یکی پرسید لایوات درباره چیه ...
هیچی . پوچیه محض فقط تو راه برگشت از مدرسه میخام حوصلم سر نره
و برای همین اصن نبینید چیزی قرار نیست بگم توش
شاید حالا بعدا یه چیزی به ذهنم رسید دربارش حرف زدیم
امروز حقیقتا برگام ریخت
داشتم زنگ تفریح همینجوری یهو اومد تو ذهنم
به شهدای محراب فکر میکردم
بعد اومدیم سر کلاس و یه تیکه درس شهدای محراب بودن
حس فرا طبیعی بودن داشتم .
قبلا همیشه یه دلیلی بود که برم مدرسه
مثلا
برم دوستمو بببینم
امروز با فلان دبیر کلاس داریم که دوسش دارم
وای برم یه چیزیو برا دوستام تعریف کنم
درس امروز قشنگه برم
هر روز یه دلیلی داشتم برا رفتنم و خب زیادم بد نمیگذشت
ولی چند روزه متنفرم از مدرسه رفتن هیچ دلیلی ندارم دیگه که برم هیچی
هیچ وقتم این حسو نداشتم
همیشه با وجود اینکه شاید اذیت میشدم ولی بازم دوسش داشتم
الان نه الان اصلا خوب نیست فقط یه دلیل میخام برا رفتن