🔸️شعر حرم امام علی ع
🌸تو شهر زیبای نجف
🌱تو حرم مولا علی ع
🌸موقعی که وارد میشیم
🌱آروم میگیم یه یا علی ع
🌸بعدش زیارتنامه رو
🌱میخونیم و سلام میدیم
🌸سلام و صدتا صلوات
🌱به اولین امام میدیم
🌸شبهای جمعه همیشه
🌱دعا میخونیم تو حرم
🌸همیشه تا نماز صبح
🌱بیدار میمونیم تو حرم
🌸از حرم امام علی ع
🌱همیشه میاد بوی بهشت
🌸هر کی امام رو دوست داره
🌱دلش پاکه میره بهشت
#شعر
#امام_علی علیه_السلام
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel
🔸️شعر امام اول ما
🌸امام اول ما
🌱که مردی بود با خدا
🌸اسمش چی بود بچهها؟
🌱علی ع علی ع علی ع بود
🌸صبور و مهربان بود
🌱خوشگو و خوشبیان بود
🌸اسمش چی بود بچهها؟
🌱علی ع علی ع علی ع بود
🌸در روز عید غدیر
🌱بر همگان شد امیر
🌸اسمش چی بود بچهها؟
🌱علی ع علی ع علی ع بود
🌸حرفای خوبی میزد
🌱بدی به هیچ کس نکرد
🌸اسمش چی بود بچهها؟
🌱علی ع علی ع علی ع بود
🌸ما همه دوستش داریم
🌱از دشمناش بیزاریم
🌸اسمش چی بود بچهها؟
🌱علی ع علی ع علی ع بود
🌸یار پیامبر ما
🌱یاور ما شیعهها
🌸اسمش چی بود بچهها؟
🌱علی ع علی ع علی ع بود
🌸دلسوز و بخشنده بود
🌱ماه درخشنده بود
🌸اسمش چی بود بچهها؟
🌱علی ع علی ع علی ع بود
🌼این شعر مخصوص اجرای برنامه هست که در اون از بچهها جواب و همخوانی گرفته بشه
#شعر
#امام_علی علیه_السلام
#روز_پدر
#حضرت_امیرالمومنین علی_علیه_السلام
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel
🔸️شعر بابای پرنده
🌸السّون و ملسّون
🌱بابای منو برسون
🌸هرجا نشسته پاشه
🌱راهی کوچهها شه
🌸بشینه پشت فرمون
🌱بپیچه تو خیابون
🌸قامقام و بیب و دنده
🌱بابام بشه پرنده
🌸پشت چراغ نمونه
🌱زود برسه به خونه
#شعر
#شعر_روز_پدر
#ولادت
#امام_علی علیه_السلام
#روز_پدر #حضرت_امیرالمومنین علی_علیه_السلام
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel
🌸🌺💎🌺🌸
📜 شعر زیبای دمادم یا علی گفت
🔰از مخاطبین می خواهیم که اخر هر بیت (یا علی گفت) را بلند تکرار کنند
🔹دلا باید که هر دم یا علی گفت
نه هر دم بل دمادم یا علی گفت
🔹به صدق دل همیشه یاد او بود
به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت
🔹دمی که روح در آدم دمیدند
ز جا بر خاست آدم یا علی گفت
🔹چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست
توسل جست و هر دم یا علی گفت
🔹ز بطن حوت یونس گشت آزاد
ز بس در ظلمت یَم یا علی گفت
🔹کجا مُرده به آدم زنده میشد
یقین عیسی بن مریم یا علی گفت
🔹نمی شد زنده جان مرده هرگز
یقین عیسی بن مریم یا علی گفت
🔹عصا در دست موسی اژدها شد
کلیم آنجا مُسلّم یا علی گفت
🔹به هنگام فکندن داخل نار
خلیل الله اعظم یا علی گفت
🔹رسول الله شنید از پرده غیب
ندائی آمد آن هم یا علی گفت
🔹نزول وحی چون فرمود سبحان
مَلک در اولین دم یا علی گفت
🔹که در روز ازل قالو بلا را
هر آنچه بود عالَم یا علی گفت
🔹محمد در شب معراج بشنید
ندایی آمد آنهم یا علی گفت
🔹پیمبر در عروج از آسمانها
بقصد قرب اعظم یا علی گفت
🔹به هنگام فرو رفتن به طوفان
نبی الله اکرم یا علی گفت
🔹علی در خُم به دوش آن پیمبر
قدم بنهاد و آندم یا علی گفت
🔹ز لیلی می شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
🔹مگر این وادی دار الجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
🔹نسیمی غنچه ای را باز میکرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
🔹چمن با ریزش باران رحمت
دعا میکرد او هم یا علی گفت
🔹یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یا علی گفت
🔹خمیر خاک آدم را سرشتند
چو بر میخواست آدم یا علی گفت
🔹مسیحا هم دم از اعجاز میزد
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت
🔹علی را ضربتی کاری نمیشد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
🔹مگر خیبر ز جایش کنده میشد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت
🤚 به عشق مولا علی علیه السلام دست راست را بیار بالا ، ✋ حالا به عشق امام حسین علیه السلام دست چپ را ببار بالا ، حالا با دستات پرواز کن از نجف تا کربلا و یه دست خوشکل و مرتب بزن👏👏👏👏👏👏
#امام_علی_علیهالسلام
#شعر
#غدیر
#ولایت
#تولد
#اعتکاف
#ایده
#رفع_خستگی
#تنوّع
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel
6⃣ قصهها و داستانها وکارتون وانیمیشن در مورد حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام
👇👇👇
45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦋کارتون وانیمیشن 🦋
#میلاد_امام_علی علیه السلام
🎥 کارتون همه ایمان
💠 جنگ سهمگین امیرالمؤمنین علی علیه السلام با عمرو بن عبدود در جنگ خندق
🍀وقتی همه ایمان در مقابل کفر قرار گرفت !!
🌸 بچه های عزیز، می دانید حضرت علی علیه السلام چقدر قوی بودند؟ می دانید برترین مسلمان چه کسی بود؟
#کارتون #انیمیشن #پدر #ولادت #میلاد #امام_علی #امام_علی_علیه_السلام #روز_پدر #حضرت_امیرالمومنین_علی_علیه_السلام
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel
#میلاد_امام_علی_علیه_السلام
#داستان
فاطمه بنت اسد 9⃣ ماه برای تولد فرزندشون انتظار می کشید،به مسجد الحرام رفتن و با خدا مناجات کردن😇:« 🤲🤲پروردگارا! من به تو و پیامبران تو و کتاب📖 هایی که تو فرستاده ایی ایمان دارم و سخن جدم ابراهیم(ع) را هم او که این خانه🕋 را بنا کرد(در یگانگی تو)تصدیق می کنم. پس به حق کسی که این خانه🕋 را ساخت و به حق فرزندی که در شکم دارم، کمکم باش.»👼 بعد از این مناجات، دیوار کعبه شکافت🕋〽️ و فاطمه بنت اسد🧕🏻، وارد کعبه شد و دیوار، دوباره به حالت اول خودش برگشت.3⃣روز از این ماجرای حیرت انگیز 😳گذشت و در روز 4⃣ فاطمه بنت اسد رو در حالی که فرزندش علی(ع) را در آغوش داشت☺️ از خانه ی خدا🕋 بیرون اومد و یک راست به سوی خانه ی خود رفت. ابو طالب از دیدن پسرش خوش حال شد😊. به اذن خدا، امام علی جون زبان باز کرد و به پدرش سلام داد.🤚 وقتی رسول خدا(ص) برای دیدن پسر عموی نو رسیده اش اومد امام علی🤩جون از خوشحالی تکانی خورد و به پیامبرعزیزمون لبخندی زد و گفت: «سلام بر تو ای رسول خدا.»🤚😍
🌸
#داستان
#قصه
#ولادت
#امام_علی علیه_السلام #روز_پدر
#حضرت_امیرالمومنین علی_علیه_السلام
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel
روزى در کوچه هاى کوفه به تنهائى راه مى رفت، همانند همه مسلمین در کمال سادگى با نرمى و آرامش و همه جا را زیر نظر داشت، چون مسئول بود و نقش رهبریت جامعه را ایفا مى کرد،
در راه زنى را ملاحظه فرمود که مشک آب بر دوش و ازنفس افتاده، به آرامى نزدیک آمد و آن زن را خسته و رنجیده خاطر یافت، مشک آب را بدوش گرفت تا زن مقدارى استراحت کند،
در راه جویاى احوال آن زن شد؟ زن عرضه داشت: شوهرم در یکى از جنگها در سپاه على بن ابى طالب شهید شد، حال من و چند کودک یتیم، بدون سرپرست مانده و آهى در بساط نداریم.
امام على علیه السلام برگشت و آن شب را تا سپیده صبح به ناراحتى گذراند. صبح زنبیل طعامى با خود برداشت و به طرف خانه زن روان شد. بین راه، کسانى از حضرت درخواست مى کردند زنبیل را بدهید ما حمل کنیم.
حضرت مى فرمود: روز قیامت اعمال مرا چه کسى به دوش مى گیرد؟ به خانه آن زن رسید و در زد. زن پرسید: کیست ؟ حضرت جواب دادند: کسى که دیروز تو را کمک کرد و مشک آب را به خانه تو رساند، براى کودکانت طعامى آورده، در را باز کن!
زن گفت: خداوند از تو راضى شود و بین من و على بن ابیطالب خودش حکم کند. حضرت وارد شد، به زن فرمود: نان مى پزى یا از کودکانت نگهدارى مى کنى؟
زن گفت: من در پختن نان تواناترم، شما کودکان مرا نگهدار! زن آرد را خمیر نمود. امام على علیه السلام گوشتى را که همراه آورده بود کباب مى کرد و با خرما به دهان بچه ها مى گذاشت.
با مهر و محبت پدرانه اى لقمه بر دهان کودکان مى گذاشت و هر بار مى فرمود: از خدا بخواهید که على را ببخشد.
خمیر که حاضر شد امیرمؤمنان علیه السلام تنور را هیزم کرد و شعله ور ساخت و چهره مبارک خود را نزدیک مى آورد و به خود خطاب مى کرد: یا على آتش دنیا را مى بینی چه سوزان است! بدان که آتش آخرت بسیار سوزان تر است.
در این میان یکى از زنان همسایه که امام را می شناخت، وارد شد و به مادر کودکان نهیب زد: واى بر تو! می دانى این آقا کیست؟! این پیشواى مسلمین و زمامدار کشور، على بن ابى طالب علیه السلام است.
زن که از گفتار خود شرمنده بود با شتاب زدگى گفت: یا امیرالمؤمنین! از شما خجالت مى کشم، مرا ببخش !
اما حضرت با تواضع و فروتنى زیادى فرمودند: شما ببخشید که تا کنون مشکلات شما را حل نکرده بودم، از درگاه خدا بخواهید که على را مورد عفو و بخشش خود قرار بدهد.
#داستان
#قصه
#ولادت
#امام_علی علیه_السلام
#روز_پدر
#حضرت_امیرالمومنین علی_علیه_السلام
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel
قنبر مى گوید: روزى امـام عـلى عـلیه السّلام از حال زار یتیمانى آگاه شد، به خانه برگشت و برنج و خـرمـا و روغـن فـراهـم کـرده در حـالى کـه آن را خـود بـه دوش کـشـیـد،
مـرا اجـازه حمل نداد، وقتى بخانه یتیمان رفتیم غذاهاى خوش طعمى درست کرد و به آنان خورانید تا سیر شدند. سـپـس بـر روى زانـوهـا و دو دسـت راه مـى رفـت و بـچـّه ها را با تقلید از صداى بَع بَع گوسفند مى خنداند، بچّه ها نیز چنان مى کردند و فراوان خندیدند.
سپس از منزل خارج شدیم. گفتم : مولاى من، امروز دو چیز براى من مشکل بود. اوّل : آنکه غذاى آنها را خود بر دوش مبارک حمل کردید. دوم : آنکه با صداى تقلید از گوسفند بچّه ها را مى خنداندید.
امام على علیه السّلام فرمود: اوّلى براى رسیدن به پاداش، دوّمـى بـراى آن بـود کـه وقـتـى وارد خـانه یتیمان شدم آنها گریه مى کردند، خواستم وقتى خارج مى شوم، آنها هم سیر باشند و هم خندان
#داستان
#قصه
#ولادت
#امام_علی علیه_السلام
#روز_پدر
#حضرت_امیرالمومنین علی_علیه_السلام
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel
خورشید هنوز وسط آسمان نرسیده بود. صدای همهمه در صحن حیاط لحظه به لحظه بیشتر می شد. خورشید نورش را مستقیم روی سر کسانی که آنجا بودند، می پاشید و بوی خاک آب خورده، همراه با بوی کاهگل را در هوا می پراکند.
گروهی ایستاده و چند نفری که خسته شده بودند، کنار دیوار توی حیاط نشسته بودند و با هم پچ پچ می کردند: به نظر تو کدامشان راست می گویند؟
نمی دانم. ظاهر هر دو طوری است که مشخص نمی شود کدام راست و کدام دروغ می گویند. هر دو با اعتماد به نفس کامل می گویند که غلام نیستند.
جوان هیکلی و چهارشانه با لباس بلند و تمیزی که تا روی پایش می رسید، کنار دیوار ایستاده بود. به ظاهر بی خیال به نظر می رسید، اما مدام پایش را تکان می داد و هرازگاهی گوشش را تیز می کرد تا حرف ها را بهتر بشنود.
مردی که سنش کمی بیشتر از او، اما لاغرتر به نظر می رسید، با دستاری به سر و ریشی پر، با چهره ای در هم، دست ها را روی سینه گذاشته و کنار جوان هیکلی ایستاده بود.
گاهی به مردمی که در حال پچ پچ بودند، نگاه می کرد. منتظر بود ببیند قاضی چطور بینشان قضاوت می کند. مطمئن بود ناراضی از این در بیرون نمی رود. قنبر، غلام لاغر سیاه چرده، به آن دو اشاره ای کرد.
آن دو جلو رفتند و روبه روی امیرالمؤمنین، علی (ع) ایستادند. جوان چهارشانه، نگاهش که به امیرالمؤمنین افتاد، سرش را پایین انداخت و عرق دست هایش را با لباسش پاک کرد.
قاضی از آنها خواست که یک بار دیگر ادعایشان را مطرح کنند. مرد لاغراندام، رگ های گردنش متورم شده بود و با حرارت حرف می زد و وقت حرف زدن مدام دست هایش را تکان می داد.
جوان هیکلی، گاه حرفش را قطع می کرد و می گفت که او دارد دروغ می گوید. همهمه میان مردمی که برای تماشا آمده بودند، بیشتر شد:
ـ جالب است هر دو ادعا می کنند آن یکی غلام است.
ـ نمی دانم امیرالمؤمنین چطور می خواهد غلام را از مولا مشخص کند.
ـ هیس! مثل اینکه دارد اتفاقی می افتد ببین علی (ع) چطور با قنبر آهسته حرف می زند. حتماً فهمیده کدامشان دروغ می گویند.
هیاهو اندکی فروکش کرد. قنبر به دو مرد اشاره کرد که رو به دیوار بایستند. امیرالمؤمنین با صدای بلند رو به قنبر گفت: «قنبر آماده باش!» قنبر شمشیری را که دستش بود، از غلاف بیرون کشید و با صدایی محکم پاسخ داد: «آماده ام یا علی!»
جوان هیکلی به مرد لاغراندام نگاه کرد. هر دو رنگ صورتشان لحظه به لحظه سفیدتر می شد. امیرالمؤمنین گفت: «هر وقت گفتم، سر آن کسی که غلام است، از بدنش جدا کن!»
جوان هیکلی که نمی توانست درست نفس بکشد، با گوشه لباسش عرق را از روی صورت و گردنش پاک کرد. هر دو مرد باز به یکدیگر نگاه کردند و منتظر بودند ببینند کدام یک کوتاه می آید.
قنبر شمشیرش را بالا برد. لبه تیز شمشیر که برای لحظه ای در نور خورشید برق زد، مثل نیزه ای به چشم هر دو مرد فرو شد. جوان هیکلی دلش فرو ریخت. قلبش با چنان شدتی می کوبید که بازتاب صدایش را در سرش می شنید.
با چشمانی گرد شده به دست قنبر که بالای سرش به صورت آماده باش بود، نگاه کرد. همه ساکت شده بودند. امیرالمؤمنین گفت: «بزن». جوان هیکلی به سرعت رویش را برگرداند و خودش را به زمین انداخت.
#داستان
#قصه
#ولادت
#امام_علی ع
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel
🌼عقیل،مهمان علی
عقیل در زمان خلافت برادرش امیرالمؤمنین علی علیه السلام به عنوان مهمان به خانه آن حضرت در کوفه وارد شد.
علی علیه السلام به فرزند بزرگتر خویش ، حسن بن علی اشاره کرد که جامه ای به عمویت هدیه کن، امام حسن یک پیراهن و یک ردا از مال شخصی خود به عموی خویش عقیل تعارف و اهداء کرد.
شب فرا رسید و هوا گرم بود،علی علیه السلام و عقیل روی بام دارالاماره نشسته و مشغول گفتگو بودند.
موقع صرف شام رسید عقیل که خود را مهمان دربار خلافت میدید طبعا انتظار سفره رنگینی داشت، ولی برخلاف انتظار وی، غذای بسیار ساده و فقیرانه ای آورده شد.
عقیل با کمال تعجب پرسید: غذا هرچه هست همین است علی؟
امیر المومنین(ع):مگر این نعمت خدا نیست؟من که خدا را بر این نعمتها بسیار شکر میکنم و سپاس میگویم.
عقیل: پس باید حاجت خویش را زودتر بگویم و مرخص شوم. من مقروضم و زیر بار قرض مانده ام دستور فرما هرچه زودتر قرض مرا ادا کنند و هر مقدار میخواهی به برادرت کمک
کنی بکن، تا زحمت را کم کرده و به خانه خویش برگردم.
امام علی (ع):چقدر مقروضی؟
عقیل:صدهزار درهم
امام علی (ع): اوه،صدهزار درهم چقدر زیاد
متأسفم برادرجان، این قدر ندارم که قرضهای تو را بدهم،ولی صبر کن موقع پرداخت حقوق برسد ، از سهم شخصی خودم برمیدارم و به تو میدهم و شرط مواسات و برادری را بجا خواهم آورد.
اگر نه این بود که عائله خودم خرج دارند تمام سهم خودم را به تو میدادم و چیزی برای خود نمی گذاشتم.
عقیل:چی؟صبر کنم تا وقت پرداخت حقوق برسد؟ بیت المال و خزانه کشور در دست تو است و به من میگویی صبر کن تا موقع پرداخت سهم ها برسد و از سهم خودم به تو بدهم، تو هر اندازه بخواهی میتوانی از خزانه و بیت المال برداری چرا مرا به رسیدن موقع پرداخت حقوق حواله میکنی؟! بعلاوه مگر تمام حقوق تو از بیت المال چقدر است؟ فرضا تمام حقوق
خودت را به من بدهی چه دردی از من دوا میکند؟
امام علی (ع):من از پیشنهاد تو تعجب میکنم خزانه دولت پول دارد یا ندارد چه ربطی به من و تو دارد؟ من و تو هم هر کدام فردی هستیم مثل سایر افراد مسلمین، راست است که تو برادر منی و من باید تا حدود
امکان از مال خودم به تو کمک و مساعدت کنم، اما از مال خودم
نه از بیت المال مسلمين
مباحثه ادامه داشت و عقیل با زبانهای مختلف اصرار و سماجت میکرد که اجازه بده از بیت المال پول کافی به من بدهند، تا من دنبال کار خود بروم.
آنجا که نشسته بودند به بازار کوفه مشرف بود. صندوقهای پول تجار و بازاریها از آنجا دیده میشد، در این بین که عقیل اصرار و سماجت میکرد علی علیه السلام به عقیل فرمود : اگر باز هم اصرار داری و سخن مرا نمیپذیری پیشنهادی به تو میکنم اگر عمل کنی میتوانی تمام قرض خویش را بپردازی و بیش از آن هم داشته
باشی.»
عقیل:چکار کنم؟
در این پایین صندوقهایی است،همینکه خلوت شد و کسی در بازار نماند از اینجا برو پایین و این صندوقها را بشکن و هرچه دلت
میخواهد بردار
عقیل:صندوقها مال کیست؟
امام علی (ع):مال این مردم کسبه است، اموال نقدینه خود را در آنجا
می ریزند.
عقیل:عجب به من پیشنهاد میکنی که صندوق مردم را بشکنم و مال مردم بیچاره ای که به هزار زحمت به
دست آورده و در این صندوقها ریخته و به خدا توکل کرده و
رفته اند بردارم و بروم؟
امام علی (ع):پس تو چطور به من پیشنهاد میکنی که صندوق بیت المال مسلمین را برای تو باز کنم؟ مگر این مال متعلق به کیست؟ این هم متعلق به مردمی است که خود راحت و بیخیال در خانه های خویش خفته اند،اکنون پیشنهاد دیگری میکنم اگر میل داری این پیشنهاد را بپذیر
عقیل:دیگر چه پیشنهادی؟
امام علی:اگر حاضری شمشیر خویش را بردار من نیز شمشیر خود را برمی دارم،در این نزدیکی کوفه شهر قدیم «حیره» است، در آنجا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگی هستند،شبانه دو نفری می رویم و بر یکی از آنها شبیخون میزنیم و ثروت کلانی بلند کرده و می آوریم.
عقیل:برادر جان من برای دزدی نیامده ام که تو این حرفها را میزنی.من میگویم از بیتالمال و خزانه کشور که در اختیار تو است
اجازه بده پولی به من بدهند تا من قروض خود را بدهم.
امام علی(ع):اتفاقا اگر مال یک نفر را بدزدیم بهتر است از اینکه مال
صدها هزار نفر مسلمان یعنی مال همه مسلمین
را بدزدیم،چطور شد که ربودن مال یک نفر با شمشیر دزدی است،ولی ربودن مال عموم مردم دزدی نیست؟ تو خیال کردهای که دزدی فقط منحصر است به اینکه کسی به کسی حمله کند و با زور مال او را از چنگالش بیرون بیاورد؟! شنیع ترین اقسام دزدی همین است که تو الان به من پیشنهاد میکنی
🌸نویسنده: استاد شهید مرتضی مطهری
#پایان...
#داستان
#قصه
#ولادت
#امام_علی علیه_السلام
#روز_پدر
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel
داوریای که حقیقت را آشکار کرد👀
در روزگار خلافت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، مردی از نواحی کوهستان به همراه غلام خود رهسپار حج شد. در میانه راه، غلام مرتکب خطایی گردید و مولایش او را تنبیه کرد. غلام که خشم وجودش را فرا گرفته بود، فریاد زد:
— تو مولای من نیستی! بلکه من مولای تو هستم و تو غلام منی!
مشاجره بالا گرفت، تهدیدها رد و بدل شد و هر یک دیگری را «دشمن خدا» خواند. سرانجام قرار گذاشتند که به کوفه بروند و نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام داوری بخواهند.
وقتی به کوفه رسیدند، هر دو با هم نزد علی علیهالسلام حاضر شدند. مرد گفت:
— ای امیرالمؤمنین! این شخص غلام من است. مرتکب خلافی شده و من او را زدهام. اکنون از فرمانم سرپیچی میکند و مرا غلام خود مینامد.
دیگری گفت:
— به خدا سوگند دروغ میگوید! او غلام من است. پدرم وی را برای راهنمایی و آموزش مناسک حج همراه من فرستاده بود، اما به مال من طمع کرده و میخواهد مرا غلام خود معرفی کند تا اموالم را تصاحب نماید.
امیرالمؤمنین علیهالسلام لحظهای سکوت کردند… ⚖️
سپس فرمودند:
— بروید و امشب با یکدیگر صلح کنید. بامدادان نزد من بازگردید و حقیقت را بیپرده بیان کنید.
صبح زود، پیش از آنکه خورشید بهدرستی سر برآورد، امام علیهالسلام به قنبر فرمودند:
— دو سوراخ در دیوار آماده کن.
حضرت طبق عادت همیشگی، پس از نماز صبح، مشغول دعا و تعقیب بودند. هنوز عبادتشان به پایان نرسیده بود که آن دو مرد وارد شدند و جمعیت نیز در اطراف آنان حلقه زد. همهمهای در میان مردم افتاد:
— امروز گویا مسئلهای دشوار پیش روی امیرالمؤمنین است…
پس از پایان عبادت، امام علیهالسلام با آرامش فرمودند:
— چه میگویید؟
هر دو، این بار با سوگندهای سنگین، مدعی شدند که مولا هستند و دیگری غلام است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند:
— برخیزید! من میدانم که راست نمیگویید.
سپس با صدایی قاطع فرمودند:
— سرهای خود را در این سوراخها فرو ببرید.
و آنگاه به قنبر دستور دادند:
— شمشیر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را بیاور تا گردن غلام را بزنم.
در همان لحظه، لرزه بر اندام یکی از آن دو افتاد… 🕊️
رنگ از چهرهاش پرید و بیاختیار سرش را از سوراخ بیرون کشید، اما آن دیگری همچنان سر خود را ثابت نگه داشت.
امیرالمؤمنین علیهالسلام رو به او فرمودند:
— مگر تو ادعا نمیکردی که غلام نیستی؟🤨
او سر به زیر انداخت و گفت:
— آری… ولی این مرد بر من ستم کرد و من از خشم چنین سخنی گفتم.
در همان لحظه، حقیقت آشکار شد. ✨
امام علیهالسلام غلام را شناختند، سپس از مولایش پیمان گرفتند که دیگر او را آزار ندهد و غلام را به او بازگرداندند.
و چنین بود که امیر عدالت، بیآنکه فریادی بلند شود یا شاهدی خواسته شود، با حکمت خویش پرده از حقیقت برداشت. ⚖️
📚قضاوت های حضرت علی (ع)|شیخ محمد تقی شوشتری
#داستان
#قصه
#ولادت
#امام_علی علیه_السلام
#روز_پدر
┄┅═✼✿🌼✿✼═┅┄
کانال کودک ونوجوان
🆔eitaa.com/amoopakdel