eitaa logo
نویسنده ی خیالی..
6 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده ی کوچیکم. که دنیای خیال و داستانام فراتر از حده. خواستی همراه من وارد دنیای داستان شو..
مشاهده در ایتا
دانلود
. [ پارت سی و پنجم ] راوی : زیلوس: خب برنامه چیه؟ دکتر: وایسا و بشنو! دکتر و زیلوس وارد اتاق ساحل شدند. ساحلی که توی این دو روز از ترس حتی لب به غذا هم نزده بود و ثانیه ای نخوابیده بود‌ فقط گوشه ای از تخت نشسته و توی خودش مچاله شده بود. دکتر: دختر.. چشمان ساحل به دکتر و زیلوس که خورد بدون هیچ فکری بلند گفت: ساحل: من کاری نکردم. من نمیدونم... دکتر: بسه دختر جون. ما که نیومدیم بازجویی! زیلوس از لحن دوستانه دکتر جا خورد. پس الکی نبود که بهش میگفتن جادوگر ۳ جلوه . نقش بازی کردنش فوق العاده بود. برعکس زیلوسی که یک رو و یک جلوه ای بود. ساحل کمی آروم گرفت و مشتش از پتو آزاد تر شد. دکتر: ببین عزیزم. ما یه چند تا شماره از نزدیکات داریم. بهشون زنگ میزنی،چیزی که ما میخوایم و ازمون گرفتن رو برامون میارن ماهم تورو تا ۲۴ ساعت دیگه ول میکنیم ساحل: اونوقت چرا باید اینکارو بکنم؟؟ با اینکه این حرف ها با لرز بود ولی عصبانیت زیلوس رو تحریک کرد. زیلوس: چون اگه اون چیزی که نخوایم رو نیارن تورو تیکه تیکه میکنم و براشون میفرستم!! چشمای ساحل پر از ترس و وحشت شد. دکتر چشم غره ای به زیلوس رفت دکتر: ببین دختر. ما کاریت نداریم. اگه به اونا زنگ بزنی و بگی چیزی که از ما دزدیدن رو بیارن تو آزاد میشی و میری پیش خانوادت! ساحل ترسش آروم گرفت ساحل: از کجا بدونم من سالم میمونم؟؟ تا زیلوس خواست جلو بره دکتر دستشو گرفت. دکتر: من بهت تضمین میدم. قول میدم. قول شرف! چند دقیقه توی خفا سپری شد. دکتر: اگه الانم میبینی تورو گرفتیم برای اینه که ازمون دزدی شده. وگرنه ما شرافت مندیم. زیلوس نیشخند مخفی ای زد. هیچکس حرفی نزد و ساحل داشت فکر میکرد. دیگه کم کم داشت صبر دکتر و زیلوس به ته می‌کشید که ساحل گفت. ساحل: باشه. من اینکارو میکنم. باید به کی زنگ بزنم.؟ با اشاره دکتر موبایل ساحلو آوردنش. روشنش کردن با استفاده از اثر انگشت ساحل بازش کردن و شماره ای که < مرکز > سیو شده بود برداشتن. بعدم گوشیو خاموش کردن. تا احتمال رهگیری موبایل وجود نداشته باشه. زیلوس: از کجا مطمئنی این شماره همون شماره مرکزشون باشه؟ شاید مرکز بهزیستی چیزیه! دکتر: بیشتر مدیرا اینجوری سیو میکنن. اگه مرکز بهزیستی ای چیزی باشه ، میرم کل مخاطبینو زیر و رو میکنم!! فعلا اینو امتحان کنیم. تماس برقرار شد. بوق اول .. بوق دوم... بوق سوم و بالاخره.. *بله بفرمایید؟ دکتر به ساحل اشاره کرد تا صحبت کنه. ساحل: سلا .م.. *بله خانوم . امرتون؟ دکتر با اشاره گفت دکتر: بگو ساحل فرهمندم! ساحل مکث کرد. دکتر با خشم گفت : بگو!!! *ببخشید اگه.. ساحل: ساحل فرهمندم! برای چند لحظه هر دو سمت سکوت برقرار شد. *خانم!!! حالتون خوبه؟ درست بود. مرکز ، همون مرکز گروه اونا بود. https://eitaa.com/atefehdard
. [ پارت سی و ششم ] دکتر و زیلوس نفس راحتی کشیدن و رو به ساحل گفتن که ادامه بده. ساحل: خوبم.... به بقیه بگو اینایی که منو گرفتن برای نجات جونم شرط گذاشتن. این آرامش توی صدای ساحل کمی دکتر رو متعجب کرد. به صورت طبیعی باید الان خدای استرس می‌بود. *خانم شما دقیقا کجایید؟؟ کیا شمارو گرفتن؟ میشه بیشتر توضیح بدین؟ دکتر زمزمه وار گفت: اگه از چیز دیگه ای حرف بزنی ، وای به حالت! خودم تیکه تیکه ات میکنم! ساحل ترسید. ساحل:فقط اینکه یه چیزی از اینا دزدیدین بهشون بدین تا من آزاد شم. *میشه دقیق حرف بزنید؟؟ دکتر با اشاره به آرم روی دیوار گفت بگو از سوکو دزدیدین! ساحل: از سوکو یه چیزی دزدیدین بهشون پس بدین. تا دکتر خواست گوشی رو از ساحل بگیره مردی پشت خط اومد. *خانم خانم! واقعا اون محموله رو پس بدیم؟؟؟ دکتر رو به ساحل گفت: همین الان کارو تموم کن! ساحل گفت: آره. زیلوس بلند گفت : بسه دیگه قطعش کن! * نه یه لحظه فقط ! دکتر گوشی رو گرفت و به گوش خودش چسبوند. زیلوس پشت ساحل قرار گرفت و دستاشو از پشت گرفت. دکتر : چیکار داری؟ به من بگو! *این کارا رو ما جواب نمیده! تقاصشو میدی! دکتر: زر زر نکن! محموله رو پس میدین، رئیستون رو میگیرین! بعد یه نگاهی به ساحل کرد و گفت: من موندم شما چرا انقدر شل مغز بودین که گذاشتین یه دختر به این سادگی و خری بشه رئیستون! *مواظب حرف زدنت باش! دکتر: بای.. *یه لحظه وایسااااا. فقط باید یه سوال از خانم بپرسم. اگه جوابشو ندونم نمیتونم محموله رو پس بدم! دست دکتر روی دکمه قطع بود و با شنیدن این حرف از اون مرد وایساد. باید محموله رو پس میگرفت. دکتر : واجبه؟ اینجا زیر دست خانم کار میکنه! یه سری چیزارو فقط ایشون میدونن! دکتر نمیتونست بگه که خانمی که اون میگه حافظشو از دست داده و هیچی نمیدونه! چون با این کار احتمالا گرفتن محموله سخت تر میشد. اصلا مگه رئیس بدون حافظه براشون اهمیت داشت که براش محموله ای رو تحویل بدن؟" دکتر گفت : بپرس‌،صدا روی بلند گوعه. فقط اگه حرف اضافه بزنی جوری میزنمش که نتونه از جا بلند شه! *باشه باشه! دکتر گوشی رو روی بلندگو قرار داد. ساحل هنوز روی تخت و ترسیده درحالی که دستاش پشت سرش ، اسیر زیلوس بود‌. *خانم؟ ساحل: چیه؟ * ببخشید اما از بخش A استفاده کنیم یا از بخش B ؟ دکتر بلند گفت : این چه سوال مرخرفیه؟ چرا انقدر مبهم حرف میزنی ؟ توضیح بده! *گروه ما دو بخشه . باید بدونم چیکار کنم! تا دکتر خواست چیزی بگه تا ساحل با اون جوابشو بده ساحل گفت: ساحل: از هر دو بخش استفاده کن! زیلوس داد کشید و گوشی رو قطع کرد‌‌ ساحل روی تخت ولو شد. زیلوس: میزاری هر چقد میخوان حرف بزنن؟؟ اونم جوری که ما نفهمیم؟ دکتر بدون توجهی به عربده کشیدن و داد زیلوس رو به ساحل گفت: دکتر: چرا گفتی از هر دو بخش استفاده کنن؟ مگه تو میدونستی داره از چی حرف میزنه؟؟؟ ساحل در حالی که سعی کرد بشینه با ترس از لحن صریح دکتر گفت: ساحل: نه. فقط چون نمیدونستم چی باید بگم اونجوری گفتم. هر دو بهتر از یکیش بود نه؟ دکتر دستی به سر و روش کشید. دکتر: محموله رو میگیریم!تحویلت میدیم! طبق قول. بعدم دست زیلوس و گرفت و از اتاق خارج شد. https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت سی و هفتم ] دکتر ( کارِن ) : _قربان دستور چیه؟ محتویات درون فنجون رو با تکون دیگه ای هم زدم. فنجون رو روی میز قرار دادم. +خبری از افرادِ اون دختر نشده؟ _یه دو سه باری خواستن تماس بگیرن ولی نتونستن. از تلفن مخصوص استفاده کرده بودم. یک طرفه و از همه مهم تر ، بدون سیگنال! پس اینهمه دلهره ام برای چی بود؟ نقشه من که داشت عالی پیش میرفت ، پس چرا باز دلم شور میزد؟ +تماس بگیر باهاش! _چشم! یک بوق ، دو بوق و صدا.. _تکلیف ما چیه؟ صدای همون مرد بود. مردی که بهش می‌خورد دستیارِ دختره باشه! +تکلیف شما که چند ساعت پیش مشخص شد ، اما من ازت چند تا سوال دارم. چرا گروهی به این ماهری ، زیر دست این دختر بچه است؟ بهت میخوره بالای ۳۰ سالت باشه، چرا افسارتو دادی دست دختر ناتوانی مثل اون؟ صدای نیشخند از پشت تلفن شنیده شد. درست شنیدم ، اون الان به من خندید؟؟؟!!! +حرف من خنده دار بود؟؟؟؟؟؟!!!! _نه... پوزش میطلبم، نتونستم خودمو کنترل کنم. ولی یادت بمونه، اون دختر ناتوان یا بچه نیست، لیدِر* ماست! و اینکه فکر کنم تو هنوز خوب نشناختیش! حالا اینبار من بودم که خندیدم.. چقدرم به اینکه اون لیدرشونه افتخار میکنه.. +اونوقت به قول شما چرا اگه ضعیف و ناتوان نیست گیر ما افتاده و شما باید محموله ای به اون خوبی رو از دست بدین؟ _فوضولیش به امسال شما نیومده! محموله آمادست کجا معامله رو انجام میدیم؟ اخم روی پیشونیم نشست، + تا یک ساعت دیگه آدرسو اس ام اس میکنم. دوز و کلک تو کارتون باشه دستتون به جنازه ی لیدرتون هم نمیرسه! _صادق باشید تا صادق باشیم! گوشی رو قطع کردم. همه چیز داشت طبق برنامه ی من پیش میرفت. همه چیز از جمله نقشه از سر راه برداشتن زیلوس! +زیلوس کجاس؟ _ایشون تو خوردن نوشیدنی زیاده روی کردن. الان خوابن. خندیدم. +میتونی بری! بعد از رفتن دستار شخصیم تا جایی که میتونستم قهقهه زدم. از اولش هم نمیدونستم چرا باید به جای من ، زیلوس شل مغز میشد رئیسِ < سوکو > ! این تصمیم از اولش هم اشتباه بود، من لایق ریاست بودم. اما چون اونا با زبون خوش ، حقمو بهم ندادن ، خودم حقمو ازشون پس میگیرم. ریاست اینجا حق منه ، نه زیلوس! برای همین نقشه ی خوبی طراحی کردم. به کِی سی خبر داده بودم که محموله از دست رفته و زیلوس بی لیاقتی نشون داده! وقتی خودم محموله رو بدست بیارم و تحویل کِی سی بدم ، خودمو به همه ثابت کردم! میتونم بشم رئیس سوکو و اونموقع دیگه زیلوسی توی این دنیا نیست که مانعم بشه!! همچی برنامه ریزی شده بود. زیلوسو از سر راه برمیدارم ، محموله رو بدست میارم ، دختره رو میکشم و گروهشو از سر راهم محو میکنم. بعدشم رسیدن به ریاست سوکو حتمی بود. و الان تقریبا مسیر سخت ماجرا رو رد کرده بودم.... ____________ (لیدر : رئیس و فرمانده *) https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت سی و هشتم ] راوی: دکتر و دستیارش برای غذا دادن یا بهتره بگم زیر نظر گرفتنِ ساحل ، با سینی غذا وارد اتاقش شده بودن و نظاره گر غذا خوردن اون ، بودند. +میگم آقا.... شما نمیخوری؟؟ ساحل با اشتها تمام غذا هارو می‌خورد . دکتر در جواب گفت: _من خوردم. ساحل همونجوری که داشت دو لوپی غذارو می‌خورد گفت : +خیلی خوشمزست دستتون دردنکنه. ایشالا سفرتون پر برکت باشه. دکتر متعجب شد. _چی چی مون؟ ساحلی که تازه فهمیده بود چه گافی داده گفت: +نه هیچی. ما ایرانیا این اصطلاحو داریم. یعنی همون دستتون درد نکنه. دکتر ایندفعه سر تکون داد. نه انگار شکش بی مورد بوده. این دختر ساده تر از چیزیه که به نظر میرسه. کمی گذشت. ساحل لقمه ی بزرگی رو قورت داد و گفت: +میگم که... چیزی شده اومدید سراغ من؟ آخه فقط برای غذا دادن به من که... _خواستم یکم آمادت کنم برای آزادیت .. موج شادی و ذوق توی چشمای ساحل جریان پیدا کرد و دکتر به این حرف مسخره و دروغی خودش نیشخند زد. +میشه برام لباس بیارین؟ این لباسا خیلی عجیبن و روسریم خیلی پیرزنیه! دکتر آبروهاشو بالا انداخت واقعا داشت مثل دختر بچه ها رفتار میکرد. شاید واقعا حافظش برای اون دوران هست؟ چی در سر ساحل می‌گذشت و چه چیزی از نظر دکتر در انتظارش بود... _ ۵ ساعت دیگه راه میوفتیم. میگم برات لباس بیارن. آماده باش! +چشم! دکتر از اتاق خارج شد و به این ساده لوحی دخترک خندید.. شاید الان به خاطر فراموش کردن و از دست دادن حافظش خطری براش نداشت ، ولی مسلما همچین گروهِ ماهری در آینده برای سوکو و رئیسش که قرار بود دکتر باشه مشکل ایجاد می‌کرد. پس باید از شر خودش و اون گروه مسخرش خلاص میشد. دکتر سمت اتاقش رفت و درگیر هماهنگی کارهای پذیرش محموله و ادامه ی نقشش شد. به نظرش هیچ چیز مانع اون و نقشه ی بدون نقصش نمیشد. زیلوس که خواب بود ، دخترک ساده و بدون حافظه و سوکو هم به فرمان اون.... در اون سوی خونه ، نیشخند روی صورت ساحل بزرگ و نمایان شد. مردی وارد اتاق شد و سینی غذا که حالا خالی بود برداشت. ساحل دم گوش اون مرد زمزمه وار گفت: +وقتشه! و حالا میشد گفت مهره ای از بازی به حرکت در اومد که هیچکس انتظار حرکت ازش نداشت... https://eitaa.com/atefehdard