رفته بودیم ماهی بخوریم بعد یه آقایی که صاحب اونجا بود اومد سفارش بگیره بعد ماهیاک زیاد بودن تقریبا ما گفتیم برنج نمیخوایم
بعد یه چندسالیه با غذا نوشابه نمیخورم شاید ۲ درصد مواقع پیش بیاد خوردنش پس نوشابه هم نگرفتیم ولی مامان بابام گرفتن
یارو به مامان بابام گفت چقدر بچه هاتون سالمن و تغذیهشون خوبه حتی نوشابه هم نمیخورن
بعد رفت و ما منتظر بودیم غذا بیاد بعد بازم عادت نداریم سر میز یا سفره که نشستیم گوشی دستمون باشه
ولی مامان بابام باز گوشی دستشون بود
خلاصه یارو همینطوری تفریحی اومد گفت چقدر بچهاتون ماهن به خودتون افتخار کنین بابت داشتنشون اینقدر ازمون تعریف کرد که یاخدا
کم مونده بود به مامان بابام بگه از بچهاتون یاد بگیرین یکم
خلاصه که با بابام خیلی عادی دوست شدن و اسمامونو پرسید و وای یاخدا اینقدر تعریف کرد داشتم از شادی بال در میآوردم فکر کنم بهترین وعده غذایی عمرم بود عمو هرجا هستی ایشالا جیبت هیچوقت خالی نشه
میگفت بچه های دوساله تا میان اینجا گوشی دستشونه سر گوشی دعواشونه بچهای شما نشستن با همدیگه حرف میزنن 🥹
بعد دم یه مغازهای یه عمویی بود بیچاره خیلی شکسته بود انگاری داشت از این چیزا دود میکرد
همه پولامو ریختم تو کیف پولم تا کسی رو دیدم بدم بهشون بعد یه صد تومن مونده بود کف کیفم فقط همینو داشتم
یه برقی زد تو چشماش که یاخدا کل ناراحتیامو شست برد اصلا حرفی هم که نمیزد تشکر هم که نمیکرد همون برق تو چشماش کافی بود فقط