هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
جمنای ، منم دلتنگ اون شبهای تابستونیام که تا صبح باهاش حرف میزدم.
از آن سوی تاریکی
دارم کتاب مینویسم و داستانش رو به چندتا نشر دادم خوششون اومد ولی میترسم تکمیلش کنم یا چاپ و هرچی
بچه ها خط داستانیش رو کامل کردم براتون خلاصشو بگم ؟
بچه ها بیاین یه چالش بریم :
داستان از این قراره که خیلی یهویی زد به سرم که بیاین بگین تصورتون از چهره من چجوریه و یه توصیف کلی ازش داشته باشیم،نظرتون چیه🤍!
هدایت شده از پیوندگاه هستی ها
وای وای وای محیااا
یه چند تا اتاق آماده کن
جود و کرم کتاب و نایریکا و سی چهل تا بچه ی مرده و زنده ی هادس رو زدم زیر بغلم داریم میایم جهان بالا پیشتون..
پرسفونه با بابا قهریده ..
چشش به ما بیوفته مارو جر میده..
از آن سوی تاریکی
وای وای وای محیااا یه چند تا اتاق آماده کن جود و کرم کتاب و نایریکا و سی چهل تا بچه ی مرده و زنده ی
باز این پرسفونه شروع کرد باز شروع کرد
یعنی این زن تنها چیزی که ندارن روان سالمه
هدایت شده از کاغذ های بی امضا
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/alone_wale/484
من هنوز نفهمیدم این زن چطور الهه بهار شده. این الهه دعوایی، آزاری، تیمارستانی چیزی باید میبود.
#کرم_کتاب