بعد متوجه میشی یارو تفنگیه رفته تو اتاق عمل و تفنگ رو نشونه گرفته رو سر رفیق صمیمیت و بهش میگه که شوهرتو بکشه وگرنه خودشو میکشه😭
رفیق صمیمیت با کلی ترس و لرز عملشو ادامه میده ولی شوهر دوست صمیمیت یهو میاد تو که مرد تفنگیه رو سرگرم کنه تا اونا عملو انجام بدن
رفیق صمیمیت میگه آقا من دارم شوهر تورو نجات میدم تو برو شوهر منو نجات بده تو هم میگی باشه برو که بریم
همون مرتیکهای که بعدا یه جورایی باعث شد خواهرت و عشق خواهرت تو هواپیما بمیرن ولی حالا نمیگم چطوری🖕