بعد دم یه مغازهای یه عمویی بود بیچاره خیلی شکسته بود انگاری داشت از این چیزا دود میکرد
همه پولامو ریختم تو کیف پولم تا کسی رو دیدم بدم بهشون بعد یه صد تومن مونده بود کف کیفم فقط همینو داشتم
یه برقی زد تو چشماش که یاخدا کل ناراحتیامو شست برد اصلا حرفی هم که نمیزد تشکر هم که نمیکرد همون برق تو چشماش کافی بود فقط