فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹دعا ڪن چون خدامیشنوه
🌹درست وقتے ڪه
🌹احتمالشم نمیدے
🌹طـاعـات قبول💛🌱
@anche_bayad_bedanid
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خودتون افتخار کنید 🥰
❤️❤️
#یادگار_حضرت_زهرا_(س)
@anche_bayad_bedanid
👩❤️👨مشورت به جای دستور
🔸خانمها دقت کنید یکی از قالب های کلامی که برای مردان خوشایند نیست و اقتدار او را خدشهدار میکند دستوری و تحکّمی حرف زدن است.
🔸بهترین کار این است جملات امری یا دستوری خود را به مشورت و نظر خواهی تبدیل کنید.
🔸مثلا بجای اینکه به مردتان بگویید: "کمد رو بذار این طرف اتاق! بگویید: نظرت چیه کمد رو بذاریم اینجا؟ کلمهی نظرت چیه و امثال آن را فراموش نکنید...
@anche_bayad_bedanid
هر دو بدانیم
⛔️هرگز در زمان عصبانیت، عمدا برای آزار دادن همسرتان چیزی نگویید.🤬
♨️ممکن است فراموش کردن کلمات بیرحمانهای که شما گفتید ولی منظوری از آنها نداشتید،
👈برای همسرتان سخت باشد.😮💨
این کار ممکن است آسیب دائمی به رابطهتان بزند.🤕
✅اگر در نهایت چیزی گفتید که از آن منظوری نداشتید، حتما عذرخواهی کنید.
@anche_bayad_bedanid
🔹قضاوت با شما👇
🚫پلان اول
مرد: وای چقدر صدا می کنید خسته ام بزارید یه کم استراحت کنم
زن: خسته ای که باش یعنی چه همش تو خونه که میرسی خسته ای ما هم آدمیم
✅پلان دوم:
مرد: خسته ام چقدر صدا می کنید زودتر آروم بگیرید
زن: بچه ها بابا خستس لطفا سر و صدا نکنید تا یه کم استراحت کنه و بتونه با شادابی بیاد بینمون
🚫پلان سوم:
مرد: خانم امروز سر کار خیلی اذیت شدم لطفا بچه ها را ساکت کن تا یه کم استراحت کنم و خستگیم در بره
زن: یعنی چه میای خونه خسته ای یه کمم به فکر ما باش ما هم آدمیم استراحت بی استراحت یاالله بریم بیرون
✅پلان چهارم:
مرد: خانم امروز سر کار خیلی اذیت شدم لطفا بچه ها را ساکت کن تا یه کم استراحت کنم و خستگیم در بره
زن: چشم آقا برو استراحت کن
@anche_bayad_bedanid
تلخی ها رو هم شیرین کنید
💟 اگر به فرض با همسر خود قهر کرده اید سعی کنید از این مدل جملات استفاده کنید :
👈 میدونم بعضیا میخوان امروز برن بیرون، مواظب خودشون باشن
یا 👈 چه غذایی درست کرده یه بنده خدایی دستش درد نکنه حیف که قهریم 😉
✅ اونوقت تاثیر محبت و دلجویی رو توی زندگی خودتون میبینید.
@anche_bayad_bedanid
🔹زندگی مشترک شما هم جلال دارد و جبروت؛ و هم جمال دارد و جلوه!
💙مرد جلال و جبروت زندگی است
❤️و خانم جمال و جلوه آن!
✔️ خانم لطفا مراقب جلال و شوکت زندگی و غرور مرد خودت باش تا شکسته و پایمال نشود!
✔️آقا لطفا مراقب جلوه و جمال زندگی و گل لطافت و عاطفه بانو باش تا پژمرده نشود!
@anche_bayad_bedanid
24.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهربانو اگه دوس داری بدونی آقایون از چه خانومایی فراری هستن، حتما این کلیپ رو ببین🤓
@anche_bayad_bedanid
🌸💫نیایش شبانه
🌸💫خــــــداے مـــن
🌼💫میان این همه چشم
🌸💫نگاه تو تنها نگاهے ست
🌼💫ڪہ مرا از هرنگهبان
🌸💫و محافظے بے نیازمی کند
🌸💫نگـاهـت را در ایـن شـبـهـای
🌼💫نورانی ماه رمضان برای تمام
🌸💫عزیزان و دوستانم آرزو می کنم.
🌸💫بـاور کـن کـه هـمـیـشـه
🌼💫خدای تو در کنار تو است
🌸💫شبتون معطر به عطر خدا
آنچه باید بدانید .......
✍️ #تنها_میان_داعش #قسمت_سی_ام 💠 خبر کوتاه بود و خاطره خمپاره دقایقی قبل را دوباره در سرم کوبید. ص
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_سی_و_یکم
💠 تمام تن و بدنم در هم شکست، وحشتزده چرخیدم و از آنچه دیدم سقف اتاق بر سرم کوبیده شد. عدنان کنار دیوار روی زمین نشسته بود، یک دستش از شانه غرق خون و با دست دیگرش اسلحه را سمتم نشانه رفته بود.
صورت سبزه و لاغرش در تاریکی اتاق از شدت عرق برق میزد و با چشمانی #شیطانی به رویم میخندید. دیگر نه کابوسی بود که امید بیداری بکشم و نه حیدری که نجاتم دهد، خارج از شهر در این دشت با عدنان در یک خانه گرفتار شده و صدایم به کسی نمیرسید.
💠 پاهایم سُست شده بود و فقط میخواستم فرار کنم که با همان سُستی به سمت در دویدم و رگبار #گلوله جیغم را در گلو خفه کرد.
مسیرم را تا مقابل در به گلوله بست تا جرأت نکنم قدمی دیگر بردارم و من از وحشت فقط جیغ میزدم. دوباره گلنگدن را کشید، اسلحه را به سمتم گرفت و با صدایی خفه #تهدیدم کرد :«یه بار دیگه جیغ بزنی میکُشمت!»
💠 از نگاه نحسش نجاست میچکید و میدیدم برای تصاحبم لَهلَه میزند که نفسم بند آمد. قدمهایم را روی زمین عقب میکشیدم تا فرار کنم و در این #زندان راه فراری نبود که پشتم به دیوار خورد و قلبم از تپش افتاد.
از درماندگیام لذت میبرد و رمقی برای حرکت نداشت که تکیه به دیوار به #اشکم خندید و طعنه زد :«خیلی برا نجات پسرعموت عجله داشتی! فکر نمیکردم انقدر زود برسی!»
💠 با همان دست زخمیاش به زحمت موبایل حیدر را از جیبش درآورد و سادگیام را به رخم کشید :«با #غنیمت پسرعموت کاری کردم که خودت بیای پیشم!»
پشتم به دیوار مانده و دیگر نفسی برایم نمانده بود که لیز خوردم و روی زمین زانو زدم. میدید تمام تنم از #ترس میلرزد و حتی صدای به هم خوردن دندانهایم را میشنید که با صدای بلند خندید و اشکم را به ریشخند گرفت :«پس پسرعموت کجاست بیاد نجاتت بده؟»
💠 به هوای حضور حیدر اینهمه وحشت را تحمل کرده بودم و حالا در دهان این #بعثی بودم که نگاهم از پا در آمد و او با خندهای چندشآور خبر داد :«زیادی اومدی جلو! دیگه تا خط #داعش راهی نیس!»
همانطور که روی زمین بود، بدن کثیفش را کمی جلوتر کشید و میدیدم میخواهد به سمتم بیاید که رعشه گرفتم، حتی گردن و گلویم طوری میلرزید که نفسم به زحمت بالا میآمد و دیگر بین من و #مرگ فاصلهای نبود.
💠 دسته اسلحه را روی زمین عصا میکرد تا بتواند خودش را جلو بکشد و دوباره به سمتم نشانه میرفت تا تکان نخورم.
همانطور که جلو میآمد، با نگاه #جهنمیاش بدن لرزانم را تماشا میکرد و چشمش به ساکم افتاد که سر به سر حال خرابم گذاشت :«واسه پسرعموت چی اوردی؟» و با همان جانی که به تنش نمانده بود، به چنگ آوردن این غنیمت قیمتی مستش کرده بود که دوباره خندید و مسخره کرد :«مگه تو #آمرلی چیزی هم پیدا میشه؟»
💠 صورت تیرهاش از شدت خونریزی زرد شده بود، سفیدی چشمان زشتش به سرخی میزد و نگاه هیزش در صورتم فرو میرفت. دیگر به یک قدمیام رسیده بود، بوی تعفن لباسش حالم را به هم زد و نمیدانستم چرا مرگم نمیرسد که مستقیم نگاهم کرد و حرفی زد که دنیا روی سرم خراب شد :«پسرعموت رو خودم #سر بریدم!»
احساس کردم #حنجرهام بریده شد که نفسهایم به خسخس افتاد و دیگر نه نفس که جانم از گلو بالا آمد. اسلحه را رو به صورتم گرفت و خواست دست زخمیاش را به سمتم بلند کند که از درد سرشانه صورتش در هم رفت و عربده کشید.
💠 چشمان ریزش را روی هم فشار میداد و کابوس سر بریده حیدر دوباره در برابر چشمانم جان گرفته بود که دستم را داخل ساک بردم. من با حیدر عهد بسته بودم #مقاوم باشم، ولی دیگر حیدری در میان نبود و باید اسیر هوس این بعثی میشدم که نارنجک را با دستم لمس کردم.
عباس برای چنین روزی این #نارنجک را به من سپرد و ضامنش را نشانم داده بود که صدای انفجاری تنم را تکان داد. عدنان وحشتزده روی کمرش چرخید تا ببیند چه خبر شده و من از فرصت پیش آمده نارنجک را از ساک بیرون کشیدم.
💠 انگار باران #خمپاره و گلوله بر سر منطقه میبارید که زمین زیر پایمان میجوشید و در و دیوار خانه به شدت میلرزید. عدنان مسیرِ آمده را دوباره روی زمین خزید تا خودش را به در برساند و ببیند چه خبر شده و باز در هر قدم به سمتم میچرخید و با اسلحه تهدیدم میکرد تکان نخورم.
چشمان پریشان عباس یادم آمد، لحن نگران حیدر و دلشورههای عمو، #غیرتشان برای من میتپید و حالا همه #شهید شده بودند که انگشتم به سمت ضامن نارنجک رفت و زیر لب اشهدم را خواندم...
#ادامه_دارد