eitaa logo
دانلود
یه دوست‌پسر داره و عاشق همدیگه‌ن و قراره تا الیزابت ۱۸ سالش شد از دست باباش فرار کنن و برن عشق و حال دنیارو بکنن خواهر و مامان الیزابت‌ هم در جریان بودن
چند روز قبل از ۱۸ سالگیش باباش میگه بیا فلان چیزو کمک من بیار تو زیرزمین و تا میرن تو زیرزمین الیزابت بدون اینکه بفهمه وارد یه اتاق بزرگ مخفی میشه که این همه سال وجود داشته
و حدس بزنین چی بابا هه همونجا درو روش قفل میکنه و میره
خلاصه الیزابت ۲۴ سال توی اون زیرزمین زندانی میشه و مورد ت‌جاوز‌ پدرش قرار میگیره که حاصلش میشه ۷ بچه
از اون ۷ تا بچه‌ای که بدون هیچ امکاناتی به دنیا میان میشه ۴ تا بچه‌ای که مردن و ۳ تا بچه‌ای که زنده موندن
بچه اول یه دختره به اسم ماری که یه بیماری تنفسی داره بچه دومی پسره که اسمش مایکله بچه سومی هم توماس
الیزابت به باباش میگه که واسه ۳ تا بچه جا نیست این یکی که توماس بود رو ببرین بالا پیش خودتون بزرگ کنین
خلاصه ماری و مایکل بزرگ میشن همونجا و هیچ ایده‌ای نداشتن که باباشون بابای مامانشونم‌ هست میگیرید چی میگم 😭
هی می‌گفتن مامان تا از اینجا رفتیم بیرون حتما از بابا طلاق بگیر یا اینکه میپرسیدن چطوری بابامون‌ آشنا شدی؟
خلاصه که ماری یه روز بدجور مریض میشه و میمیره عملا ولی برمیگرده و مجبور میشن قایمکی برن بیمارستان اونجاست که الیزابت‌ درخواست کمک می‌کنه
خیلی از جزئیاتشو‌ اسکیپ کردم البته
بعد که میرن بیرون مایکل با اینکه بزرگتر از توماس بوده اما چون هیچ نور خورشیدی اونجا نبوده اینقدر ریزه میزه بودن همشون که نگو 😭