اینقدر گرمه که ظهر مجبور شدم قایمکی برم روی این پلهی توی یخچال وایسم و درو یکم رو خودم ببندم تا خنک شم
Medusa✦
سر این داشتم خون گریه میکردم (هنوز به قسمتش نرسیدم فقط اسپویل دیدم)
وای دوباره یاد این افتادم
آخه لکسی هنوز حتی وارد داستان هم نشده من نمیفهمم چرا حس میکنم که ۵۰۰ شبانه روز میتونم درموردش صحبت کنم