این کاری که کردی اینقدر غیرقانونی بود که میخواستن اخراجت کنن و اگه میکردن تو به هیچ عنوان حتی خواب جراح شدن رو هم نمیتونستی ببینی اما گفتی به درک
اما آخرش چون خیلی دوست داشتن پارتی بازی کردن و نگهت داشتن چون بالاخره اونم زنده مونده بود و تونستین قلبو براش بگیرین
تو خیلییی هیجان زده بودی چون که به یه سری دلایل قرار بود تو بیمارستان یه prom برگزار شه
ساعت ها وقت گذاشتی که ببینی کدوم لباس بیشتر بهت میاد که کسی که قراره باهاش ازدواج کنی تورو تو یه چیزی جز لباس دکترا ببینه
اصلا نمیتونی باور کنی اون همون دنی خودته چون با خودت میگفتی نه امکان نداره دنی هیچوقت اینقدر کبود نیست
بعد از کلی گریه و بدبختی بالاخره جسدشو ول میکنی و همون شب استفا میدی چون با خودت میگی اگه عزیزترینمو نتونم نجات بدم چطوری میخوام بچه مردمو نجات بدم؟ 😭
دو شبانه روز با همون لباسا کف حموم دراز میکشی و دوستات شیفتی میان سعی کنن متقاعدت کنن تا به زندگی برگردی اما حتی وقتی بلند میشی هم هیچی عادی نیست برات
شبانه روز کیک و مافین درست میکنی چون فقط بلدی اینطوری غمتو بروز بدی و اینقدر مافینات زیاد میشن که میری میدی به در و همسایه
و یه روز پدر دنی بهت میگه که حتما باید ببینتت و تو هم میری به دیدنش
و میفهمی دنی طفلک ۱۰ سالگی از خونه فرار کرده بوده چون دیگه توان نداشته ببینه پدرومادرش اینقدر واسه قلبش که درست کار نمیده هزینه کنن
و حقیقتا پدرش نمیدونسته که اون زندهست حتی چون هر چی دنبالش گشت پیداش نکرد