#نوشته
عجله داشتم!
تند تند راه می رفتم...
محکم به چیزی خوردم،
آدم بود...!
منتظر بودم بگوید: کوری...؟؟؟!
با من دست داد و لبخندی زد...!
به گمانم " انسان" بود...!
هدایت شده از معصوم در چمنزار ؛
هیچکس نمیتونه خونهی تورو بهم بریزه، مگه اینکه خودت بهش کلید داده باشی.