Medusa✦
بعد همه فهمیدن که نه تنها یه بچه ناخواسته هستی بلکه دروغگو هم هستی و چون مادرت ایشون هستن پس حتما با
در ادامه این بگم که تصور که مامانت بعد از این که بهت گفت یک موجود عادی هستی و از وجودت ناامیده بمیره و خودتم پرت شی تو دریا و وسطش بگی وا خب چرا دست و پا بزنم بذار بمیرم
بعد به خاطر اینکه مامانت مرده و فکر میکنن ناراحتی اجازه ندن جراحی کنی ولی نمیفهمن که خیلی برات مهم نیست!!
بعد بابات و زن بابات میان بیمارستان که ببینن حالت چطوری و تو از دست بابات فرار میکنی که نبینیش اما زن بابات میاد پیدات میکنه و متوجه میشی شیرین ترین زن جهانه
بهت میگه واسه اینکه احساس بدی نداشته باشی امشب بیا خونه ما شام بخور اما تو میگی نه شما بیاین خونه من شام بخورین
بعد میان خونهت و تو برای بار ۱۹۲۷۲۸۱۹۰۱ نمیدونی درباره چی با بابای خودت حرف بزنی و در اصل با زن بابات که هیچ نسبتی باهاش نداری حرف واسه گفتن بیشتر داری
آخرش یه طوری بحثو با بابات باز میکنی و اون شروع میکنه به صحبت کردن درباره دختراش جلوی تو
و میگه یه عکس موردعلاقه از دخترم دارم که توی پارک داریم بازی میکنیم و لباس ش قرمزه با سال گردن زرد و موهاشم بافته بوده با عروسک و خرگوش و اینقدر ذوق میکنه که باورت نمیشه کسی بتونه اینطوری ذوق کنه (دارم چرت میگم از خودم درآوردم این جزئیاتو)
بعد برقا میره و میگی اوکی صبر کنین برم درستش کنم بعد بابات میگه نه بشین من میرم بعد تو میگی نه آقا شما که بلد نیستی کجاش بعد میفهمی که نه درواقع بلده چون قبل از اینکه اینجا خونهی تو باشه خونهی اون بوده