eitaa logo
آنچه باید بدانید .......
5.4هزار دنبال‌کننده
22.3هزار عکس
10.8هزار ویدیو
12 فایل
انچه باید بدانيد ❤️👌 انتشاربدون لینک،ممنوع میباشد🚫🚫 و حرام🚫🚫 ادمین تبلیغات : @narges1000 تبادل نداریم فقط تبلیغات پذیرفته می شود ‌ ‌تعرفه تبلیغات @narges1000 @Wealth_Beauty
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💖 همسران طبیب و پرستاران هم دیگراند 🔸 یک بنده خدایی گفت: خانم من وسواس هست، می‌تونم طلاقش بدم؟ گفتم مردونگیت تا همین جا بود؟ به محض اینکه دیدی خانومت یک بیماری پیدا کرد می‌خوای بزاریش کنار؟ الان وقتشه که پاش وایسی الان به تو احتیاج داره. 🔸 تو یک بیمارستان، یک مریض که داره درد می‌کشه من و شما که به عیادتش میریم، اون موقع که داره درد می‌کشه دست خودش نیست ممکنه چهار تا فحش هم بده من و شما جلو نمیریم. میگیم: الان جلو نریم بیخودی چهار تا فحش هم بشنویم. اما دکتر چی؟ دکتر هم جلو نمیره؟ دکتر میگه تازه موضوع کار من شروع شده. موضوع کار من بیمار دردمنده. 🔸 پرستار چی؟ پرستار هم جلو نمیره؟ پرستار میگه کار من همینه، آدمی که درد نداره که احتیاج به پرستار نداره. الان من باید برم جلو. 💞  توی خانه همسران طبیب و پرستاران همدیگه‌اند. وقتی یکی بیمار شد تازه کار اون یکی شروع میشه. الان باید وایسی پاش 💕 @anche_bayad_bedanid
کاش یاد می گرفتیم به جای اینکه بهم بگیم دوست دارمـ عاشقتــم همو آروم کنیم احساس همو درک کنیم اخلاقای همو بفهمیم باعث ناراحتی هم نشیم همو تنها نزاریم کاش یاد می گرفتیم... ‌@anche_bayad_bedanid
✅چرا مردها کمتر صحبت میکنند؟ ۱.شنونده فعالی نیستید، موقعی که همسرتان صحبت میکند حواستان جای دیگر است ۲.وقتی صحبت میکنه شروع به قضاوت میکنید ۳.اجازه نمیدهید همسرتان خودواقعیش باشه و مدام ازش ایراد میگیرید ۴.از حرف هایش زمان دعوا ایراد میگیرید ۵.طوری برخورد میکنید که احساس کند مورد احترام نیست و توسط،شما درک نمی شود ۶.وقتی صحبت می کند نصیحتش میکنید ۷.بین حرف هایش می پرید ۸.سعی دارید مثل مادر ازش مراقبت کنید ۹.توان رو به رو شدن و شنیدن مشکلاتش را ندارید. @anche_bayad_bedanid
و در کنار خانواده بودن ،یکی از عواملی است که بین زوجین ایجاد میکند ، باعث میشود ، نشاط و شادابی را به خانواده هدیه میکند . را کاهش میدهد ، دلخوری ها را ازبین میبرد و.. آیا شما با خانواده تفریح مشترک دارید؟؟ 🌹تفریح لازمه زندگی سالم است 🌹 ⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣@anche_bayad_bedanid
15.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ مهربانو جان اگه میخوای انتقادت اثر داشته باشه ، حتما کلیپ رو ببین. 🌹برای مهربانی منتشر کنید🌹 @anche_bayad_bedanid
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دستانم لایق شکوفه هاى اجابت نیستند اما از آن جایى که پروردگارم را رحمان و رحیم می شناسم بهترین‌ ها را در این شب زیبا برایتان طلب میکنم ♡ ✨شبتـون در پنـاه خــدا
آنچه باید بدانید .......
🕌رمـــــان #دمشـــق_شہرعشق 🕌قسمٺ #هفتادوشش بلیط را به طرف 🕊ابوالفضل🕊 گرفته بود،.. دیگر نگاهم نمی
🕌رمـــــان 🕌قسمٺ شش ماه در خانه سعد🔥 کشیده بودم،.. 😢تا کنیزی آن تکفیری چیزی نمانده.. 😢 و حالا رفتن مصطفی جانم را به گلو رسانده بود که در آغوش چشمانش دلم را رها کردم _داداش خیلی خستم، منو ببر خونه!😭 و نام خانه زخم دلش را پاره میکند که چشمانش از درد در هم رفت.. و به جای جوابم، خبر داد _من تازه اومدم سوریه، با بچه های برا اومدیم. میدانستم درجه دار 💛سپاه پاسداران💛 است... و نمیدانستم حالا در سوریه چه میکند و او دلش هنوز پیش خانه مانده و فکری دیوانه اش کرده بود که سرم خراب شد _میدونی این چند ماه چقدر دنبالت گشتم؟😒 موبایلت خاموش بود، هیچکدوم از دوستات ازت خبر نداشتن، هر جا بگی سر زدم،😒حالا باید تو این کشور از دست یه تحویلت بگیرم؟😒🙁 از نمک نگرانی صدایش دلم شور افتاد، فهمیدم خبری بوده که این همه دنبالم گشته...😥 و فرصت نشد بپرسم... که آسمان به زمین افتاد و قلبم از جا کنده شد...😱💣 بی اختیار سرم به سمت چرخید و دیدم حجم خاک و خاکستر آسمان را سیاه کرده... و ستون دود از انتهای خیابان بالا میرود...😰😱 دلم تا انتهای خیابان تپید،.. جایی که با مصطفی🌸 از ماشین پیاده شدیم.. و اختیارم دست خودم نبود که به سمت خیابان دویدم. هیاهوی جمعیت همه به سمت نقطه انفجار میرفت،.. ابوالفضل نگران جانم فریاد میکشید تا به آنسو نروم... 😰🗣 و من مصطفی را گم کرده بودم که با بی قراری تا انتهای خیابان دویدم.. و دیدم سر چهارراه غوغا شده است... بوی دود و حرارت آتش خیابان را مثل میدان جنگ کرده و همهمه جیغ و گریه همه جا را پُر کرده بود... اسکلت ماشینی... ادامه دارد.... @anche_bayad_bedanid
🕌رمـــــان 🕌قسمٺ اسکلت ماشینی در کوهی از آتش مانده و کف خیابان همه رنگ خون شده بود..😱😰 که دیگر از نفس افتادم... دختربچه ای دستش قطع شده و به گمانم درجا جان داده بود که صورتش زیر رگه هایی از خون به زردی میزد.. و مادرش طوری ضجه میزد که دلم از هم پاره شد...😢😰 قدم هایم به زمین قفل شده.. و تازه پسر جوانی را دیدم که از کمر به پایینش نبود.. 😱😢 و پیکرهایی که دیگر چیزی از آنها باقی نمانده و اگر دست ابوالفضل نبود همانجا از حال میرفتم...😰😭 تمام تنم میان دستانش از وحشت میلرزید و نگاهم هر گوشه دنبال مصطفی میچرخید و میترسیدم پیکره پاره اش را ببینم... که میان خیابان رو به حرم چرخیدم بلکه حضرت زینب(س) کاری کند... ابوالفضل مرا میان جمعیت هراسان میکشید،.. میخواست از صحنه انفجار دورم کند و من با گریه التماسش میکردم تا مصطفی را پیدا کند که را کنار خیابان دیدم و قلبم از تپش افتاد...😱😭😰 به پهلو روی زمین افتاده بود،.. انگار با خون غسلش داده بودند و او فقط از درد روی زمین پا میکشید،.. با یک دستش به زمین چنگ میزد تا برخیزد و توانی به تن زخمی اش نمانده بود.. که دوباره زمین میخورد... با اشکهایم به حضرت زینب(س) و با دستهایم به ابوالفضل التماس میکردم نجاتش دهند.. و او برابر چشمانم در خون دست و پا میزد...😭 تا بیمارستان به جای او هزار بار مُردم و زنده شدم..💨🚑 تا بدن نیمه جانش را به اتاق عمل⛔️ بردند... و تازه دیدم بیمارستان روضه مجسم شده است...😰😰😰 جنازه مردم روی زمین مانده... و گریه کودکان زخمی و مادرانشان دل سنگ را آب میکرد... چشمم به اشک مردم بود و در گوشم.. ادامه دارد.... @anche_bayad_bedanid
🕌رمـــــان 🕌قسمٺ در گوشم صدای سعد می آمد.. که رهایی مردم سوریه مستانه نعره میزد _بالرّوح، بالدّم، لبیک سوریه! و حالا مردم سوریه تنها این 🔥بدمستی سعد و همپیاله هایش🔥 بودند... کنار راهروی بیمارستان روی زمین کِز کرده بودم..😣😞😭 و میترسیدم مصطفی شهید شود..که فقط بیصدا گریه میکردم... 😭😭 ابوالفضل بالای سرم تکیه به دیوار زده.. و چشمان زیبایش از حال و روز مردم رنگ خون شده بود که به سمتش چرخیدم و با گریه پرسیدم _زنده می مونه؟😢😢 از تب بی تابی ام حس میکرد دلم برای مصطفی با چه ضربانی میتپد.. که کنارم روی زمین نشست و به جای پاسخ، پرسید _چیکاره اس؟😐 تمام استخوانهایم از و میلرزید.. که بیشتر در خودم فرو رفتم و زیرلب گفتم😞 _تو داریا پارچه فروشه، با جوونای از حرم حضرت سکینه(س) میکردن!😍😢 از درخشش چشمانش😇 فهمیدم حس از حرم به کام دلش شیرین آمده.. و پرسیدم _تو برا چی اومدی اینجا؟😕😕 طوری نگاهم میکرد که انگار هنوز عطش دو سال ندیدن خواهرش فروکش نکرده و همچنان تشنه چشمانم بود که تنها پلکی زد و پاسخ داد _برا همون کاری که سعد رو میکرد! لبخندی عصبی لبهایش را گشود، طوری که دندانهایش درخشید.. و در برابر حیرت نگاهم با همان لحن نمکین طعنه زد _عین آمریکا و اسرائیل و عربستان و ترکیه، این بنده خداها همه شون میخوان مردم سوریه مبارزه کنن! این تکفیری هام که میبینی با خمپاره و انتحاری افتادن به جون زن و بچه های سوریه، معارضین صلحجو هستن!!! و دیگر این حجم غم در سینه اش... ادامه دارد.... @anche_bayad_bedanid