#Part30
𝑻𝒉𝒆 𝑷𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒂 𝑫𝒆𝒂𝒍 🛸
𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓: 𝑺𝒂𝒍𝒎𝒂💤
چند دقیقه بعد، آمبولانس جلوی بیمارستان وایساد.
درها باز شد و چند نفر سریع سمت برانکارد اومدن.
آلما هنوز دست حامی رو ول نکرده بود.
پرستار گفت:
پرستار: شما باید بیرون بمونین.
آلما مکث کرد.
آلما: ولی...
علیرضا آروم دستش رو گرفت.
علیرضا: آلما، بذار کارشونو بکنن.
آلما بالاخره دست حامی رو ول کرد.
برانکارد وارد راهرو شد و چند ثانیه بعد از جلوی چشمشون ناپدید شد.
آلما همونجا وایساده بود.
علیرضا کنارش نشست.
علیرضا: میاد بیرون.
آلما آروم سرشو تکون داد.
آلما: آره...
ولی نگاش هنوز به همون راهرو بود
حدودِ نیم ساعت گذشت
بالاخره درِ اتاق باز شد و دکتر بیرون اومد
آلما سریع از جاش بلند شد
آلما: دکتر؟
دکتر نگاهی به هر دوتاشون انداخت
دکتر: فعلا وضعیتش پایدار شده.
میتونین نگران نباشین.
علیرضا: میتونیم ببینیمش؟
دکتر: یکیتون میتونه چند دقیقه بره داخل.
آلما بدون مکث گفت:
آلما: من میرم.
چند دقیقه بعد آلما رفت توی اتاق..
حامی روی تخت خوابیده بود و سرم به دستش وصل بود.
آلما آروم کنار تخت نشست.
چند دقیقه فقط نگاش کرد.
دستش رو روی دست حامی گذاشت و خیلی آروم گفت:
آلما: گفتم خوب شو :)
چند لحظه گذشت.
حامی هنوز چشاش بسته بود.
آلما نفسش رو آروم بیرون داد و نگاهش رو پایین انداخت.
چند دقیقه بعد، انگشتای حامی یکم تکون خورد.
آلما سریع سرشو بلند کرد.
آلما: حامی؟
حامی آروم چشاشو باز کرد.
چند ثانیه گیج به اطراف نگاه کرد تا بالاخره چشش به آلما افتاد.
حامی: تو اینجایی؟
آلما لبخندِ کوچیکی زد.
آلما: آره.
حامی با صدای ضعیفی گفت:
حامی: گفتم که خوب میشم.
آلما: هنوزم پررویی؟
حامی لبخند کمرنگی زد.
حامی: یه کم.
آلما سرشو تکون داد.
آلما: خوبه... یعنی زندهای. 🦦
حامی چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاش جدی شد.
حامی: آلما...
آلما: هوم؟
حامی: قبل از اینکه حالم بد شه...
آلما منتظر نگاش کرد.
حامی ادامه داد:
حامی: یه نفر رو دیدم.
اخمای آلما تو هم رفت.
آلما: کی؟
حامی چند ثانیه مکث کرد.
حامی: شروین.
آلما سر جاش خشک شد.
آلما: شروین؟!
حامی آروم سرشو تکون داد.
حامی: آره.
آلما: کجا دیدیش؟
حامی نگاشو از آلما گرفت.
حامی: جلوی خونه.
آلما: چرا من ندیدمش؟
حامی: نمیدونم.
چند ثانیه سکوت اتاق رو گرفت.
آلما آروم گفت:
آلما: یعنی میدونه ما کجاییم؟
حامی جواب نداد.
فقط نگاش کرد.
همین سکوت، جوابش بود.
چند لحظه بعد، صدای باز شدن در اومد.
علیرضا پشت در وایساده بود.
ولی این بار خبری از شوخیای همیشگیش نبود.
چهرش جدی بود و معلوم بود چیزی درست نیست.
علیرضا: بچه ها...
حامی اخماش رفت تو هم.
حامی: چیشده؟
علیرضا چند لحظه مکث کرد و بعد اومد تویِ اتاق
علیرضا: بیرون یه ماشین وایساده
آلما: خب؟
علیرضا نگاه کوتاهی به سمت راهرو انداخت.
علیرضا: پلاکش رو دیدم.
حامی: مال شروینه؟
علیرضا آروم سرشو تکون داد.
علیرضا: آره.
آلما رنگش پرید.
آلما: یعنی اینجاست؟
علیرضا: نمیدونم.
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:
علیرضا: ولی از وقتی ما رسیدیم همونجاست.
حامی خواست از جاش بلند بشه.
آلما سریع دستش رو گرفت.
آلما: کجا؟
حامی: باید ببینم.
علیرضا فوری جلو اومد.
علیرضا: نه تو همینجا بمون.
حامی: علیرضا...
علیرضا: نه حامی.
این بار لحنش جدی تر بود.
علیرضا نفسش رو آروم بیرون داد.
علیرضا: منم نمیدونم دقیقا چه خبره...
نگاش برای چند ثانیه روی آلما موند.
بعد دوباره به حامی نگاه کرد.
علیرضا: ولی راستش...
مکث کرد.
علیرضا: این یکی یه کم ترسناکه.
𝙉𝙤 𝙬𝙖𝙞𝙩, 𝙩𝙝𝙚𝙧𝙚'𝙨 𝙢𝙤𝙧𝙚!
𝙔𝙤𝙪 𝙘𝙖𝙣 𝙧𝙚𝙖𝙙 𝙩𝙝𝙚 𝙧𝙚𝙨𝙩 𝙞𝙣 𝙩𝙝𝙚 𝙣𝙚𝙭𝙩 𝙥𝙖𝙧𝙩.💙