساکته. آلما: خیلی:) علیرضا نگاش کرد. آلما نفس عمیقی کشید و پیاده شد. علیرضا چند ثانیه بعد از سمته دیگه ی خیابون حرکت کرد. قرار نبود کسی ببینتش آلما واردِ ساختمون شد در پشته سرش آروم بسته شد صدای بسته شدنش توی راهرو پیچید... آلما: حامی؟ جوابی نیومد. چند قدم جلوتر رفت. آلما: حامی؟! این بار... صدایی از تاریکی شنیده شد. مرد: آرومتر. آلما سریع وایساد. آلما: کی هستی؟ مرد از سایه بیرون نیومد. مرد: کسی که نباید اسمش رو بدونی. آلما: حامی کجاست؟ مرد: زندست. آلما نفسش رو حبس کرد. آلما: میخوام ببینمش. مرد چند لحظه ساکت موند. بعد گفت: مرد: شاید بهتر باشه قبلش یه چیزی رو بفهمی آلما: من برای حرف زدن نیومدم. مرد آروم خندید. مرد: میدونم. چند ثانیه سکوت شد. بعد مرد گفت: مرد: برای همین وقت زیادی نداریم آلما اخم کرد... آلما: منظورت چیه؟ مرد بالاخره یه قدم جلو اومد. نقاب هنوز روی صورتش بود. مرد: فکر کردی من آدم بده ی این داستانم؟ آلما: حامی رو تو بردی. مرد: آره. آلما: پس چی هستی؟ مرد مکث کرد. مرد: کسی که نمیخواست دیر برسه. آلما گیج نگاهش کرد. آلما: داری چی میگی؟ مرد سرش رو به سمت یکی از راهرو ها چرخوند. مرد: حامی اینجاست. آلما سریع حرکت کرد. اما مرد گفت: مرد: وایسا. آلما برگشت. مرد این بار جدیتر گفت: مرد: وقتی دیدیش وقت زیادی برای سوال پرسیدن نداری. آلما: چرا؟ مرد: چون اونا هر لحظه ممکنه برسن. آلما: اونا کی ان؟ مرد جواب نداد. فقط گفت: مرد: برو. آلما رفت توی اتاق.. نورِ کمی توی اتاق بود.. و اولین چیزی که دید... حامی بود. آلما نفسش بند اومد. آلما: حامی... حامی سرش رو بالا آورد. چشمای خستش مستقیم روی آلما ثابت موند. حامی: چرا اومدی؟:) آلما با بغض گفت: آلما: چون تو رو برده بودن:) حامی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد آروم گفت: حامی: نباید میومدی آلما: دیر گفتی حامی خواست چیزی بگه... که مرد اومد تو اتاق.. حامی نگاش رو به مرد دوخت. حامی: چی شده؟ مرد در رو بست. مرد: باید برید. آلما با تعجب برگشت سمتش. آلما: چی؟ مرد: همین الان. حامی اخم کرد. حامی: علیرضا کجاست؟ مرد نگاه کوتاهی به آلما انداخت. مرد: بیرونه. آلما: از کجا میدونی؟ مرد: چون از اول میدونستم تنها نمیای. آلما خشکش زد. حامی سریع گفت: حامی: یعنی چی؟ مرد نزدیکتر شد. مرد: یعنی وقت نداریم. یهو... صدای باز شدن یه در بزرگ از طبقه‌ ی پایین اومد. همه ساکت شدن. مرد سرش رو پایین انداخت. مرد: رسیدن. آلما: کیا؟ مرد بهش نگاه کرد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: مرد: کسایی که حامی رو از من بیشتر می‌خوان. حامی اخم کرد. حامی: نه... مرد: آره. صدای قدما نزدیکتر شد. آلما با نگرانی گفت: آلما: من هیچی نمیفهمم. پس اون پیاما رو کی میفرستاد؟ مرد آروم گفت: مرد: لازم نیست بفهمی! همونایی که دارن میان. بعد به سمت پنجره اشاره کرد. مرد: فقط فرار کن. حامی: و تو؟ مرد چند لحظه مکث کرد. مرد: من یه کم نگهشون میدارم. برید:) آلما: چرا؟ مرد مستقیم بهش نگاه کرد. مرد: چون این بار... مکث کرد. مرد: نمیخوام مقصر من باشم صدای قدما نزدیکتر شد. حامی سریع دست آلما رو گرفت. حامی: بیا. همون لحظه... صدایی از بیرون اتاق اومد. صدایی که آلما خوب میشناخت... عماد: آلما؟ آلما خشکش زد. حامی دستش رو محکمتر گرفت. علیرضا از پشته پنجره اومد تو علیرضا: باید بریم! اما دیر شده بود...
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
#Part22 𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸 𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂 💤 ساعتا کند میگذشت... آلما هنوز نخوابیده بود... روی م
در اتاق آروم باز شد... عماد اومد تو.. آلما با ناباوری بهش نگاه کرد آلما: بابا...!؟ عماد نگاهه سردی بهش انداخت عماد: فکر کردی کجا داری میری؟ پشته سر عماد... شروین اومد تو... لبخند آرومی روی لبش بود. شروین: بالاخره هممون جمع شدیم حامی جلوتر از آلما وایساد حامی: ازش فاصله بگیر! شروین خندید. شروین: هنوزم فکر میکنی می‌تونی نجاتش بدی؟ حامی چیزی نگفت. عماد به آلما نگاه کرد. عماد: بیا اینجا آلما تکون نخورد. آلما: نه سکوته سنگینی اتاق رو گرفت عماد چند ثانیه بهش خیره موند عماد: چی گفتی؟ آلما: گفتم نه شروین لبخندش محو شد علیرضا یه قدم جلو اومد. علیرضا: دیگه تمومش کنین!!! عماد نگاش رو سمت علیرضا برد عماد: تو دخالت نکن علیرضا: خیلی وقته دیگه فقط دخالت نیست مَردِ نقابدار از گوشه‌ ی اتاق بیرون اومد. شروین با دیدنش وایساد برای اولین بار... لبخند از صورتش محو شد. شروین: تو...؟ مرد نقابدار آروم گفت: مرد: فکر نمیکردی دوباره ببینیم همدیگه رو عماد: مگه نگفتم تو برو؟! کارتو کردی برو دیگه! آلما با تعجب بهش نگاه کرد. عماد صورتش جدی شد. حامی زیر لب گفت: حامی: پس... مَردِ نقابدار به سمت در اشاره کرد. مرد: حالا همه نگاش کردن. مرد دوباره گفت: مرد: الان وقته فراره و درست همون لحظه... صدای بلندی از بیرون ساختمون اومد... همه برای چند ثانیه خشکشون زد شروین آروم برگشت سمت پنجره... و چیزی که دید... لبخندش رو کامل از بین برد. شروین: نه... عماد با نگرانی گفت: عماد: چیشده؟ شروین فقط به بیرون خیره مونده بود. مرد نقابدار زیر لب گفت: مرد: خیلی دیر رسیدن... آلما: کیا؟ اما قبل از اینکه کسی جواب بده... صدای آژیرا از دور نزدیکتر شد... و نزدیکتر... و حامی آروم دست آلما رو گرفت،علیرضا هم کنارشون بود حامی: بدویید 𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆'𝒔 𝒎𝒐𝒓𝒆! 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏 𝒓𝒆𝒂𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕.💙
خب... حالا نظرتون رو بدونم؟🪽🐳 فکر میکنید بعدش چی میشه؟💤👈🏻👉🏻 هر چی فکر میکنید بگید🩵🥹 شاید درست باشه شاید نه🦕 :) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِ‌یک‌معامله🪽🫠
بیاید اینجا حرف بزنیم،ناشناس خرابه🩵🦦 https://abzarek.ir/service-p/msg/5455032
سلما قانوم یزید بازیش گرفته🦦🤍
🪽 فیلم هندی🦦؟ شاید از اول رمانو نخوندی فدات شم🥹✨️