حس میکنم یه کنترل تلویزیون هستم که باطریش روبه اتمامه و واسه اینکه هنوز کار کنه هی میزنن تو سرش.
دیگه نه بحث ميكنم،نه توضیح میدم،نه توضيح میخوام نه دنبال دلیل میگردم.
فقط ميبينم وسکوت میکنم و فاصله میگیرم..
چون واستون توضیحامو دادم،اونجوری که باید ناراحت شدم، عصبی شدم و دیگه نمیخوام که اینجوری باشه.
خستم. سرم درد میکنه. همهجا پر از صداست. صداها تا درونیتری لایههای مغزم میرن و از تو میخورنش
کلافم و دنیا یه دقیقه از حرکت وانمیسته که من تو سکوت اشک بریزم.
سردرد سگی اینطوریه که انگار یکی سرتو گذاشته لا در و فشارش میده و هر آن امکان داره مغزت بپاشه رو زمین؛
گاهی اونقدر غمگین میشم که انگار لال شدم .
حتی صدا های داخل سرمم ساکت میشه ؛همه چیز توی یه سکوت سنگین فرو میره ، بدنم قفل میکنه نه میتونم گریه کنم نه داد بزنم نه چیزی فقط خیره میشم به دیوار و حتی نمیدونم بعدش کجا میرم . این اوج غمگین بودنمه .
از دست خودم عصبیم چون هیچکاری نمیتونم انجام بدم
یعنی میتونم ولی نمیخوام انجام بدم و نمیدونم چرا ، چه فکری با خودم میکنم که در نا امیدی مطلق به سر میرم ؟ حس اون انسانی رو دارم که پذیرفته تهش مرگه پس نباید زندگی کنه پس خودشو حبس میکنه تا بمیره .
ی روز تمام راه هایی ک با قلبت رفتی رو با عقلت برمیگردی ، چون بهت ثابت شده روزی چرت ترین و گند ترین راه هارو انتخاب کردی و خودتو ب فنا دادی :)
گیر کردیم رو این آمار
همسایه ها یکی از پیام ها رو ب دلخواه فور بزنید حداقل ی تکون بخوریم؛)