من یه بار وحشتناک اتاقم بمب خورده بود و مدت زیادی بود جمع نکرده بودم و مثلت مامانم میخواست بیاد تو از هفت خان رستم رد میشد و فقط هشدار و تمیز کاری میکرد ولی یه بار بابام خیلی خیلی جدی عصبانی شدو با دادوبیداد یه کیسه اورد هرچی رو زمین و اینور اونور بود ریخت توش و برد گذاشت دم در که ببره بندازه سطل اشغالی ولی اینقد گریه کردم مامانم نجاتشون داد😭🤣
_
بابا اینا بازیشون بوده بچها پول خودشونو که نمیرن بریزن تو چاه ما چقدر خر بودیم
Medusa✦
من یه بار وحشتناک اتاقم بمب خورده بود و مدت زیادی بود جمع نکرده بودم و مثلت مامانم میخواست بیاد تو ا
یدفعه همین جمله رو به یلدا گفتم که بابت اسباب بازیهاش نگران نباشه فرداش بیدار شدیم دیدیم واقعا دادنشون به آشغالی
https://eitaa.com/ananasmi/31645
وای بازچییی حمومون تاریک بود و من فکر میکردم گربه شهر موشا اون توعه و بببن از گربهه وحشت داشتم و جدی توی تلویزیون میدیدمش سکته میکردم از ترس
_
وای منم ازش میترسیدم هردفعه تشنج میکردم از ترس
یسنا توام حس میکنی جدیدا پیاما خیلی زیادترم میشن تو ناشناس نسبت به قبلنا
_
چشم نزن دنیا خوبه
منم مامانم دقیقا اندازننده ی همه چیه هرچی دم دستش بیاد و فکر کنه بدرد نخوره میریزه دور کم مونده بدرد بخورارو هم بریزه بعد دستش اومده بود تهدید میکرد خودم با یه کیسه میام اتاقتو جمع میکنما«کل اتاقتو میریزم بره ها» و من تو ده دقیقه جنگل ترین اتاق دنیارو دسته گل میکردم🤣💥 بعضی وقتاهم موفق میشد و خیلی از دوستای کودیکمو از دست میدادم:(💥
_
وای من فکر میکردم فقط مامان خودم اینطوریه نگو همه درگیر بودن
Medusa✦
نمیدونه من جدی جدی پوشکشو عوض میکردم میخوابوندمش
بهترین تجربهی عمرم که شامل آفرود و بالا رفتن از کوه میشد رو به خاطرش از دست دادم اونموقع داغ بودم نمیفهمیدم چی از دستم رفت الان میفهمم
https://eitaa.com/ananasmi/31646
اقا کل جریانش این بودش که من عملا معتاد عروسکام شده بودم بعد هر جا میرفتم حتما حتما باید با خودم میبردمشون وگرنه جدی حالم بد میشد خیلی خیلی شرم اوره وای بعد مامان بابام با اون کار جدی نجاتم دادن
_
بمیرم واسه مامان بابات چه اعتیاد بدی هم داشتی دستشون درد نکنه