مزرعه ای که خانواده کالب داشتن درواقع مال یه همسایه خیلی پیر و خیلی خوب بود که قبل از مرگش دادش به اونا
دوست موردعلاقهی کالب یه بچه بز بود که چندماه بعد از خودش به دنیا اومده بود و خیلیی باهم خوب بودن یعنی قشنگ بهترین دوستای همدیگه بودن
اما چندسال بعد در اثر یه بیماری مُرد (بیماری نبود بابا، مامان باباش کشتنش دروغکی این به کالب میگفتن)
اون کسی ک.قم.بود پوستر میخاست چرا پیام نمیدی؟ پوسترارو میخام بدم به یکی.دیگه ها
_
ایخدا 😭
زک میلر (وای عاشق خودت و خلاقیتت تقدیمیاتم یسنا)
_
بریم زک
منم عاشق خودتم مرسی که هستی جات رو سرمه:>>
صبح ها همونطور که گفتم دیر میرفت مدرسه چون توی کارها به باباش کمک میکرد اما باباش همیشه به عنوان تغذیه چندتا تیکه دونات و پیراشکی و نون اینا میذاشت
و حالا حدس بزنین چرا دیر میرسید
چون میرفت دوست های بیخانمانشو پیدا میکرد و تغذیه روزشو میداد به اونا:((
ولی هیچوقت اینو به عنوان دلیل نمیگفت توی کلاس چون نمیخواست کار خوبش باعث بشه از زیر نتایج کارهای بدش در بره
و یهو به عنوان دلیل میگفت خانوم شرمنده قورباغه نزدیک آب میخواست خودکشی کنه مجبور شدم نجاتش بدم و چیزایی از این قبیل