حدودا شاید ۱۰ سالم اینا بودش رندوم داشتم تو خونه راه میرفتم حواسمم پرت بود شب بود داشتم به چیزای چرت و پرت و بیخود فکر میکردم که یهو دیدم در زدن فکر کردم بابامه اخه همیشه اون موقع ها میومد دویدم رفتم درو باز کردم همکار بابام بود با بابام کار داشت اونوقت من با لباس خونگی و دمپایی گربه ای:
_
😭🖕😭🖕🖕🤣🖕🤣🖕😭🖕😭🖕🤣🖕😭🖕😭🖕
آقا از همون اول که ما رفتیم مدرسه بابام هیچوقت نیومد واسه پول دادن همیشه یکی دیگه میومد
خلاصه دبیر شیمی و فارسی و عربی و فیزیک و ریاضی که اونروز بودن رفته بودن پیش این آقاهه و تعریف کرده بودن ازمون که آره چقدر دختراتون خوب و ماهن و این حرفا
زنگ بعدش دبیر شیمی اومد سرکلاس گفت راستی باباتون امروز اومده بود رفتم کلی تعریفتونو کردم