فصل دهم:نشسته خاک مرده ای به این بهار زار من
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_دو
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️
را حس کردم آنجا خانه امید من بود ولی حالا باید برای همیشه با خانه
وحمید و همه خاطرات خوبمان خداحافظی می کردم.
موقع بیرون آمدن از خانه با گریه به حمید گفتم:«عزیزم من دارم از اینجا میرم خواهش می کنم اگه به خوابم اومدی توی این خونه نباشه چون خیلی اذیت میشم». همانطور هم شد،از آن به بعدهمه خواب هایی که دیدم خانه پدرم بوده،حمید هیچ وقت داخل خانه مشترکمان به خوابم نیامد.
از پله ها که پایین آمدم حاج خانم کشاورز با گریه من را به آغوش کشید،گفت:«مامان فرزانه از دست من که کاری برنمیاد،به خدا
می سپارمت،پسرم که جاش خوبه،امیدوارم خود حضرت زینب (س) زینب(س) بهت صبر بده»،بین گریه ها از حاج خانم پرسیدم:«هر وقت دلم گرفت می تونم بیام خونه رو ببینم؟»دستم را به مهربانی گرفت و گفت:«آره دخترم خونه خودته،هر وقت خواستی بیا».
از درخانه که بیرون آمدم همان پیرمردی را دیدم که اختلال حواس داشت پیرمردی که حمیدهمیشه به او سلام می داد و محبت می کرد و می گفت:«فرزانه به روزی جواب محبت من به این پیرمرد رو می بینی»،حالا همان روز رسیده بود، پیرمردی که همه می دانستیم اختلال حواس دارد ولی حمید را خیلی خوب یادش مانده بود، به پهنای صورت اشک می ریخت و گریه می کرد و این یکی از سوزناک ترین گریه هایی بود که
در غم از دست دادن حمید دیدم.
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._