𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
وایسید یه چند تا فیلمه مسخره و چرت و پرت از امروز براتون بزارم🦦
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادمه یه بار انقدر صداش کردم حنجرم پوکید😂🦦
بچه ها یه چیزی رو خیلی رک میخوام بگم؛
چون حس میکنم یه حرفی داره زیادی به اسم حامیم تموم میشه.
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
بچه ها یه چیزی رو خیلی رک میخوام بگم؛ چون حس میکنم یه حرفی داره زیادی به اسم حامیم تموم میشه.
از کِی حرفِ یه کسی شده حرفِ خودِ حامیم؟
یکی از عوامل گفته
(خواننده ها رو اونجوری که روی استیج میبینین نشناسین؛اصلا براشون مهم نیستین)
خب چرا این حرف رو مستقیم گذاشتید پایِ حامیم؟
من نمیگم ناراحت نشید؛
خب معلومه وقتی رفتید کنسرت و آخرش نتونستید عکس بگیرید؛ممکنه ناراحت بشید.
ولی اینکه به خودش بگید: (کاش کنسرتت نمیومدم)؛ (دیگه فنت نیستم)؛
(دیگه نمیخوام ادامه بدمت)؛ واقعا یکم زیاده.
مخصوصا وقتی خودِ حامیم قبلا توی لایو گفته بعضی وقتا واقعا شرایط عکس گرفتن نداره و گفته < به من ببخشید و ناراحت نشید>.
من واقعا نمیتونم حرف یه کسی رو بذارم پایِ شخصیتِ خودِ حامیم.
به نظرتون واقعا به حامیم میخوره که طرفداراش براش مهم نباشن؟
اگه از رفتار عوامل ناراحت شدید؛ همون رفتار رو نقد کنید؛ ولی حرف یه نفر دیگه رو به حسابِ حامیم نذارید.
آخرش یه عکس نگرفتن؛ ارزش اینو نداره که کل نگاهتون به حامیم عوض بشه!
همین :)
📌
کپی نکنید،فور کنید یا منبع بزنید.
در کل حرفم اینه که ناراحتیتون قابلِ درکه،
ولی بیاید بین رفتار یه
(عوامل یا بادیگارد)
و خودِ حامیم فرق بذاریم؛ شاید واقعا پشته صحنه چیزایی بوده که ما ازش خبر نداریم؛
پس بهتره با چیزی که خودمون ندیدیم درباره شخصیت حامیم قضاوت نکنیم :)
من خودم با چشمِ خودم دیدم که بعضیاتون توی دایرکته حامیم به حامیم گفتید
(دیگه نمیخوام ببینمت)؛(کاش کنسرتت نمیومدم)
و از این حرفا...
واقعا فقط میخوام یه لحظه بهش فکر کنید؛
شاید اون چیزی که اونجا اتفاق افتاده تقصیر حامیم نبوده.
حیفه که به خاطره حرف و رفتار یه نفره دیگه،اینجوری درباره خود حامیم تصمیم بگیرید.
𝐓𝐡𝐞 𝐏𝐫𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐚 𝐃𝐞𝐚𝐥🛸
نظره شما چیه؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🫠🪽
یکمم بیاید حرف بزنیم و من برم پارت رو اوکی کنم
#Part29
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸
𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂💤
صدای آژیر دیگه کاملا نزدیک شده بود...
آلما هنوز کناره تخت نشسته بود و دست حامی رو گرفته بود
درِ خونه باز شد و چند لحظه بعد دوتا دکتر اومدن تو اتاق
یکی از دکترا سریع کناره حامی نشست
دکتر: از کِی اینجوری شده؟
علیرضا که پشت سرشون وایساده بود؛ گفت:
علیرضا: از امروز حالش خوب نبود ولی چند ساعت پیش تب و سرگیجش شدید تر شد.
دکتر: هوشیاریش کم شده؟
علیرضا: آره چند بار صداش کردیم، جواب نداد
آلما با نگرانی گفت:
آلما: ولی الان چند لحظه چشاشو باز کرد...
دکتر سرشو تکون داد.
دکتر: باشه، اجازه بدین بررسیش کنیم
آلما سریع از کناره تخت بلند شد
دکتر مشغولِ بررسی وضعیته حامی شد و بعد از چند لحظه گفت:
دکتر: بهتره منتقلش کنیم بیمارستان.
آلما بدون مکث گفت:
آلما: من باهاش میام.
علیرضا: منم میام.
آلما فقط سرشو تکون داد.
چند لحظه بعد حامی رو روی برانکارد گذاشتن و از اتاق بیرون بردن..
آلما تمومه مدت کنارش راه میرفت
وقتی رسیدن دم در، دوباره دست حامی رو گرفت.
آلما: حامی...
حامی واکنشی نشون نداد.
آلما کمی خم شد.
آلما: من اینجام، باشه؟
بازم جوابی نیومد.
چند دقیقه بعد...
توی آمبولانس آلما روی صندلی نشسته بود و مدام به حامی نگاه میکرد
علیرضا رو به روش نشسته بود.
چند ثانیه سکوت بینشون بود.
آلما آروم گفت:
آلما: علیرضا...
علیرضا: هوم؟
آلما: میترسم.
علیرضا نگاش کرد.
علیرضا: میدونم.
آلما: هی میگم الان چشاشو باز میکنه...
ولی باز نمیکنه.
علیرضا یکم مکث کرد.
علیرضا: دکترای بیمارستان بررسیش میکنن
فعلا چیزی نمیدونیم
آلما سرشو پایین انداخت.
آلما: کاش زودتر میفهمیدم حالش انقدر بده
علیرضا: تو که نمیتونستی بفهمی
آلما چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، حامی یکم تکون خورد.
آلما سریع سرشو بالا آورد.
آلما: حامی؟
پلکای حامی آروم تکون خورد
آلما از جاش بلند شد
آلما: حامی؟ صدای منو میشنوی؟
حامی بعد از چند ثانیه چشاشو باز کرد.
نگاش تار بود و چند لحظه طول کشید تا آلما رو ببینه
حامی: آلما...
آلما نفس راحتی کشید.
آلما: جانم؟
حامی چند ثانیه نگاش کرد.
حامی: چرا گریه کردی؟
آلما سریع صورتشو پاک کرد.
آلما: گریه نکردم.
حامی با صدای ضعیفی گفت:
حامی: کردی...
آلما با بغض خندید.
آلما: تو اول خوب شو، بعدا سر این موضوع باهات بحث میکنم:)
حامی خواست چیزی بگه، اما صداش خیلی آروم شد.
حامی: نترس...
آلما دستش رو محکمتر گرفت.
آلما: تو فقط خوب شو من دیگه نمیترسم.:)
حامی لبخنده خیلی کمرنگی زد
چند ثانیه بعد دوباره چشاشو بست.
آلما این بار چیزی نگفت.
فقط دستش رو توی دست حامی نگه داشت و به صورتش خیره شد.
علیرضا هم ساکت نشسته بود و هر چند لحظه یکبار به حامی نگاه میکرد.
صدای آمبولانس توی خیابون میپیچید...
و چند دقیقه بیشتر تا رسیدن به بیمارستان نمونده بود.
𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒊𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆'𝒔 𝒎𝒐𝒓𝒆!
𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏 𝒓𝒆𝒂𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕.💙
خب...
پارته 29 از بهای معامله تقدیمتون🐋
حالا نظرتون رو بدونم؟🪽🐳
فکر میکنید بعدش چی میشه؟💤👈🏻👉🏻
هر چی فکر میکنید بگید🩵🥹
شاید درست باشه شاید نه🦕 :)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_677qilq&btn=بهایِیکمعامله🪽🫠