بیا یه خاطره سم برات تعریف کنم
همسایه بابا بزرگم اینا توی دماوند خونه دارن و توی تهران طبقه پایین بابابزرگم اینا میشینن بعد ما وقتی میریم خونه باباجونم این همسایه میاد بالا میگه نوه هاتون خیلی سر و صدا میکنن، یه روز که با داییم اینا رفتیم دماوند و با دختر داییم تصمیم گرفتیم که پشکل سگی که تازه رید.ه رو با چوب برداریم و بمالیم به آیفون و دست گیره در که وقتی دست بزنه به دستگیره دستش عنی بشه و آره بعدش باباجونم دعوامون کرد و مامانمو و داییم ما رو پاره پوره کردن و بنده خدا ها رفتن عنارو پاک کردن
_
نگو که واقعیه 🤣😭🖕😭🖕😭🖕😭🖕😭🖕🖕🤣🖕🤣🖕😭🖕😭🖕🖕🤣🤣🖕😭🖕😭
خیلی جدی یاد آلبرت فیش افتادم ببخشید واقعا اصلا ربطی نداره ولی داره نمیدونم چطوری بگم
آقا دوباره ما یه اقدامی واسه فرار از ایران انجام دادیم ایشالا واسه پایه یازدهم دوازدهم
میگن جلو جلو ذوق نکنین منم الان ذوق نمیکنم هیچ چیزی هم درموردمش از الان به بعد نمیگم شتر دیدین ندیدین
منم میتونم این کارو بکنم فقط چون ایرانیم احتمالا هیچ چرت و پرتی برام نفرستن پس گویا باید آدرس یه فامیلی یا دوستی که خارج کشوره رو بدم