eitaa logo
یاران امام زمان (عج)
3.7هزار دنبال‌کننده
25.7هزار عکس
21.9هزار ویدیو
21 فایل
بســـــــــــــمـ‌اللّھ‌الرحمن‌الرحیـــــــــــــمـ راه ظهورت را بستم قبول اماخدا را چه دیدی شاید فردا حر تو باشم . 🔹مدیریت: @Naim62 🔹 مدیرپاسخ به سوالات مذهبی سیاسی انگیزشی @Sirusohadi 🔹مدیر پاسخگو مسائل شرعی احکام @AMDarzi
مشاهده در ایتا
دانلود
👈قسمت نودوهفتم با صدای در طلعت به بیرون اومد و گفت: -غلط نکنم خواهرهای طوبی خانم اومدن تا برای عروسی پسرشون لباس بدوزم!!! در رو باز کردم و به کنار ایستادم تا مشتری های طلعت به داخل خونه بیان... طلعت نگاهی به من انداخت و اشاره کرد به اتاقش برم... خیلی دوست داشتم به اتاقش برم و از نزدیک کار خیاطیش رو ببینم... طلعت قلم و کاغذی به دستم داد و گفت اندازه ها رو بنویس... بعد از رفتن مشتری ها طلعت پارچه ها رو وسط اتاقش پهن کرد و گفت: -دوباره میخوام خیاطی کردن رو شروع کنم...تا کی از خواهرهام پول قرض کنم؟میترسم بدهیم زیاد بشه و احمد از پس این همه قرض برنیاد... دستی به پارچه های گرون قیمت مشتری ها کشیدم و گفتم: -منم تا حالا چندین بار از آقام پول قرض گرفتم...اما میدونم احمد راضی نیست... طلعت متر رو از دور گردنش باز کرد و گفت: -میخوای کمک دستم باشی؟اینطوری تو هم یک پولی در میاری... بدم نمیومد کمک حال احمد بشم... به طلعت نگاه تردید امیزی انداختم و گفتم: -‌من عین شما وارد نیستم... طلعت با انگشتان دستش پارچه زیر دستش رو وجب کرد و گفت: -‌یاد میگیری...روزها به کار خونه و بچه هات برس شبها بیا اینجا و کمکم کن!!! ********************* محمد رو کنار احمد گذاشتم و گفتم: -بیدار شد صدام بزن... احمد با لبخند مهربونی گفت: -باشه ...شریفه به حرف طلعت گوش کن اون خیاط کار بلدیه...اگه حواست رو جمع کنی زود واسه خودت اوستا کار میشی!!! ادامه دارد 👇👇👇 🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀
👈قسمت نودوهشتم محمد رو کنار احمد گذاشتم و گفتم: -بیدار شد صدام بزن... احمد با لبخند مهربونی گفت: -باشه ...شریفه به حرف طلعت گوش کن اون خیاط کار بلدیه...اگه حواست رو جمع کنی زود واسه خودت اوستا کار میشی!!! طلعت برشی به پارچه مخمل زیر دستش زد و گفت: -عروسی خواهر زاده طوبی خانم دیدن داره...پسره فرنگ رفته است و وضعش حسابی خوبه... همه حواسم به پارچه و قیچی تو دست طلعت بود... دست به برش هوویم خیلی خوب بود... طلعت قیچی رو بست و گفت: -اگه خواهرهای طوبی خانم از این لباسها خوششون بیاد مطمئنم این خونه یک لحظه هم از رفت و امد مشتری خالی نمیشه!!! تو دلم خدا کنه ای گفتم و به هنر دست هوویم چشم دوختم... خواهر کوچکتر طوبی خانم لباسش رو تن کرد و رو به طلعت گفت: -خیلی قشنگ شده...دستت درد نکنه...یک پارچه کت و دامنی هم تو این هفته میارم میخوام سنگ تموم بزاری... طلعت به روی چشمی گفت و به من نگاه کرد... برق خوشحالی رو تو چشمهاش میدیدم... بعد از رفتن مشتری ها طلعت پول ها رو شمارش کرد و گفت: -زیادتر از چیزی که طی کرده بودیم بهم دادن...دلم نمیخواست تو حساب کتابهاش فضولی کنم برای همین چیزی نگفتم و اضافه پارچه ها رو جمع کردم... طلعت نصف پول رو کنار پام گذاشت و گفت: -اینم سهم تو... به اسکناس های تا نخورده کنار پام نگاه کردم و گفتم: -من که کاری نکردم...این پول خیلی زیاده... طلعت تو چشمهام نگاه کرد و گفت: ادامه دارد 👇👇👇 🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀
👈قسمت نودونهم -شما چهار نفرید و خرجتون بیشتر از من میشه...من به همین نصف هم راضیم... باورم نمیشد اولین دستمزد کمک خیاط بودنم با دستمزد خود خیاط یکی باشه... از طلعت تشکری کردم و پول رو تو جیب پیرهن گلدارم گذاشتم... ***************** رفت و آمد هر روزه من به اتاق طلعت پای بچه هامم به اونجا باز کرد...طلعت از اینکه بچه هام ازادانه به اتاقش رفت و امد میکردن خوشحال بود و من این رو از قربون صدقه رفتنهاش میفهمیدم... نجمه محمد رو بغل کرد و به حیاط چشم دوخت... عادتش بود هر زمان که میخواست حرفی بزنه که مادرم متوجه نشه چشم به حیاط میدوخت تا ببینه مادرم کجاست... دکمه های لباس سفارشی رو وصل کردم و گفتم: -‌باز چی شده؟چرا عین مرغ سر کنده بی قراری؟ نجمه سریع به سمتم چرخید و گفت: -آبجی چند روزه حالم اصلا خوب نیست...همش گرسنه ام میشه اما وقتی بوی غذا بهم میخوره بدنم بی حس میشه و عق میزنم... با حرف نجمه سریع بلند شدم و محمد رو از تو بغلش بیرون کشیدم.. ادامه دارد 👇👇👇 🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀🌼🍂🥀
هدایت شده از تکیه گاهم (وقت خدا )
خواهرم_حجاب ❤️ "خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست" هر که احسنت بگفتش به رخ زیبایت... چشم او پاک نباشد به خدا یار تو نیست عفت و حجب و حیاء گوهر هر زن باشد همچو درّ در صدفی باش حجاب عارتو نیست کار سخت و خشن و رنج و مشقت هرگز... تو گل هستی و چنین کار سزاوار تو نیست بدن تو یک امانت ز خداوند به توست... نه خیانت به امانت به خدا کار تو نیست تو نماد همه عشق و پر از مهر هستی... کجی و زشتی و پستی زَر بازار تو نیست فاطمه(س) کرده دعایت که شدی شیعه او چادرش بر سر تو خواهر من بار تو نیست این جهان می گذرد لذت و شهوت تا کی؟! مرگ می آید و دنیا که وفادار تو نیست بی حجابی تواگر دست توخالی است به حشر چون خداوند قیامت نه خریدار تو نیست الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج
هدایت شده از تکیه گاهم (وقت خدا )
در رحم مادر خداوند بچه را در آبی بسیار شور قرار داده تا جسمش تمیز بماند و مادر سنگینی بچه را کمتر احساس کند، و خداوند روزیِ جنین را از طریق بند ناف که به مادر وصل است به او می‌رساند. پس اگر مادر در غذا خوردن کوتاهی کند از غذای جنین چیزی کم نمیشود. بخاطر وجود غده هایی که با گرفتن مواد لازم از دندانها و استخوان مادر غذای جنین را تأمین میکند و به همین دلیل است که مادران با پیشروی در سن، دندان و پا و زانو درد میگیرند، و در آخر میگویند: زن زودتر از مرد پیر می‌شود. اگر آدمها بدانند که مادرشان بخاطر آنها استخوانش آب میشده در این میمانند که چگونه قدردانی بکنند! خداوندا از تو بهشتی میخواهم برای کسی که مرا به دنیا آورد.
هدایت شده از تکیه گاهم (وقت خدا )
❣بخشش را "بخش کن"... محبت را "پخش کن" ... غضب "پریشانی" است... نهایتش "پشیمانی" است ... هر چه "بضاعتمان" کمتراست ... "قضاوتمان" بیشتر است... با "خویشتنداری" ... "خویشاوند داری" ... به "خشم" ... "چشم" نگو ... انسان "خوشرو" ... گل "خوشبو" ست. "دوست داشتن" ... را "دوست بدار". از" تنفر " ..."متنفر"باش به "مهربانی" .. "مهر" بورز با "آشتی" .... "آشتی" کن و از "جدایی" ..."جدا "باش…. 🍃🌹🌹🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 داستان پسری به نام شیعه 📚 قسمت ۳۶ 🚥 یکی از شاگردان من ، که او را به قم فرستادم 🚥 از یکی از آن ماشین ها پیاده شد . 🚥 به هم سلام کردیم 🚥 و همدیگر را در آغوش گرفتیم . 🚥 آنها را به خانه خود دعوت کردم 🚥 و از آنها پذیرایی نمودم . 🚥 چند مسئول دولتی و چندتا روحانی بودند . 🚥 یکی از آنها به نام حاج آقای اکبری گفت : 🌼 بابت اینکه مزاحم شدیم ، عذر می خواهیم 🌼 ولی باید می آمدیم 🌼 چون به شما نیاز داریم 🌼 پادشاه قطر ، 🌼 از تمام مذاهب اسلامی دعوت کرده 🌼 تا نمایندگانی به قطر بفرستند 🌼 و دلایلی بر حقانیت مذهب خود عرضه کنند . 🌼 ما هم ، تا چند روز پیش ، 🌼 دنبال کسی می گشتیم تا این وظیفه مهم را ، 🌼 که البته خطرناک هم هست ، تقبل کند . 🌼 تا اینکه شاگرد شما ، شیخ فاضلی ، 🌼 شما را به ما ، معرفی کردند . 🌼 ما هم خدمت شما رسیدیم 🌼 تا از شما خواهش کنیم 🌼 که به نمایندگی از مذهب تشیع ، 🌼 و به نمایندگی از همه ایرانیان ، 🌼 به این همایش تشریف ببرید . 🚥 بدون فکر کردن ، پیشنهاد آنها را قبول کردم 🚥 و قرار شد دو هفته دیگر ، پرواز کنم . 🚥 دو روز قبل از روز عروسی خواهرم ، 🚥 دو نفر با موتور ، کنار خانه ما ایستادند . 🚥 همسایه ها ، در حال تمیز کردن خانه بودند 🚥 یکی از آن موتور سواران ، 🚥 اسلحه خود را درآورد و به طرف مردم گرفت 🚥 اما خدارو شکر ، اسلحه اش گیر کرد 🚥 و شلیک نکرد 🚥 مردم به طرف آنها دویدند . 🚥 آنها نیز مجبور شدند فرار کنند . 🚥 پدرم گفت : 🌷 اینها هر کی باشند ، باز هم می آیند 🌷 پس بهتر است که به پلیس اطلاع دهیم 🚥 روز عروسی فرا رسید 🚥 حاج علی ، همسایه ما ، 🚥 با کلانتری هماهنگ کرده بود 🚥 که مراقب عروسی باشند 🚥 چندتا از جوانان محله نیز ، 🚥 روی پشت بام ها رفتند 🚥 و به نوبت نگهبانی می دادند 🚥 تا امنیت عروسی را تامین کنند . 🚥 خواهرم با لباس عروس آمد 🚥 چقدر لباس عروس حجابی ، 🚥 و چادر سفید عروسش ، 🚥 بهش می آمد . 🚥 مثل ماه شده بود 🚥 خیلی زیبا شده بود . 🚥 ناگهان یاد مظلومیت مادرم افتادم 🚥 جای خالی مادرم ، در این روز زیبا ، 🚥 کاملا احساس می شد 🚥 آرام و بی صدا ، از گوشه چشمم ، 🚥 اشکم می ریختم . 🚥 و شکر خدا ، 🚥 عروسی به خوبی تمام شد . 🚥 آخر شب ، مهمان ها ، در حال رفتن بودند 🚥 که ناگهان دو موتور سوار ، 🚥 سر کوچه ما ایستادند 🚥 و یک نامه به یکی از بچه های همسایه دادند 🚥 تا به دست من برساند 🚥 وقتی آن را خواندم ، 🚥 احساس ضعف و ناتوانی کردم 🚥 همه بدنم به لرزه افتاد 🚥 پاهایم ، دیگر قدرت نداشتند 🚥 دنیا را تیره و تار دیدم 🚥 و ناگهان بی حال ، بر زمین افتادم . 💥 ادامه دارد ... ✍ نویسنده : حامد طرفی
📚 داستان پسری به نام شیعه 📚 قسمت ۳۷ 🚥 مردم ، اطرافم را گرفتند 🚥 پدرم نامه را از من گرفت 🚥 اشک در چشمانش جمع شد 🚥 نامه را مچاله کرد 🚥 و با صدای بلند و خشن گفت : 🍎 این مناظره کی هست ؟ 🚥 گفتم : 🇮🇷 انشالله هفته دیگه 🚥 گفت : 🍎 به خاطر مادرت هم که شده 🍎 باید بروی . 🚥 حاج علی آمد و گفت : 🌸 چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ 🚥 پدرم گفت : 🍎 نمی دانم کدام حرام زاده ای ، 🍎 این نامه را فرستاده 🚥 حاج علی گفت : 🌸 مگر در آن ، چی نوشته شده 🚥 پدر گفت : 🍎 پسرم را تهدید کردند 🚥 حاج علی گفت : 🌸 لطفا بخوان ؛ 🌸 می خواهم ببینم چی نوشته 🚥 پدر ، نامه مچاله را باز کرد و خواند : 🍎 آقای شیعه ! 🍎 اگر در مناظره حاضر شوی 🍎 داغ مادرت را تازه می کنیم 🍎 خواهرت را در آتش می سوزانیم 🍎 سر پدرت را در آغوشت می گذاریم 🚥 اشک پدرم سرازیر شد 🚥 سپس رو به من کرد و گفت : 🍎 پسرم ! نگران ما نباش 🍎 تو حتما برو 🍎 ما مراقب خودمون هستیم 🚥 حاج علی گفت : 🌸 غلط کرده هر کی این مزخرفات را نوشته 🌸 مگر ما مُرده باشیم 🌸 که بگذاریم کسی به شما نگاه چپ بکند . 🚥 مردم هم گفتند : 🌷 حاج علی راست می گوید 🌷 ما کنار شما هستیم 🌷 ما نمی گذاریم اتفاقی برای شما بیفتد . 🚥 چند روز بعد از عروسی ، 🚥 به سمت قطر پرواز کردیم . 🚥 شب اول استراحت کردم . 🚥 نماز مغرب و عشا را ، 🚥 در مسجد شیعیان خواندم . 🚥 فردای آن روز ، 🚥 با توکل به خدا و توسل به اهل بیت ، 🚥 وارد مجلس شدم . 🚥 برای اولین بار ، 🚥 احساس ترس و نگرانی و اضطراب کردم 🚥 فکر از دست دادن خانواده ام ، 🚥 مرا آشفته کرده بود 🚥 تمام سعی خودم را کردم ، 🚥 تا با قدرت و صلابت ، 🚥 وارد مجلس شوم . 🚥 از همه نمایندگان دیگر ، 🚥 جوان تر بودم . 🚥 عده ای مرا به مسخره گرفتند 🚥 و عده ای که مرا می شناختند ، 🚥 به من احترام گذاشتند . 💥 ادامه دارد ... ✍ نویسنده : حامد طرفی
6.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂🌹🍂 🌹 🍂از برایِ حرمت این دلِ من آشوب است 🍂نکند سنگ به پیشانیِ گنبد بزنند 🌹 🍁🌹🍂 https://eitaa.com/amamzaman3138