هدایت شده از 🇮🇷
یکی از فانتزی های من اینه که،
زندگی از آخر به اول میبود ..
اولش پیر به دنیا میومدیمو
در لحظه های گذریه یک عشق،
هر روز جوان تر میشدیم
و عِشق رو،
توی تازگیِ تپش های تُندِ قلب ،
تو اوجِ هیجانش،
ترک میکردیم ..
و توی اول مسیر
با حس دلتنگیه آدمایی که از دستشون دادیم ،
سعی میکردیم بیشتر قدرشونو بدونیم
بعدم کودکی معصوم میشدیمو
دوستی های نزدیکمون رو
تو لحظه های غریب و بدون وابستگیه ابتداش ،
رها میکردیم ..
و در نهایت توی تاریکیه یه نیمه شبی ،
با نوازش های مادر و در آغوشش ،
ازین دنیا گذر میکردیم .
- شهرزادِغصههآ؛)
روز همه مهندسامون مبارک😎🚬
گنگ تون بالانس
پ.ن:
با اشارات ویژه خدمت مهندس زنگویی🤓 (اتاق بغلی کار راه انداز و خوب و مادری مهربان)