eitaa logo
عــــــــــــمّارِ سرگردان
8.4هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1.1هزار ویدیو
109 فایل
زمان، بستر جاری عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند... استفاده از مطالب بدون ذکر منبع مجازه💞 🌐وبسایت:ghalehkhani.com 👤لینکهای ناشناس: daigo.ir/secret/12345 eitaayar.ir/anonymous/QS5A.FV0eP 🔗پشتیبانی: @Ammar_support
مشاهده در ایتا
دانلود
من برم دکتر، پیگیر بچه های آسترولوژی هستم💞
/LONG محدوده ورود:0.791 اهرم:20.30.50 اهداف:0.7999/0.808/0.8316/0.8712 استاپ:0.753 با 5% الی 10% سرمایتون ورود کنید! معامله بصورت کراس باشه!
زندان که بودم آقای پزشکیان رئیس جمهور شد، جنگ شد، کلی از فرماندهان لبنانی و فلسطینی را شهید کردند، سید حسن را زدند، هنیه را زدند، کلی اتفاق مهم رخ داد. هر اتفاقی در منطقه رخ می‌داد می‌رفتم خشکشویی زندان! حالا چرا آنجا؟
نتایج انتخابات را که اعلام کردند، از بند امن به بند عمومی منتقل شدم. لباسها را بردم بشورم یک نفر را در خشکشویی دیدم خیلی آشنا بود. هرچقدر فکر کردم کجا دیدمش یادم نیامد. تقریبا یقین داشتم که این آدم را بارها دیده‌ام و ساعتها گپ زده‌ایم. چند روز درگیرش بودم.
در تهران بزرگ حدود ۲۰ هزار تا زندانی وجود داشت. از سارق مسلح و زورگیر و بدهکار کلان بانکی تا چک برگشتی‌دار و گوشی قاپ و کلاهبردار خرد و هزارجور آدم گرفتار با گناه و بی‌گناه … بین ۲۰ هزار نفر، تنها بنده و یکی دیگر از دوستان روزنامه‌نگار سیاسی بودیم. چرا ما آنجا بودیم؟
بعد از چند روز درگیری ذهنی یکهو یادم افتاد مسئول خشکشویی چقدر شبیه جوانی است که هفش ده سال پیش یکی دو ساعت با وی گفت و گو گرفته بودم. برای پایان نامه ارشد که تاریخ شفاهی اتفاقات منطقه را جمع می‌کردم با معرفی دوستان بعنوان یکی از فرماندهان جوان نخبه ایرانی با وی گپ زده بودم.
از طراحان شکست محاصره طوق حلب، آزاد سازی نبل و الزهرا، از بنیانگذاران لشگر فاطمیون و کلی افتخارات دیگر… همیشه فکر می‌کردم چقدر خون داده شده چقدر هزینه شده تا این آدم‌های ارزشمند ساخته شده‌اند. چقدر حیف است که با یک ترکش، اینهمه تجربیات ارزنده این جوان‌ها با خودشان خاک شود.
همیشه غصه می‌خوردم کاش یک اراده کلان حکومتی برای ثبت و ضبط خاطرات و تجربیات فرماندهان جوان ایرانی در اتفاقات منطقه جهت انتقال به نسل‌های بعدی وجود داشت. بگذریم...🧑‍🦯
مسئول خشکشویی اسم‌اش یوسف بود و خیلی شبیه آن جوان بود. از زندان با خانه تماس گرفتم تا اسم آن جوان را دربیاورم. همسرم از سررسیدهای قدیمی با زحمت فیش برداری مصاحبه آن فرمانده نخبه را پیدا کرد. اسم مصاحبه شونده یونس بود. یقین کردم مسئول خشکشویی (آقا یوسف) برادر بزرگتر یونس است. فقط صورتش شکسته‌تر است و ریش‌هایش هم کامل سپید است.
بیشتر کنجکاو شدم از حال و اوضاع برادر کوچک‌اش بپرسم. به نظرم رسید یونس احتمال خیلی زیاد شهید شده است. اگر زنده باشد قطعا از مسئولان رده بالای قدس است و احتمالا یوسف کلا ارتباط‌اش را نفی کند. برای اینکه اعتمادش جلب شود کلی از خاطرات جزیی که برادرش تعریف کرده بود را تلفنی مرور کردم که اگر انکار کرد تعریف کنم تا صمیمی‌تر شویم.
صبح‌‌ بعد آمار که عمده زندانی‌ها مجدد می‌خوابند یکی دو کیلومتر در هواخوری می‌دویدم.تصمیم گرفتم بعد دویدن، لباس‌ها را ببرم خشکشویی که خلوت‌ باشد و بشود راحت‌تر گپ زد. لباس‌ها را که دادم بی مقدمه گفتم راستی از یونس چه خبر؟ جا خورد.با تردید گفت خوبست الحمدلله و دیگر ادامه نداد. «هر روز که می‌دوی لباسهات را نشور. آب بزن بنداز روی بند. دو سه روز یکبار بشور اینجوری از بین می‌روند. معلوم نیست تا کی اینجا باشی»