#Part28
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸
𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂💤
آلما چند لحظه به علیرضا خیره موند
آلما: دکتر؟ الان؟
علیرضا: آره، همین الان.
آلما: ولی خودش گفت چیزی نیست:))
علیرضا با نگرانی سرشو تکون داد
علیرضا: آلما تب بالا با سرگیجه و بدن درد رو نباید دستِ کم بگیریم
آلما: من میرم لباساشو آماده کنم
علیرضا: نه؛ اول ببین حالش چطوره
آلما دوباره رفت توی اتاق
حامی هنوز چشاشو بسته بود و پتو رو دور خودش جمع کرده بود
آلما: حامی؟
چند ثانیه گذشت...
حامی خیلی آروم جواب داد:
حامی: هوم...
آلما نزدیکِ تخت رفت
آلما: باید بریم دکتر
حامی چشاشو باز کرد.
حامی: الان؟
آلما: آره
حامی خواست چیزی بگه که یهو دستشو روی سرش گذاشت
آلما: حامی؟!
حامی نفسِ عمیق کشید.
حامی: یه لحظه...
آلما: چسشد؟
حامی: سرم دوباره گیج رفت
آلما سریع نشست کنارش..
آلما: اصلا بلند نشو
حامی چند لحظه چشاشو بسته نگه داشت...
آلما با نگرانی به صورتش نگاه میکرد
آلما: حامی؛صدای منو میشنوی؟
حامی خیلی آروم سرشو تکون داد
حامی: آره...
آلما: پس چشاتو باز نگه دار
حامی با زحمت چشاشو باز کرد
حامی: چرا انقدر نگرانی؟
آلما: چون تو هر پنج دقیقه حالت بد تر میشه
حامی چند لحظه بعد نگاش دوباره سنگین شد
آلما: حامی؟
حامی جواب نداد
آلما: حامی!
این بار علیرضا با عجله رفت توی اتاق...
علیرضا: چیشد؟!
آلما با صدایِ لرزون گفت:
آلما: دوباره صداش کردم جواب نداد :)
علیرضا فوری کنارِ تخت نشست
علیرضا: حامی؛چشاتو باز کن
چند ثانیه هیچ واکنشی نبود
آلما دست حامی رو گرفته بود و با ترس به علیرضا نگاه میکرد
آلما: چرا بیدار نمیشه؟!
علیرضا: آلما آروم باش!
ولی باید سریع عمل کنیم
علیرضا گوشیش رو برداشت.
آلما: زنگ بزن اورژانس!
علیرضا: دارم زنگ میزنم.
آلما دوباره حامی رو صدا زد.
آلما: حامی؟
صدای منو میشنوی؟
پلکای حامی یکم تکون خورد
آلما: آره... آره؛حامی؟!
چشای حامی برای چند لحظه باز شد
حامی: آلما...
آلما با چشای خیس خم شد سمتش
آلما: جانم؟
حامی انگار میخواست یه چیزی بگه، اما حرفاش نامفهوم شد
حامی: من...
و دوباره چشاشو بست.
آلما: حامی؟!
صدای علیرضا جدیتر شد.
علیرضا: آلما برو کنار یه لحظه!
آلما با ترس عقب رفت
علیرضا وضعیت حامی رو بررسی کرد و بعد فوری گفت:
علیرضا: آمبولانس تو راهه؛
امیدوارم چیزیش نشده باشه :)
همین جمله کافی بود تا نگرانیه آلما چند برابر بشه
آلما دوباره کنار تخت نشست
دست حامی رو گرفت و زیر لب گفت:
آلما: فقط زود خوب شو :)))
این بار هیچ جوابی نیومد.
صدای آژیر از دور کم کم نزدیکتر میشد...
𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆'𝒔 𝒎𝒐𝒓𝒆!
𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏 𝒓𝒆𝒂𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕.💙
خب...
پارته 28 از بهای معامله تقدیمتون🐋
حالا نظرتون رو بدونم؟🪽🐳
فکر میکنید بعدش چی میشه؟💤👈🏻👉🏻
هر چی فکر میکنید بگید🩵🥹
شاید درست باشه شاید نه🦕 :)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🪽🫠
اون آقایی که اصلا محترم نیست و تو ناشناس پیام داده؛
منتظر نمون من بزرگ شم،ممنون😐❤️
برید بخوابید شبتون بخیر😂:)))
ناشناس پُر از پیامای اون د....ی.....و......ث شده🗿.