رفیق صمیمیت با کلی ترس و لرز عملشو ادامه میده ولی شوهر دوست صمیمیت یهو میاد تو که مرد تفنگیه رو سرگرم کنه تا اونا عملو انجام بدن
رفیق صمیمیت میگه آقا من دارم شوهر تورو نجات میدم تو برو شوهر منو نجات بده تو هم میگی باشه برو که بریم
همون مرتیکهای که بعدا یه جورایی باعث شد خواهرت و عشق خواهرت تو هواپیما بمیرن ولی حالا نمیگم چطوری🖕
https://eitaa.com/ananasmi/25339 و اینجا پلیس وجود نداره
_
هیچکس اجازه ورود و خروج نداشت خب