خلاصه که با بابام خیلی عادی دوست شدن و اسمامونو پرسید و وای یاخدا اینقدر تعریف کرد داشتم از شادی بال در میآوردم فکر کنم بهترین وعده غذایی عمرم بود عمو هرجا هستی ایشالا جیبت هیچوقت خالی نشه
میگفت بچه های دوساله تا میان اینجا گوشی دستشونه سر گوشی دعواشونه بچهای شما نشستن با همدیگه حرف میزنن 🥹
بعد دم یه مغازهای یه عمویی بود بیچاره خیلی شکسته بود انگاری داشت از این چیزا دود میکرد
همه پولامو ریختم تو کیف پولم تا کسی رو دیدم بدم بهشون بعد یه صد تومن مونده بود کف کیفم فقط همینو داشتم
یه برقی زد تو چشماش که یاخدا کل ناراحتیامو شست برد اصلا حرفی هم که نمیزد تشکر هم که نمیکرد همون برق تو چشماش کافی بود فقط