eitaa logo
دود عود ...
66 دنبال‌کننده
452 عکس
55 ویدیو
0 فایل
در غیب هست عودی زین عشق از اوست دودی یک هست نیست رنگی کز اوست هر وجودی راحت باشید ، انتقال مطالب از این کانال حتی بدون نام نویسنده شرعا مجاز است. ارتباط با من @doude_oud ما میخواهیم خودمان را تغییر بدهیم . نه جهان را.فقط همین
مشاهده در ایتا
دانلود
به گزارش بلومبرگ، نه به گزارش رسانه های مقاومت: داده های اسرائیلی نشان می‌دهد که صدها ساختمان در جریان حمله موشکی ایران آسیب دیده است. به گزارش اداره مالیات اسراییل، آسیب های وارده به دارایی های خصوصی از بارش موشکی اخیر ایران به ۴۰ تا ۵۳ میلیون دلار می رسد که سنگین ترین خسارت تز زمان آغاز جنگ در یک سال پیش است. در این دو هفته، بیش از ۲۵۰۰ مورد درخواست خسارت داده شده که بیش از نیمی از آن مربوط به آسیب به آپارتمان ها و چندین کسب و کار در حومه شمالی تل آویو است. https://www.bloomberg.com/news/articles/2024-10-13/insurance-claims-confirm-many-israeli-structures-damaged-in-iran-attack/
رئیس جمهور اسرائیل : سازمان‌های حقوق بشر باید در برابر حمله حزب‌الله اقدام کنند.حمله به سربازان ما در حالی که در حال غذا خوردن هستند جنایت جنگی است. اسحاق هرتزوک و این نتانیاهوی یابو، دنیا را احمق فرض کرده اند. حمله به مرد و زن و کودک بی دفاع فلسطینی با بمب های چند تنی درحالیکه خانواده های زیادی دور سفره برای خوردن غذا جمع بودند جنایت جنگی نیست!؟ کشتن کودکان خردسال و نوزادان چند ماهه در آغوش مادرانشان در هنگام خواب جنایت جنگی نیست!؟ بمباران بیمارستانها و زدن آمبولانس‌های حمل بیمار جنایت جنگی نیست!؟ زنده سوزاندن آوارگان بی پناه فلسطینی در چادرهای برزنتی، جنایت جنگی نیست!؟ فقط کشتن یک مشت خوک و گراز وحشی در حین نشخوار جنایت جنگی است!؟ @amirsajjad333
در صحنه درگیری با جنود شیطان، بیشتر از قدرت او، لجن پراکنی اوست که تاثیر می گذارد. وارونه جلوه می دهد. غلو می کند. سیاه‌نمایی می کند. از کاه، کوه می سازد.‌ شایعه می‌سازد. دروغ می‌گوید. فقط هم یک هدف دارد: اراده طرف مقابل را از کار بیندازد. تا کف روی آب را بجای آب گوارا غالب کند. پس هیاهو می کند و آب را پنهان می کند. تا تشنگان را مایوس کند. تا پیشانی امید مردم را هدف قرار دهد. در این بین باید کف روبی کرد و آب گوارا را نوشید. و گرنه تشنه در کنار دریا جان داده ای. رفقا، در جنگ ترکیبی امروز با دشمن، در حوزه رسانه، باید با سلاحی به میدان رفت که دشمن ضد آن را در دست دارد. با سلاح‌ گفتمان امید. @amirsajjad333
دود عود ...
‍ پاشنه کفش پای راستم در آمده بود. توازن بین دو پا از بین رفته بود و هر لحظه ممکن بود زمین بخورم و خُلد آشیان و جنت مکان شوم بدهکارانم از فرط شادی سرمزارم بجای فاتحه برایم سوره بقره و آل عمران بخوانند. برای اینکه چنین نشود و در این برهه حساس کنونی مشت محکمی بر دهانشان بکوبم؛ یک چسب مایع پدر مادر دارو با اصل و نسب برداشتم و گوشه ای دنج توی حیاط نشستم و افتادم به جان پاشنه کفشم. مدت اثر چسب ده دقیقه بود و من عین این ده دقیقه باید پاشنه کفش را بین دو انگشتان دستم نگه می‌داشتم تا پاشنه سرجایش بچسبد. برای منی که یک دقیقه هم نمی‌توانم یکجا بند شوم این ده دقیقه از کار در اردوگاه کار اجباری ملالت آور تر است. مثل راننده عراقی خودرو وَنی که ما را از نجف به کربلا می‌بُرد و پایش را روی پدال گاز گذاشته بود و تخته گاز می‌رفت تا اینکه نگهش داشتم و گفتم چه خبر است. ده دقیقه بایست تا لااقل آب هندوانه ای و شربتی در این موکب ها بنوشیم. اما خودرو ون زندگی من هیچگاه متوقف نمی‌شود و دائم در حرکت است. یکسره به فکر مقصد است. حالیش نیست که زمین گرد است و مقصدی هم وجود ندارد. همینکه نشسته بودم و ترمز خودرو وَن زندگی ام را به مدت ده دقیقه کشیده بودم دیدم حریف افکارم نمی‌شوم. فکرم را مثل یک کُره الاغ بازیگوش وِل کردم توی باغچه پر از ریحون و پیازچه و جعفری تا برای خودش شِلتاق بزند. شلتاق حرف زشتی نیست. به زبان محلی ما یعنی دست و پا و جفتک وارو زدن. یادم افتاد غلام خیلی وقت است بدهی اش را به من نداده. لذا برای آرامش روحم همانجا توی خیالم گرفتمش تا می‌خورد کتکش زدم. البته اسمش غلام نیست. نخواستم اسم واقعی اش را رسانه ای کنم که آبرویش نرود. مثلا شما فکر کنید آقای (ع_م). بعد از کتک زد‌ن غلام، توی خیالم رفتم یاسوج. خیلی وقت است هوس گشت و گذار سمت یاسوج را کرده ام. بعد یاد بی بی جانم افتادم و خانه های کاه گلی آن زمان روستاها. بعد به روح پرفتوح عموی تازه مرحومم درود فرستادم و یاد انگورهای باغش را کردم. بعد داشتم فکر می‌کردم رنگ طلایی و قلمو بخرم و نوشته های سنگ قبر بی بی را پر رنگ کنم. همینطور که چهارشنبه بازار فکرو خیال و خاطره به راه انداخته بودم چشمم افتاد به گوجه فرنگی های تازه سبز شده داخل باغچه که تا آنوقت متوجه شان نبودم. یکهو به خودم آمدم و دیدم یک دقیقه از ده دقیقه گذشته و من یازده دقیقه است پاشنه کفشم را لای دو انگشتم فشار داده ام. امروز یازده دقیقه وَن زندگی ام را نگه داشتم و آن را هم مدیون پاشنه کنده شده کفشم هستم. یازده دقیقه لال شدم و به باغچه خیره شدم و اجازه دادم ریحون و جعفری و گوجه های کال داخل باغچه برایم حرف بزنند. احساس خوبی بود. باید سعی کنم بیشتر از اینها توی زندگی ام لال باشم. @amirsajjad333
شهید یحیی السنوار قبلا هم گفته بود راهی را می‌رود که راه امام حسین علیه السلام است. از منظر عرفا پای گذاشتن در مسیر عشق، عین هنرمندی‌ست و هنر یحیی السنوار همین بود که خود را متصل به دریا نمود. همچنانکه مولانا می‌گوید: قطره دریاست اگر با دریاست، ورنه قطره قطره و دریا دریاست. مردی که اسرائیل را برای همیشه در عالم رسوا و بی آبرو کرد. @amirsajjad333
مجاهدان واقعی راه حق حقیقتا چشم به زندگی در این دنیا ندوخته اند. نمونه اش شهید یحیی السنوار است که در اردوگاه آوارگان فلسطینی بزرگ شده. ۲۲ سال سختی های اسارت در چنگال شقی‌ترین آدمها را پشت سر گذاشته و سالها سوژه اول ترور صهیونیست ها بوده است و آنقدر در غزه ماند تا در تیررس دشمن قرار گرفت و شهید شد. عقیده ای که مردان قیامش در مرکز مبارزه اند و با جلیقه و اسلحه و نارنجک در میدان حضور دارند هیچگاه شکست نمی‌خورد. @amirsajjad333
‍ خدا بخواهد صحنه رویارویی جبهه حق علیه باطل طوری رقم می‌خورد که هیچکس فکرش را نمی‌کند و در محاسباتش نمی‌آورد. چه کسی فکر می‌کرد نیل با آن عظمت به ضرب عصای موسی شکافته شود تا اهل ایمان از آن عبور کنند و فرعونیان درش گرفتار شوند. چه کسی فکر می‌کرد فیل سواران لشکر ابرهه با سنگدانه های آتشین پرندگانی کوچک، در زمین دفن شوند. چه کسی فکر می‌کرد شعله های سرخ آتش برای ابراهیم تبدیل به طراوت گلستان شود. چه کسی فکر می‌کرد در جنگ ابرقدرتهای عالم علیه انقلاب نوپا، ۸ سال ایستادگی بدون دادن حتی یک وجب خاک اتفاق بیفتد. چه کسی فکر می‌کرد طرح کودتای نوژه درست در لحظه‌ی آخر برملا شود، آمریکایی ها در طوفان طبس، لابلای شنزارهای کویر دفن شوند و خرمشهر با دستان خالیِ مردان خدا آزاد شود. چه کسی فکر می‌کرد ورق جنگ ۳۳ روزه فقط با ۵۰ رزمنده‌ حزب‌الله در روزهای آخر برگردد و سربازان اسرائیلی وحشت زده ادعا کنند ما در آسمان اشباحی را می‌دیدیم که به حزب الله کمک می‌کردند. امروز هم خدا خواست پیکر بی جان یحیی السنوار به دست خود دشمن کشف و رسانه ای شود تا به دست خودشان دروغگویی‌شان برملا و رسوا شوند. شهید مقاومت وسط میدان مبارزه با لباس رزم در مقابلتان ایستاده است؛ این شمایید که باید از سوراخ موشهایتان بیرون بیایید. (همانا آنان آن روز را دور مى‌بينند. و ما آن را نزديک ) این مفهوم آیه " انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا " است که درباره تمام وعده های الهی جبهه حق است. و فهم همین یک جمله هویت خیلی ها را در داخل و قدرتهای طاغوتی را در عالم به چالش می‌کشد. ما چنین خدایی داریم. @amirsajjad333
فرمانده تیپ ۴۰۱ ارتش اسرائیل که یک فرمانده ارشد نظامی بود حتی با اسلحه کهنه و چسب برق خورده شهید سنوار هم قابل مقایسه و برابری نیست. اما به درک واصل شدنش حاوی یک پیام مهم برای دوست و دشمن است. اینکه حماس زنده است و با رفتن یک یحیی السنوار، در سد آهنین مقاومت خللی وارد نخواهد شد. @amirsajjad333
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
رهبر انقلاب، ۲ آبان ۱۴۰۳ : به توفیق الهی ، پیروزی از آن جبهه مقاومت است ... برخی خیال می‌کنند سخنان امید بخش رهبری و نگاه متفاوت او به صحنه صرفا یک کری خوانی سیاسی، یا صرفا روحیه دادن تخیلی به مردم و مقاومت است. خیر. او معنای واقعی توکل را می‌فهمد ،او اسلام شناس واقعی است. او به وعده های الهی ایمان قلبی دارد. بارها در بن بستهایی که ما فکر می‌کردیم بن بست است ، راه دیگری را به ما نشان داد که همه اش سر چشمه از شریعت دارد. @amirsajjad333
دود عود ...
‍ کفاشی محله ما ظاهرا چند سالی است همانجایی که می‌نشیند هست. حداقل یک سال و خورده ای هست که من میشناسمش. مدتی است پسربچه اش را هم کنار خودش نشانده و هم کار می‌کند و هم کار را به او یاد می دهد. فکر میکنم با تعطیل شدن مدرسه پسرش چند ساعتی به پدرش برای رفع نیازهای واجب زندگی کمک می‌کند. منتظر بودم کفش بچه ها آماده شود. گفتم اگر زمان می‌برد فردا بیایم. گفت : فردا جمعه است. استثنائا فردا را نیستم. چند دقیقه صبور باش. کار ده دقیقه است. بعد اشاره کرد به چهارپایه کنار دیوار و گفت ایستاده خسته می‌شوی. روی چهارپایه بنشین تا کارت تمام شود. پسرش گفت : فردا برای چه سرکار نمی آییم. پدر گفت: فردا با مامان و خواهرهایت می‌رویم همان پارکی که روی چمنهایش سر می‌خوردیم و پایمان را می‌گذاشتیم توی حوض آب. بعد پسر با خنده گفت لباسهایم که خیس شده بود آنقدر توی پارک دویدم تا باد بخورد زودتر خشک شود.  بعد پدر با پسر با هم از خنده ریسه رفتند. پسر گفت: یعنی فردا هم برنج و مرغ میخوریم. بعد پدر در حالیکه به من نگاه می‌کرد و هرزگاهی چشمکی می‌زد گفت: بالاخره یه چیز خوشمزه ای میخوریم. بعد پسر هی با خوشحالی و هیجان سوال می‌پرسید و پدر با حوصله و لبخند جواب می‌داد. من از پسر پرسیدم حالا آخرین جمعه ای که پارک رفتید و این همه خوش گذشته کی بود؟ پسر داشت همینجوری فکر می‌کرد. پدر در همین لحظه گفت: کفش آماده شد، بگذار اضافه نخ های دوخت را با فندک بسوزانم. کفش را گرفتم و همینطور که داشتم می‌رفتم، صدای پدر و پسر را می‌شنیدم که داشتند خاطرات شیرین آن روز پارک که آخر نفهمیدم چه مدت پیش بوده و کجا بوده را همچنان با هم مرور می‌کردند. مزه‌ی این پدر پسری کامم را شیرین و جان و دلم را با طراوت کرد. شاید از آخرین جمعه ای که خانواده اش را به پارک برده و با هم برنج و مرغ خورده اند مدتها میگذرد. اما با وجود همه سختی ها و کمبودها، قدر نعمت های خوب زندگی را می‌دانند و هیچگاه از یاد نمی‌برند. یاد حرف بی بی جانم افتادم که توی شبهای تابستان روی پشت بام خانه وقتی همه می‌خوابیدند؛ پایان قصه هایش همیشه میگفت: آدم خوشبختی را روی دایره نمی‌ریزد، خوشبختی را مثل گلاب تازه قمصر باید توی پستو گذاشت و هر چند یکبار درش را باز کرد و فقط بو کشید. بعد همینطور که از پدرو پسر کاملا دور شده بودم، برگشتم و با خودم گفتم: هی فلانی زندگی شاید همین باشد. یک دلخوشی ساده و کوچک‌... @amirsajjad333