ولی واقعا به یک نفر نیاز دارم که همیشه با مودی بودنم کنار بیاد و بدون اینکه چیزی بگم بفهمه چمه و چی میخوام.
میگن هر سری که از اشتباهاتش چشم پوشی
کنی و ببخشیش بیشتر عاشقت میشه اما
اینطور نیست تو هرچی بیشتر عاشقش باشی
بیشتر از خطاهاش چشم پوشی میکنی
و به روش نمیاری و اون هرروز بیشتر از قبل
به تکرار اون خطاها ادامه میده تا جایی که
براش میشه یه عادت و تو دیگه حق نداری
نسبت بهش اعتراض کنی چون عاشقشی
هدایت شده از قهوه ی سرد آقایِ نویسنده
آدما رو خسته نکنید از خوب بودن ، از مورد اعتماد بودن ، از ساده بودن ..
این روزا تنها چیزی که پیدا نمیشه ، آدمیه که کنارتون بمونه ، بدون اینکه به منفعتِ خودش فکر کنه ، آدمارو از آدم بودن خسته نکنید .
این روزا به قدری سیاه و غمگینه که آدم باید این شعر سعدی رو مدام با خودش بگه:
از چه میترسی دگر بعد از سیاهی رنگی نیست.
بدترین حالت موقعیه که خودت خوب نیستی میخوای حال یکی رو خوب کنی و چیزایی میگی که خودتم قبولشون نداری . !
الان دقیقا همونجاییم که معین دهاز میگه: دیگر انرژی لازم برای دوستیهای بیمعنی، تعاملات اجباری و مکالمههای غیرضروری را ندارم.
کاش میتونستم به آدما دست بزنم و دردشونو بکشم تو جونم.
اینکه همه حالشون بده و کاری از دستم برنمیاد داره عذابم میده.
پر از خالی نوشته بود: دلم تنگ است
برای کسی ک نه می توان او را داشت،
نه می توان او را خواست؛
فقط میشود سخت برایش دلتنگ بود.
یکروز میآیی که من، دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم
یکروز میآیی که من، نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی، نه یقین، مست و خمارت نیستم
شب زندهداری میکنی، تا صبح زاری میکنی
تو بیقراری میکنی، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد، قدری زمستانی و بعد
گل میدهی، نو میشوی، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام، دور از کدورتهای دور
آیینهای پیش توأم، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست، اِنکارِ من دشوار نیست
اصلا "منی" در کار نیست، امنم حصارت نیستم...
من آدم رفتن نبودم ، الانم نیستم.
من میمونم ، انقد میمونم که عوض شدن همه آدمای دورمو میبینم ، انقد میمونم که از یه جایی به بعد دیگه چیزی نمیگم ، میشینم یه گوشه از دور نگات میکنم تا روزی که چشممون به چشم هم بیوفته ؛
اونجاست که آرزو میکنی کاش رفته بودم
من آدم رفتن نیستم ، من آدم موندن و دیدن پشیمونیتم وقتی که دیگه خیلی دیره . !