eitaa logo
نویسنده ی خیالی..
6 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده ی کوچیکم. که دنیای خیال و داستانام فراتر از حده. خواستی همراه من وارد دنیای داستان شو..
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت چهاردهم ] رامین : جلوی درِ خونه خاله‌ وایساده بودم. داخل نمی‌رفتم. فقط منتظر بودم ساحل از سرکار برگرده‌ برگرده تا بره به اون مهمونی. منم نزارم بره! همونجور که توی ماشین نشسته بودم به آویز آینه چشم دوختم. خیلی وقت بود داشتمش.آویز قلبِ مشکی! یادمه روزِ تولد ۲۳ سالگیم ‌که مربوط به ۸ سال پیش بود خودم برای خودم خریده بودم. اولش فکرکردم هیچکس نمیدونه که تولد منه‌ البته کسی یادش نبود. حتی مامان و بابام. اما ساحل یادش بود. اون همیشه متفاوت بود. وقتی فهمیدم روز تولدم رو کسی یادش نمیاد ، رفتم سمت خونه ی مجردی خودم‌. توی راه برای خودم این آویز رو خریدم. نمیخواستم تولدم برام روزِ بدی باشه. وقتی رسیدم ،ماشین ساحل دم در بود. ساحل از ماشین با کیک و جعبه اومد بیرون و با ذوق زیادی که داشت گفت: _سورپیرایز!!!! دیدم جوابِ تماسام رو ندادی‌،گفتم خودم بیام پیشت! وقتی یادم میوفته چجور جوابش رو با بی رحمی و سردی دادم و دلشو شکوندم واقعا از خودم متنفر میشم،ولی من اون موقع واقعا تحت فشار بودم. حالم خوب نبود و نمیدونستم چیکار میکنم... یه صدایی درونم میگه مگه اولین و آخرین باری بود که باهاش این رفتارو داشتی؟؟؟ با بیرون اومدن ماشین از پارکینگ و دیدن خاله و آقا احمد توی ماشین ، اونم بدون ساحل متوجه شدم که ساحل خونه نیست و با مامان و باباش نمیاد! پس هر نقشه ای که من کشیدم قاعدتا بی اساس و غیر قابل استفاده بود.. نه معلوم‌ بود کِی میاد،نه معلوم‌بود میاد یا نه،نه معلوم بود با من چه رفتاری داره! سردرگم و با نا امیدی زنگ زدم به مامانم _جانم پسرم؟ +مامان من امشب میام. _باشه قربونت برم. من و بابات اومدیم توهم زود بیا.. گوشی رو قطع کردم‌ شانس بیاری ساحل! شانس بیاری که من قبلِ رسیدنِ تو اون پسره رو نکُشم!!! https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت پانزدهم ] رامین: نزدیک ۲ ساعت بود که خونه ی محبوب خانم بودیم. اما هنوز ساحل نیومده بود. ساعت دیگه نزدیک به ۱۱ بود با اینکه خاله و احمد آقا استرس نداشتن و میگفتن ساحل بچه نیست، اما من یه دلشوره ی عحیبی داشتم. محمد از اون موقع میرفت و میومد سراغ ساحل رو میگرفت بد از اون مادرش بود‌. خیلی سعی می‌کردم به کسی گیر ندم و تو لاک خودم باشم‌ پس رفتم گوشه ی خونه روی مبل تک نفره نشستم و شماره ی ساحل رو گرفتم یه بوق .... دو بوق.... سه بوق. مشترک مورد نظر پاسخگو نیست،لطفا بعدا تماس بگیرید... برنمی‌داشت. چند بار زنگ زدم،اما هر بار همون نتیجه قبلی رو میداد. ساحل جواب نمیداد. دیگه نا امید شده بودم و به در و پنجره نگاه میکردم یه لحظه گوشیم زنگ خورد. شماره ساحل بود. بددن وقفه و با کنجکاوی گفتم +چرا جواب نمیدی ،،،، کجایی تووو؟ انقدر بلند گفتم که نگاهِ کل خانواده به من بود. برای طبیعی جلوه دادنش گوشی رو از گوشم پایین اوردم و گفتم رفیقه و رفتم تو حیاط. گوشی رو چسبوندم به گوشم و گفتم +کدوم گوری هستی؟ _ببخشید آقا شما نسبتی با ساحل فرهمند دارید؟ صدای ساحل نبود، +ببخشید گوشی ساحل دستِ شما چیکار میکنه ؟ _از بیمارستان تماس میگیرم. حالِ خانم فرهمند بد شده ، اینجا بستری شدن. تعجب و وحشت کل بدنم رو در بر گرفت +ببخشید کدوم بیمارستان!؟؟؟؟ بعد از گرفتن آدرس رفتم داخل تا سوئیچ ماشین و وسایلمو بردارم. _کجا رامین‌جان؟؟ +دوستم حالش بد شده . میرم بیمارستان پیشش. اگه میگفتم ساحل بیمارستانه،صد در صد نگران و آزرده خاطر میشدن. پس بهشون نگفتم و تنهایی روانه ی بیمارستان شدم.‌. بعد از چند دقیقه رسیدم به بیمارستان سمت میز پذیرش رفتم و مشخصات ساحل رو دادم _شما همونی هستید که تلفنی باهاشون صحبت کردم‌؟ +بله. فکر کنم. اتاقِ خانم فرهمند کجاست!!! _انتهای راهرو. تختِ ۵۵. دکترشون هم هستن. خواستید باهاشون صحبت کنید.. تا تختِ ۵۵ دویدم . با دیدن ساحل اونم بی هوش و رنگ پریده روی تخت بدنم به لرزه در اومد. بغلش وایسادم. مردی که انگار دکتر بود گفت _شما همراهش هستید؟ +بله. _من عامری دکتر ایشون هستم‌. میشه باهاتون صحبتی داشته باشم؟ +بله حتما با همراهی دکتر ، از تخت دور و وارد اتاق خودِ دکتر شدم‌ با اشاره ی دکتر روی صندلی نشستم. _خب ... بی مقدمه بریم سراغ اصل مطلب. +بفرمایید. _اولین موضوع مریض که خطرناک هست مصرف قرص های نایاب و عجیبیه که درونِ کیفش بود. که حتما باید ازش جلوگیری بشه. دومین مطلب که مهم تر از اولی هست مشکل روانی ایشونه.. +مشکلِ روانی‌؟؟ _بله. ایشون حمله ی عصبی شدید بهشون دست میده که نشانه ای از مشکل روانیه. و..... حرف های دکتر رو کامل شنیدم و متوجه شدم. وقتی از اتاق بیرون میرفتم گفت _از من که دکتر هستم می‌شنوید بهتره سعی کنید براش آرامش به ارمغان بیارید. معلومه که نه ذهنش و نه دنیاش بویی از آرامش نبرده... و اینکه تا چند دقیقه دیگه بهوش میان و مرخص هستن. +ممنون _وظیفه بود ذهنم درگیر شد. درگیر چیزهایی که دکترش میگفت. وقتی به تخت رسیدم با دیدن چشم های بازش لبخند رو لبم نشست +خوبی‌؟؟! _من اینجا چیکار میکنم؟ +هیچی. حالت بد شده اوردنت بیمارستان. الان بهتری؟. _آره. فقط میخوام برم خونه!!! +باشه باشه. یکم صبر کن برم ترخیصت کنم. آروم بود. شایدم اثر دارو ها بود که باهام تندی نمیکرد. کار های ترخیص رو انجام دادم و بهش کمک کردم تا سوار ماشین بشه. بعدم سمتِ خونه ی خالم حرکت کردم. _نرو اونجا. +ها‌؟؟ _میگم نرو خونه ی ما. +چرا؟ _چرا داره؟؟مامانم منو با این وضع ببینه سکته میکنه +پس کجا ببرمت؟میخوای بری خونه ی ما ،پیش مامانم؟ _نه لازم نیست. میرم خونه خودم. خونه ی خودت؟؟ ساحل خونه داشت؟؟ من چرا خبرنداشتم؟ اصلا چرا باید خونه داشته باشه آدرس خونه رو بهم داد. اینکه بالاشهر بود باعث تعجب زیادم شد. بهش کمک کردم تا وارد خونه بشه. خونش طبقه ۱۰ بود و خیلی بزرگ. وارد شدم .بهش کمک کردم تا روی مبل بشینه هر لحظه تعجبم بیشتر میشد‌. _نمیخوای بری؟؟ دوباره شده بود همون ساحل خشن و بدون عاطفه! +میرم _الان برو. میخوام بخوابم. +باشه‌ بلند شدم و تا خواستم از در بیرون برم گفت _رامین! برگشتم و گفتم +بله؟ _از قضیه امشب کسی چیزی نفهمه و نمیخوام هم چیزی بشنوم! بابت کمکت هم ممنونم.. +خواهش میکنم.باشه. از آسانسور و ساختمون خارج شدم. سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه ی خودم. از [نمیخوام هم چیزی بشنوم!] منظورش این بود که من ازش چیزی نپرسم‌. من بهش نصیحتی نکنم. واقعا این دختر عحیب بود. بازیکن و بی‌رحمِ قهاری بود" کسی که حتی منم شکست میداد.. https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [پارت شانزدهم] ساحل: با سردرد شدید از خواب بیدار شدم. نزدیک به ۹ صبح بود. صدای زنگ در هنوز توی سرم بود. بزور از روی مبلی که دیشب روش خوابیده بودم بلند شدم و سمت در رفتم و بازش کردم. رامین بود که هراسان و نفس نفس زنان به من نگاه می‌کرد . گفتم +ها؟؟؟؟ چیه؟ روح دیدی؟ با نگاه خیره اش حواسم به خودم جلب شد‌ و توی آینه ی کنار در خودمو نگاه کردم‌ شال که سرم نبود و موهام بهم ریخته. لباسم همون مانتوی دیشب بود و فقط تیشرتِ زیرش معلوم بود. درو پیچ کردم و شالمو از روی مبل قاپیدم و دوباره درو باز کردم و گفتم +ها‌؟؟چیکار داری این وقتِ صبح؟ به خودش اومد و گفت _مامانت خیلی زنگ میزد و سراغتو میگرفت.نگران بودن همه‌.انگار گوشیتم خاموشه .منم خواستم نگران نباشن گفتم پیشِ منی‌. دستمو زدم تو سرم! تازه یادم افتاد که گوشی و وسایلم جا مونده توی همون خونه! هر دم از این باغ بری می‌رسد،تازه تر از تازه تری می‌رسد... و البته بعد تر از بعد تری میرسد. +الان من با تو چیکار دارم که بگم پیشِ تو بودم ، آقای باهوش؟؟؟؟ _راستش نمیدونم... . +عالیییی. آخه پسر خوبببب ، تویی که نمیدونی چرا اینو گفتی؟؟؟؟؟ ها؟؟؟ _میذاشتم خالم و باباتو به کشتن بدی؟ رفتم داخل خونه و با آشفتگی داخل آشپزخونه شدم. _بیام داخل؟ چه سوال مسخره ای‌! +بیا. داخل شد. بطری آب رو از داخل یخچال برداشتم و سر کشیدم. به مغزم خون نمی‌رسید. نصف آب رو نگه داشتم و سمت کیفم رفتم تا قرص دیازپام رو بخورم. قرص رو که از داخل کیفم درآوردم رامین گفت _این چیه؟؟ جوابی ندادم که قرصمو از دستم قاپید. دیگه واقعا ظرفیت نداشتم.. +همین الان اونو بده به من!!. _تا نگی نمیدم‌ +رامین با اعصابِ نداشته ی من بازی نکن‌. بِدش به من! _برای چیه‌؟؟؟ تو چته؟ براش واقعا مهم بود که من چمه؟ +من اگه اونو نخورم نمیتونم بخوابم ‌! اوکی؟ قابلیت قرص این بود. خواب آور‌! چون خودمم میدونستم بدون اون میتونم بیش از ۷۲ ساعت بدون هیچ مشکلی بیدار بمونم یه لحظه تعحب کرد. بعد دستش سست شد و رفت توی فکر. پشت مبل بود و پشتش به آشپزخونه بود‌. از فرصت استفاده کردم و از روی مبل پریدم و در همون لحظه قرص هم از دستاش قاپیدم. مستقیم همون جور رفتم تو آشپزخونه و قرص رو خوردم و آب رو سر کشیدم. _یعنی چی که نمیتونی بخوابی؟ مگه میشه ؟ تازه خبر نداره که بیشتر ویژگی های من ، برای بقیه نشدنی و کمیابه +هزار بار گفتم اینم بارِ هزار و یکم. توی چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن! به مامانم میگم ماشینم خراب شده بوده. تو جاده موندم به تو زنگ زدم. تا الانم درگیرِ ماشین بودیم. گوشیم هم شارژش تموم شده. اوکی؟ _باشه. +حالا هم میخوام برم دنبال ماشینم.اگه دیگه گند دیگه ای نزدی که بگی ، میتونی بری. +ماشینت کجاست؟ میخوای با چی بری دنبالش‌ چقدر سوال میپرسه... +پا دارم و الان میخوام با تاکسی برم _من میبرمت خب. +حوصله ی سوال و جواب ندارم! _چیزی نمیپرسم.. نفس عمیقی کشیدم و با صدا ی بلندی بیرون دادم. +باشه. برو منم لباس بپوشم میام‌. _اوکی. از در بیرون رفت‌ و منم درگیر پوشیدن لباس شدم. حالا مشغله ی جدید تری پیدا کردم. یعنی رامین متوجه میشد که اون خونه ، همون خونه است‌؟ یعنی یادش میومد اونجارو؟ اصلا یادش مونده بود؟ اونکه مثل من انقدر درگیر گذشته نبود پس ممکن بود یادش رفته باشه... چه روزِ مسخره و پر مشغله ای‌ . کِی پس این روز تموم میشه؟؟؟ https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [پارت هفدهم] رامین: سمت آدرسی که داده بود میرفتیم. راه و مقصد برام آشنا بود،ولی اونقدرا هم اهمیت نداشت. ساحل ساکت و بدون هیچ حرف یا حرکتی به بیرون زل زده بود و خیابون و ماشین هارو نگاه می‌کرد. هِی تو سرم تکرار میشد : یعنی چی که نمیتونه بخوابه! . مگه میشه؟. انسانِ زنده ای که نتونه بخوابه؟؟؟؟ اصلا چرا ؟ ساحل که قبلا سالم بود؟ تازه یادمه ۳۰ ساعت از ۲۴ ساعت رو می‌خوابید. چجوری به این ساحل تبدیل شده...؟ حالا که فکر میکنم خیلی تغییر کرده. تضاد زیاد و عجیبی بین اون ساحل و این ساحل هست. اون ساحل آدم شاد و پر انرژی بود‌،به فکر دیگران بود و به همه کمک می‌کرد. سعی میکرد همیشه پیشم باشه و باهام با لطافت حرف میزد. افکار دخترونه و نحیفش داشت. اندام ریز و موهای بلندِ موج دارش همیشه باعثِ این میشد که من اونو کوچیک و ضعیف به شمار بیارم. اما این ساحل! چقدر تغییر. راستش بیش از ۳۶۰ درجه تغییر کرده... نسبت به بقیه بی تقاوته موهاش کوتاه و لخته.اندامش ورزیده تر شده و اینو زمانی فهمیدم که از روی مبل با مهارت ، پرید و قرص رو در کسری از ثانیه ، قاپید.. اصلا کوچیک و ضعیف نیست ‌ میشه گفت دیگه حتی اندازه ی مورچه هم به من اهمیت نمیده. چی باعثِ اینهمه تغییر شده؟. چقدر از هم دوریم... شاید هم همیشه همینقدر دور بودیم،ولی اون باعث میشد تا این فاصله ، معلوم نشه . _نگه دار. زدم بغل و تازه توجهم به خونه و کوچه افتاد. ماشینِ ساحل جلوی در پارک بود. این که‌.... این جا که خونه ی قبلی منه!!!!!!! چشمام دیگه بیشتر از این گرد نمیشد... این همون خونه ی مجردیمه که ۱۰ سالِ تمام توش زندگی کردم. همون جایی که روزای تلخ و شیرینمو توش گذروندم... اما ... چرا دقیقا لوکیشن محلی که ساحل دیشب اونجا بوده اینجاست؟؟ چرا ساحل اینجا اومده؟ _هِی حاجی! حواسم از خونه و افکارم پرت شد سمتِ ساحل که این حرف رو به زبون آورده بود. +ها... بله؟ نفس عمیقی از روی بی حوصلگی کشید و گفت _راه بیوفت بریم یا بشین تو ماشین و منتظر باش نمیدونم برای چی،اما پشتش راه افتادم تا لحظه ای که دقیقا ساحل با کلید درِ واحدِ خونه ام رو باز کنه ، البته خونه ی سابقم، باورم نمیشد که الان برگشتم به جایی که ۶ سال پیش ازش رفتم... حتی وقتی ساحل دکمه ی طبقه ی ۴ رو فشار داد هم سعی می‌کردم خودمو آروم کنم که اینجا اونجا نیست. اما با دیدنِ دکوراسیون خونه که با ۶ سال پیش مو نمیزد ایمان آوردم که این جا همون جاست. با کنجکاوی پرسیدم +اینجا ... ما اینجا چیکار میکنیم؟ ؟ گوشیش رو از روی میز تلویزیون برداشت و گفت _قرار بود سوال و جواب نداشته باشیم.. یادت که نرفته؟؟ این دختر زیادی ماهر بود. خوب میدونست چیکار میکنه و چیکار باید انجام بده. به وسایل نگاه کردم .. همون وسایلِ قبل که من بدون هیچ جابه جایی خاصی،همراه خونه فروختمشون. فقط عجیب اینجا بود که خاکی روی وسیله ها نبود. پیانوی اون سمت خونه بامن خیلی خاطره داشت. اما من ۶ سالِ پیش اونقدر سنگ شده بودم که همه رو از یاد ببرم. حتی خودمو. گوشیش که به شارژ وصل شد همون لحظه زنگ خورد. ساحل ریلکس گوشی رو برداشتم و گذاشت روی بلند گو. _به نظرت یکم زیادی لفتش ندادی؟؟؟ لحنش از لحنی که با من داشت هم سرد تر و برنده تر بود. جوری که من به جای فردِ پشت تلفن ترسیدم. :ببخشید.گوشیتون خاموش .... صدای زن بود. سرد ، ولی کمی ترسیده.. _حرفتو بزن!!!! یا خدا. این دیگه چه نوعش بود! چجوری انقدر سرد و بی روح حرف میزد‌. یه لحظه حس کردم که من این ساحل رو نمیشناسم. آره جوابِ معما همینه: [من ساحل واقعی و زمانِ حال رو اصلا نمی‌شناختم ] https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت هجدهم ] ساحل : :محمدِ عباسی . فرزند اولِ میرزا عباسی. ۲۷ ساله. متولد ۱۳۷۶/۵/۸. فوق لیسانسِ زیست از دانشگاهِ فرایبورگِ آلمان. ۱۲ روزِ پیش با پرواز مستقیم از برلین* به تهران مستقیم واردِ ایران شده‌. با شماره پروازِ__________ و ساعتِ ۵ صبح. +خب؟ میشه گفت قیافه ی متعجب و ترسیده ی رامین که مقابلم از وحشت خشکش زده بود، برام جذابیت داشت. برای همین گوشی رو روی بلند گو گذاشتم. تا اونم بشنوه. بفهمه من کیم.. بفهمه چه نفوذ و قدرتی دارم. و شاید ولم کنه و بیخیال شه. البته خودمم میدونستم که خواسته قلبیم این نبود که بیخیالم شه. اما گورِ بابای خواستهِ قلبی. فعلا تنها چیزی که تونسته منو نجات بده مغز بوده . پس منم طبق اون و منطق تصمیم میگیرم هیما با مهارت خاصی که داره ، ادامه میده :هیچ رفتارِ مشکوک یا عجیبی نداشته.فقط دو یا سه باری رفته کلانتری. دلیلش هم ملاقات با دوست قدیمیش بوده. ذهنمو متمرکز میکنم. دیدنِ کسی که پلیسه؟ برای چی باید بخواد یه پلیس که از قضا توی هیچکدوم از خاطره های من به عنوانِ دوستِ محمد ثبت نشده رو ببینه؟ جرقه ای توی مغزم روشن می‌شود. البته امیدوارم که این چیزی که توی ذهن منه درست نباشه. :ببخشید میپرسم . ولی دنبالِ چیز خاصی هستین؟ پوفی میکشم و شقیقه هام رو آروم مالش میدم. رامین همونطور وایساده و به من نگاه میکنه . با علامت سر بهش میفهمونم که بشینه . اونم آروم روی مبل روبرویی من میشینه‌‌‌ جوری که انگار ازم میترسه. +پلیسه کیه؟ :ستوان رودی. امیرِ رودی. اطلاعات اونم لازم دارین؟ +نه .فقط چک کن ببین این آقای نوری ، توی این ۱۲ روزِ اخیر درباره ی چه کسایی تحقیق و پژوهش انجام داده. اطلاعاتِ چه کسانی رو برداشته یا چک کرده.. :اما اون.... +میدونم پلیسه. میدونم سایت برای نیروی انتظامیه.میدونم ورود بهش جزو محالاته. محض اطلاع،من از همچی قبل از شما خبر دارم. پس وقتی بهت یه دستوری رو میدم فقط انجام بده! :چشم. گوشی رو قطع کردم‌. حالا وقت ترس زدایی از رامین خان بود. ساکت بود. +چته؟چرا کپ کردی؟ _دارم دیوونه میشم ساحل‌ . بهم توضیح بده +توضیح ندم چی؟ _باید بدی. جوابِ منو باید بدی! حالا مالِ من چه باید ، بایدی میکنه... +صداتو بیار پایین ، به منم دستور نده! رفتیم بیرونِ این خونه ی کوفتی ، جوابتو میدم! اوکی؟ _ الان بده. مگه نمیخوای بگی. چه فرقی داره که..... داد زدم +فرقش اینه که الان سرم داره میترکه و اگه من جای تو بودم ترجیح میدادم سکوت کنم تا تیکه تیکه نشم!!!! بعدم روی مبل دراز کشیدم و همزمان شقیقه هام رو مالش دادم.. سرم بدجور درد میکرد فکر کنم ماجرای جدیدی در راهه و باعثِ اتفاقات جالبی بشه! _____ برلین : پایتخت آلمان https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت نوزدهم ] رامین: خیلی راحت سرشو میذاره روی دسته ی مبل و چشماشو میبنده تا سردردشو مهار کنه. چون خودمم میگرن داشتم خوب میدونستم چجوری با دردش برخورد میشه. اونم داشت یجوری با دردِ میگرن برخورد میکرد. منو رها کرد توی هزاران هزار سوال که واقعا میشه گفت مغزم رو از هم متلاشی میکنن. ساحل اینجا چیکار میکنه؟ اینجارو از کجا پیدا کرده؟ دیشب چرا اینجا بوده؟ اون دختره کی بود؟ چرا انقدر از ساحل حساب میبرد؟ اون اطلاعات چجوری دست دختره بود؟ اون دختر چجوری میتونست اینکارو بکنه؟ چجوری حتی میدونستن کجا ها رفته و با کی دیدار کرده؟ چرا محمد برای ساحل مهمه ؟ اصلا مهم ترین سوال اینکه ساحل واقعا کیه؟ گوشیم زنگ میخوره. برای اینکه آرامش و سعی ساحل برای آروم کردنِ میگرن رو از بین نبرم میرم توی اتاق و جواب میدم: +بله خاله جان؟ _خوبی عزیزم؟ساحل خوبه؟ +خوبیم ممنون. تازه فهمید گوشیش خاموش بوده الانم میخواست بهتون زنگ بزنه که شما به من زنگ زدین. _آها. باشه عزیزم. فقط بهش بگو حتما حتما امشب خونه باشه. قبل از ساعت ۴ . +باشه. چشم. خداحافظی کردیم و تازه دوباره ذهنم مشغولِ سوالِ جدید شد‌ امشب چه خبر بود؟ ساعت نزدیکای ۱:۳۰ دقیقه ظهر بود. مطمئنا برای اینکه هم به من توضیح بده_که بعید میدونم بخواد توضیح بده_ هم سر وقت بره خونشون ، دیرش شده. ولی آخه کی جرئت میکنه سمتش بره و همچین حرفی رو به زبون بیاره؟!؟ حالا که فکر میکنم من واقعا ترسیده بودم. از اون چشمایی که روزِ اول با نفرت و خشم بهم خیره شده بود از این لحن و از این نفوذ‌ شاید پلیس شده باشه؟. نه بابا. چه فکر مسخره ای. مستقیما به دختره گفت با اینکه کارش غیر قانونیه باید انجامش بده. پس این کارش هر چی که هست ، قانونی نیست. پس خودشم پلیس نیست. دستی به سرم کشیدم. واقعا داشتم رد میدادم. البته حق داشتم. صدای زنگ در باعث شد سمت در برم و بازش کنم.. با دیدنِ مردی که ۶ سال پیش اینجا رو ازم خرید لبخند روی لبم اومد. البته ناگفته نماند که به زور سعی کردم روی لبم لبخند بیاد اونم با وجود این آشفتگی ذهنی. _سلام. ترسیدم.. این کِی بلند شد و کِی وسایلشو جمع کرد که من نفهمیدم؟؟؟؟؟ :سلام دخترم. ساحل از در که بیرون رفت منم نا خود آگاه پشتش بیرون رفتم. _ممنون بابت دیشب که بهم لطف کردین. با اجازتون. و بعد کلید خونه رو به همون مرد داد و سوارِ آسانسور شد. منم همراهش بودم. ولی انگار براش نا مرئی به حساب میومدم . باهام یه کلام هم حرف نمیزد.. سمت ماشینش که پا تند کرد گفتم +تو گفتی توضیح میدی! _اگه گفتم ، میدم! +پس چرا میری؟ _مامانم پیام داده . گفته تا ۴ خونه باشم‌.همین الانم به خاطر اینکه دیشب نرفتم مهمونی اوضاع بد شده. پس حوصله ی جر و بحثِ اضافه ندارم.. +سوالای من چی!. _بپرس! +دیشب تو اینجا توی این خونه چیکار میکردی؟؟ _خاطراتمو مرور میکردم تا یادم باشه دیگه التماسِ هیج کس رو نکنم ! چون یه روزایی ، توی همین خونه ، خفت و خواری کشیدم و خورد شدم . اونم دقیقا توسطِ صاحبخانه! اومدم برام عبرت بشه و هیچوقت از یادم نره! زبونم بند اومد. با صراحت تمام ، رک و پوست کنده حرفش رو زد. با من من پرسیدم +اون دختر چجوری اونهمه اطلاعات ، حتی درباره ی رفت و آمد ها داشت؟ _چون کارش همینه‌ . تعقیب ، حک و استفاده از مغز! +چرا از تو خیلی حساب می‌برد.؟. _چون باید حساب میبرد!. نفسِ عمیقی کشیدم و با تردید ولی قاطع حرفِ اصلیم رو به زبون آوردم: +ساحل..... تو واقعا کی هستی؟ ؟؟ https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیستم ] ساحل : یک هفته از اون روز می‌گذشت. از پله ها پایین میرم تا صبحونه بخورم. مامان درگیرِ کارای آشپزخونه است روی صندلی نشستم و آروم آروم صبحونه م رو خوردم. _ساحل .. فردا باید بریم کرج. در حال خوردن لقمه گفتم +چرا؟ _هِی میگم با دهن پر حرف نزن. انگار نه انگار. عمت دعوت کرده. قراره نامزدی تو و محمد رو اعلام کنن. اخمی بین ابروهام نشست. +من که هنوز نگفتم جوابم مثبته یا منفی! همین ۷ شب پیش،عمه اینا برای خاستگاری اومدن.زوده. _یعنی چی؟ +یعنی هنوز جوابی ندارم! _مگه میشه؟ساحل! +بلهههههه! _والا با اون احترامی که تو گذاشتی و صمیمی برخورد کردی باهاشون فکر کردم جوابت مثبته! حالا فکر کن اونا چی فکر کردن +به من چه که اونا چی فکر کردن . مثبت نیست" باید فکر کنم. _باشه فردا نامزدی رو اعلام میکنن. هر وقت جوابت منفی بود نامزدیو بهم بزن!. +یعنی چی مامان!!!!. _یعنی همین! +چرا با من لج کردین؟من کاریتون کردم؟ اگه ناراحتین چرا از شرم خلاص نمیشین، بگین! مامانم برگشت و با چشمهای قرمز گفت _کی گفته ناراحتیم از بودنِ تو!؟؟؟؟؟؟ تعجب کردم‌. چشماش قرمز و اشکی بود. خیلی کم پیدا می‌شد مامان گریه کنه. +گریه کردی مامان؟؟؟ _ساحل،من فقط نمیخوام خانوادمون مسخره ی ....... +غلط کرده هر کسی که این چرندیاتو بهت گفته! _ساحل!! از آشپزخونه بیرون رفتم و در حالی که بند کفشام می بستم گفتم +من فردا نمیام. به صورت واضح گفتم بهشون ، که باید فکر کنم. نامزد دیگه چیه! شما خواستین برین ! ولی نبینم به خاطر حرفای اون پیرزن و پیرمرد چشات اشکی شده! از در بیرون رفتم. خانواده ی پدری خوبی نداشتم. یعنی اصلا خوب نبودن. قبلا که مامانمو اذیت میکردن چون بابام باید با دختر داییش ازدواج میکرد. بعدم که من به دنیا اومدم گفتن مادرم دختر زاست!نمیتونه پسر به دنیا بیاره. الانم میگن دخترت از راه به دره و ولگرد و زبون درازه! نمیدونم مرض این خانواده چیه!!!! اصلا به ما چیکار دارین‌. بزارین زندگی خودمونو بکنیم.. رسیدم شرکت . و مثل همیشه مستقر شدم و کارهامو انجام دادم. بعدم ساعت ۷ بدون هیچ حرف اضافه ای رفتم خونه. توی مسیر برگشت فقط به یه چیزی فکر میکردم. هیما بهم گفته بود ، ستوان رودی مشخصات من رو درآورده و به محمد داده. البته محمد ازش خواسته. دانا تر از چیزی بود که فکرشو میکردم پس مشخصا محمد الان میدونه من چقدر مال و اموال دارم‌. محمد از مال و اموالی که هیچکس،حتی پدر و مادرم هم نمیدونستن وجود داره ، باخبر بود. و این یعنی دلیل خاستگاریش! میخواد به معنای واقعی کلمه خرم کنه و مال و اموالم از چنگم دربیاره! اما مگه من میذارم چیزهایی که با زحمت بدست آوردم بیوفته دست یه آدمی مثل اون! میخوای باهام بازی کنی؟؟ حالا دارم برات محمد خان،می‌بینیم کی توی این بازی برنده میشه! وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم تو اتاقم . دراز کشیدم رو تخت و چشمام روی هم افتاد. با صدای در و اجازه خواستنِ بابام از چرت کوتاه و سبکم بلند شدم و بابام هم اومد تو اتاق _بابا جان ببخشید بیدارت کردم +نه بابا. کار داشتی.؟ _درباره ی فردا..... پریدم تو حرفش +بابا راستی. گفتی فردا ، یادم افتاد .من قراره فردا با رفیقام برم شمال! _شمال؟فردا؟. +آره. بچه های شرکت هستن. _باشه ولی .. +چیه بابا؟؟ _هیجی‌،هیچی. من برم تو استراحت کن. +نمیخواستید چیزی بگین؟.. _آاااا .. یادم رفت. بعدا میگم‌ بعدم از اتاق بیرون رفت و در رو بست. لبخندی از این زیرک بودنم به لبم نشست. خب. حالا وقتش بود. بتازون تا بتازونم آقا محمد خان""" چشمم به عکس روی میزِ کنار تختی م افتاد که برای ۷ سال پیش بود. عکس تولد ۱۸ سالگیم ، که همه بودن و خیلی خوب توش افتاده بودم . اصلا شبیه به اون زمان نبودم. حداقل از لحاظ ذهنی و روحی دیگه اون آدم نبودم. یهو سوالی که رامین ازم پرسیده بود به ذهنم اومد [ساحل .... تو واقعا کی هستی؟] چه سوال درستی. این الان سوال منم هست: من واقعا کیم؟؟ https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و یکم ] ساحل: با زنگ خوردن گوشیم فکر های متفاوت و سوالای عجیب از سرم پرید. گوشیمو برداشتم. +بله؟ _سلام خانم فرهمند. +بله بفرمایید؟ _من از شرکت ( مد پلاس ) مزاحمتون شدم. میخواستم وقت بگیرم برای شنبه دیدنِ جناب... +بله متوجه شدم. الان خونه هستم. شنبه صبح یاد آوری کنید. _آها. باشه. ببخشید مزاحم شدم. خدانگهدار +مراحمید. خداحافظ. گوشیرو قطع کردم و بلافاصله شماره ی حنانه رو گرفتم.. تنها دوست من که از قدیم مونده بود همین حنانه بود. دختری شاد و خندون و سرحال. _به به.... سلام بر بانوی کم پیدا.. +سلام بر حنا خانوم. _هعی. بی وفایی رو از روی تو ساختن. +انقدرم بی انصافی نکن. حالا دیر به دیر شاید زنگ بزنم ولی مهم پیوند قلبیه بین ماست که همیشگیه. _موش نخوره اون زبونتو که هر دفعه منو خر میکنه. خندیدم. آروم و شاید کمی واقعی.. +حالا بیخیالِ دلخوری. فردا برنامه ای چیزی نداری؟ _برنامه که..... چه عرض کنم. قرار بود بریم پارک ، مامانم مهمون دعوت کرد.. الان برنامم خونه تمیز کردنه با لحن خاصی صحبت می‌کرد که خود به خود باعث اومدن لبخند روی لبم میشد. +قربونِ خاله زهرام و کارای یهوییش. کمک نمیخوای؟ _خاله زهرای تو ، آخرش مارو با این کارای یهوییش به کشتن میده . کمک که... میخوام. ولی تو آدمِ کمک کن نیستی... +وا کی گفته؟ بیام‌کمکت؟ _میای واقعااااا؟!؟!؟! +آره. چرا نیام. چند تا حنا خانوم دارم مگه؟ از ذوق جیغ کوتاهی کشید و گفت _نامرده هر کی نیاد. فردا منتظرتم . بایییی. +خدافظ. خندم گرفته بود از لحن و رفتار هاش. شایدم اگه منم زندگیم مثل حنانه عادی بود الان انقدر سرزنده بودم... روی تخت دراز کشیدم. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و مقایسه کردن، تصمیم گرفتم به مامانم بگم که میرم کمکِ حنا. بلند شدم و لباسام رو با لباس راحتی عوض کردم و به سمت آشپزخونه راه افتادم. از پله ها پایین رفتم و وقتی به آشپزخونه رسیدم کسی نبود . فقط برقا روشن بود. دروغه اگه بگم نترسیدم! از توی جیبم پنجه بکس رو بیرون آوردم و تنظیمِ انگشتام کردم یهو دستی روی شونه هام نشست و منم با وحشت برگشتم سمتش. با دیدن مامانم که مات به من و پنجه بکسی که توی دستم بود نگاه می‌کرد آروم گرفتم و خیالم راحت شد. گفتم +مامان چرا اینجوری میکنی؟ سکته کردم _خدانکنه دختر. اون چیه تو دستت؟ +پنجه بکس. سلاح دفاعی. _لازمه حتما همراهت باشه؟خطرناکه ها.. صندلی میز ناهار خوری رو بیرون آوردم و روش نشستم. +خب من یه دخترم . کار از محکم کاری عیب نمیکنه. شاید لازم شد. بعدم پنجه بکس رو گذاشتم تو جیبم. _ایشالا لازمت نشه. همینجوری که داشت برای خودش و بابا شیر می‌ریخت گفت _تو شیر میخوری؟ +نه ممنون. میگم مامان! _جانم؟ +قضیه شمال فردا کنسل شد. میرم خونه ی خاله زهرا اینا. _خاله زهرا؟ +آره. محله ی قدیمی. مامانِ حنانه. _آها. زهرا خانوم. باشه. برو.خوش بگذره. ماهم فردا میریم کرج. با یه پوزخند گفتم +به شما هم خوش بگذره . من برم بخوابم. _باش عزیزم. شبت خوش. +همچنین. و از پله ها بالارفتم و وارد اتاقم شدم. چراغ هارو خاموش کردم و سعی کردم بدون هیچ فکری بخوابم و همینطور هم شد... https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و دوم ] ساحل: _بله ؟ +ساحلم درو باز کن. _بیا تو عشقمممم. در با صدای ضعیفی باز شد. وارد خونه ای شدم که تقریبا کل نوجوونیم رو در اون گذرونده بودم. خونه ای دو طبقه که طبقه ی اول برای ما و طبقه دوم برای خاله آیلار بود. اما بعد از اینکه ما از اینجا رفتیم خاله زهرا،که اون زمان همسایه ی دیوار به دیوارِ ما بود، اینجارو خرید و بازسازیش کرد‌. تقریبا از خونه ی ما تا اینجا حدود ۲۵ دقیقه راهه ، چون اینجا جزو حومه ی شهرِ تهران به حساب میاد.. از پله ها بالا رفتم. حنانه منتظر من توی چارچوب در وایساده بود و با دیدن من خودشو توی بغلم پرت کرد. منم از صمیمیت زیادش به وجد اومدم و بغلش کردم. داخل رفتیم. انگار خاله زهرا نبود. _میدونم داری با خودت میگی خاله زهرام کجاست. ولی باید بهت تسلیت بگم مامانم خونه نیست‌ خندم گرفت و روی مبل نشستم. _مجبوریم همه ی کارهای خونه رو خودمون انجام بدیممممم... .+ ایشالا مرده و زنده مون یکی نشه،صلوات داداشت نیست؟ _نه بابا آقا حسینِ ما تازه نامزد کرده رفته پی نامزد بازیش. مامانم هم که بازار... +عه. مبارکه. شیرینیش کو؟ _دیدیش از خودش بگیر. بلند شدم و لباسامو درآوردم آوردم. و گفتم. +خب پس. شروع کنیم! _زود نیس؟ تازه اومدی، نمیخوام خاله لادن فردا بگه بچمو بردی ازش کار کشیدی +نمیگه. بلند شو تنبلی نکن.. هر جوری که شد بلندش کردم.. اول از همه شروع کردیم به دستمال کشی‌ اون سالن رو گردگیری میکرد و من آشپزخونه. بعدشم تمام کابینت هارو مرتب کردیم حنا مبل هارو جارو کشید و به جارو برقی سالن رسیدگی کرد. منم گاز و سینک ظرفشویی و هود رو برق انداختم. وقتی اون داشت آشپزخونه رو جارو می‌کشید دستشویی رو شستم . حنا زمین خونه رو طِی کشید و منم گل های گلدون عوض کردم‌ خلاصه هر جوری که شد خونه رو برق انداختیم. البته اضافه کنم که خودمون هم از پا افتادیم. من ساعت ۲ بعد از ظهر اومده بودم و الان ساعت ۶ غروب بود. با صدای زنگ شال و مانتوم رو تنم کردم . حسین که در قاب در ظاهر شد با دیدن من کپ کرد. _اِ... تو اینجا چیکار میکنی؟ +اومدم کمک آبجی جنابعالی.. شما هم نیا داخل ... _چرا؟؟؟ +چون باید بری شیرینی بگیری.. مالِ من نامزد کرده نمیخواد یه جعبه شیرینی به ما بده! _حالا بعدا شیرینی میدم. فعلا نه به باره ، نه به داره.. +دختر مردمو عاشق کردی میگی نه به داره نه به بار؟؟؟ برو یه جعبه شیرینی تر بخر. یه جعبه شیرینی که این ادا اطفارارو نداره. حنا از اونو گفت: نظرت چیه به نامزد گرامی بگم گفتی نه به داره نه به باره؟ _چشم چشم. میرم یه جعبه شیرینی میخرم برمیگردم. فقط به هدیه چیزی نگو تو. بعدم از در همونجور که اومده بود ،برگشت پشت سرش یه زن ذلیل بارش کردم و رو به حنا گفتم +نوبت اتاق توعه.. _نه دیگه.‌ تو خسته شدی،هوا هم داره تاریک میشه. خودم اونجارو جمع میکنم. +بیا بابا. برای من فازِ مستقل ها رو برندار. من تا شیرینی نخورم جایی نمیرم. بعدم سمت اتاق راه افتادم. اتاق حنانه رو هم به هر روشی بود جمع کردیم از این نگذرم که شاید سخت ترین کارِ امروز همین جمع کردن اتاق بود. چون حنانه عادت داشت که لباساش رو اتو کرده بزاره تو کمد و کلی لباس روی تخت ریخته شده بود و مشکلات بعدی.. حسین درِ اتاق رو زد و وارد شد. چایی آورده بود با شیرینی. گفتم +آفتاب از کدوم طرف دراومده شما دست به ظرف و بشقاب زدید؟ _دیدم نمیای بخوری گفتم خودم بیارم کم کم زحمت رو کم کنی. خندیدم. جالبیش اینجا بود که امروز برای چندمین بارِ متوالی از ته دل لبخند میومد روی لب هام. شاید چون ادم های این خونه از جنس فیک نبودن و خودشون بودن. +ساعت مگه چنده؟ _خدا بخواد ۹. +یا خدا... چه قدر وقت گرفت ازمون. حنانه جان زحمت بکش اتاقتو هفته ای یکبار حداقل جمع کن که مثل امروز بیچاره نشیم. _باشه.... خسته نباشی... بعدم پرید بغلم و دو تا ماچ آبدار روی لپم پیاده کرد. _تو بهترین دوست دنیایی... +قربونت. شیرینی رو گذاشتم تو دهنم کیفمو برداشتم و راهی درِ خونه شدم. حنانه از پشت گفت _کجا کجا... وایسا مامانم الانا میاد. ببینتت. حسین غذا خریده بدونِ شام نمیذارم بری که. گفتم +به خدا دیره. سلام برسون به خاله. تعارف که ندارم با شما. حسین از بالای پله ها گفت:دیر وقته . بزار من برسونمت. +ماشین دارم. ممنون. بعدم با پوشیدن کفشام و خداحافظی طولانی مدت سمت ماشینم راه افتادم. سوارِ ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم. با پیام بهرامی نگران شدم و بهش زنگ زدم. _سلام +سلام.چیشده؟ _خانوم دو سه نفر از سهامدار ها اشتباهی مرتکب شدن که باید شما در جریان قرار بگیرید.
هدایت شده از  < ماه سرخ >
+چه اشتباهی؟؟؟؟؟؟؟؟ _اونها... با صدای متعدد بوق ماشین و پرت شدن ماشینم به سمت خاکی دیگه چیزی نشنیدم. چشمامو کمی باز کردم جز رنگِ خون چیزی رو نمی‌دیدم گوشام سوت می‌کشید و نمیتونستم دست و پاهام رو حرکت بدم. ماشینم داغون شده بود و آدما دور ماشین جمع شده بودن صدای الو الو کردنِ بهرامی هم به گوشم میرسید... ولی خیلی خوابم میومد. چشمام روی هم افتاد و فرو رفتم به دنیایی از تاریکی مطلق... https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و سوم ] رامین : چند روزی میشد که دوباره توی اداره استخدام شده بودم. همون کلانتری ای که بعد از دانشگاه افسری توش کار می‌کردم . البته که الان از صفر شروع نکردم. در اتاق به صدا در اومد و با صدای من ، سرباز عسکری وارد شد احترام نظامی داد. +آزاد. صاف وایساد و گفت _ببخشید جناب سروان. سرهنگ موحدی کارتون داشتن گفتن بریداتاقشون. +باشه.تو برو. بعدم با یه احترام نظامی دیگه اتاق رو ترک کرد. چاییم رو سر کشیدم و اتاق رو به مقصد اتاق جناب سرهنگ ترک کردم. در زدم و بعد از گرفتن اجازه وارد شدم. سلام نظامی کردم و با اجازه ی سرهنگ روی صندلی نشستم. +امری با من داشتید؟ _میخواستم پرونده ای رو بهت بسپارم. چشمام برق زد. بیش از ۶ سال از آخرین پرونده ای که داشتم می‌گذشت. من عاشق شغل پلیسی بودم. عاشق حل معما و سرنخ. جونم در میرفت برای گرفتن قاتل و سارق و دزد. ادامه داد: _اولین پرونده بعد از بازگشتت به اداره هست. پس انتظار دارم عالی انجامش بدی! +نگران نباشید حواسم هست. جزئیات پرونده چیه؟ _میسپارم بچه ها برات بیارنش. در مورد یه تصادف عمدی توی یکی از بزرگراه های تهرانه. مجرم فراریه! انتظار دارم به خاطر بیچیدگی زیاد این پرونده کل حواستو جمع کنی و با تمام توان این پرونده رو حل کنی. میدونم از پسش برمیای! احترام نظامی دادم و گفتم +ممنون قربان. من میتونم برم؟ _بله حتما. میگم عسکری پرونده رو برات بیاره. از اتاق خارج شدم و دوباره وارد اتاق خودم شدم و پشت میز کارم نشستم. ساعت نزدیک به ۸ صبح بود و تا الان نزدیک به ۲ بار مامانم بهم زنگ زده بود. ولی نمیتونستم تو اداره جواب بدم. پس بهش پیام دادم تا نگران نشه و گوشیمو خاموش کردم. در اتاق زده شد. گوشی رو داخل کشو گذاشتم و اجازه ی ورود دادم. احترام نظامی کرد. _قربان . جناب سرهنگ موحدی گفتن این پرونده رو بدم به شما. پرونده رو گذاشت روی میز و رفت. پرونده رو باز کردم در حال خوندن بودم که بند آخر مغزم رو متوقف کرد! [ متهم فراری و تحت تعقیب است. قربانی سرکار خانمِ ساحل فرهمند میباشد که اکنون در حالت کما به سر می برد... ] در یک ثانیه تمامی سلول های مغزم از هم پاشید. ساحل فرهمند؟ کما؟ ساحل تو کماست؟؟؟؟؟؟؟؟ آدرس بیمارستانو خوندم از صندلی بلند شدم و گوشیمو برداشتم. با سرعت از اداره بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم به سرعت سمت بیمارستان رفتم. ماشینمو پارک کردم و وارد بخش شدم. سمت پذیرش رفتم و گفتم +خانم ببخشید اتاق ساحل فرهمند کجاست؟؟؟ اورژانسی بوده و برای پذیرش دیشب! نمیتونستم کلمه ی کما رو به زبون بیارم. برام سخت بود که بخوام درمورد اون از این کلمه استفاده کنم. خدا خدا میکردم دروغ باشه! اما حرف های اون پرستار تمام اتم های بدنمو لرزوند. _بله . طبقه ی بالا اتاقِ ۳۳ ، آی سی یو. آی سی یو .... آی سی یو .... آی سی یو .... آی سی یو ... با قدم های سست و ذهنی آشفته سمت اتاقی که اون پرستار گفت رفتم. وقتی رسیدم به راهرو با دیدنِ مامانم و خاله لادن اونم با چشمای اشکی ، دیگه باور کردم که ساحل اینجاست. واقعا تو کماست. واقعا تصادف کرده.... خالم با دیدن من گفت _رامین پسرم.... بعدم‌منو تو بغل گرفت و گریه کرد. نمیدونستم چیکار کنم. چیکار باید میکردم؟ مامانم خاله رو که بی قراری میکرد برد توی حیاط تا هوا بخوره و یه چیزی بخوره تا ضعف نکنه. طفلی خالم حالش خیلی بد بود. سمت پنجره ی اتاقش رفتم. به سختی گام برداشتم و دیدمش. جسم نحیف و صورت آسیب دیده اش رو شناختم. درسته. ساحل بود. اون دختر یه دنده و لجباز، الان روی این تخت به خوابی عمیق فرو رفته بود که پایانش معلوم نیست.... https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و چهارم ] رامین : چجوری میشه؟چرا باید بشه؟ چرا ساحلِ من الان روی این تخت بود؟ چرا خدا؟ نگران بودم. نگرانِ اینکه دیگه برنگرده پیشمون. نگران اینکه دیگه نتونم ببینمش و حتی نتونم باهاش جر و بحث کنم. خدا اینو ازم نگیر. خواهش میکنم ساحلو نجات بده.. حالم مثل خونه ای بود که آجر هاش سراسر از غمه. نمیتونم تحمل کنم. نمیتونم زندگیو بدون اون بگذرونم. خواهش میکنم خدا! خواهش! _ببخشید... برگشتم سمتِ صدا. با دیدنِ پسری که ۱ ماه پیش توی رستوران با ساحل قرار گذاشته بود چشمام مثل کاسه ی خون قرمز شد! پرسید _شما؟ +اینو من باید بپرسم! _رامین جان... با صدای خاله هر دو سمت مامانم اینا برگشتیم که خالم رو به همون پسره گفت _عه. آقا کاوه. دکترش چی گفت؟؟؟؟ پسری که حالا فهمیده بودم اسمش کاوه هست گفت _گفتن که راهی جز دعا و صبر کردن نداریم. خالم دوباره بغض کرد. منم صدای پاره شدنِ رگ قلبم رو شنیدم. _ممنون پسرم. شما دیگه برو خونتون. از دیشب اینجایی خسته شدی حتما از دیشب اینجاست؟؟؟؟ چرا از دیشب اینجاست؟ به چه دلیل و منطقی؟ _نه خاله جان. وظیفمه. خاله جان؟ چه زود صمیمی شد! گفتم +اونوقت چرا وظیفتونه؟ _چون ساحل خانم گردن ما خیلی حق داره حالا خوبه (خانم )گفت! تعجب کردم. ساحل گردنِ این پسره که حقی داره؟؟؟ حوصله نداشتم. واقعا تمام وجودم درد میکرد و زجه میزد. میخواستم بمونم پیشش ولی انگار واحب تر از مراقبت ازش،رفع کردن خطر برای همیشه بود. با خاله صحبت کردم و از بیمارستان بیرون رفتم الان وقت ضعیف بودن نبود. باید کسی که از قصد بهش زده بود رو پیدا میکردم! حالا به هر قیمتی! https://eitaa.com/atefehdard