من؟!
ی روح متلاشی شده و در آستانه فرو پاشی اما با کالبدی ایستاده و دهنی که همیشه میگه ؛ خوبم .
- میتونیم حرف بزنیم ؟
+چی؟
- دلم واست تنگ شده :)
+ ما چی هستیم ؟ من رابطمون رو درک نمیکنم. بعضی وقتا مثل دوستیم بعضی وقتا بیشتر از دوتا دوست هستیم و بعضی وقتا برات غریبهام...
یه دقیقه جوری باهام حرف میزنی که انگار یه آدم خاص تو زندگیتم و یه دقیقه جوری باهام حرف میزنی که انگار هیچی واست نیستم. یه روز کلی توجه بهم میکنی یه روز کاملا نادیدهام میگیری.
با احساسات من بازی نکن وقتی نسبت به احساسات خودت مطمعن نیستی.
اونی که حالش بده
حتی حوصله توضیح دادن حسشو؛حالشو نداره
ی خوبم میگه و خودشو خلاص میکنه
دلم می خواهد
خودم را از تنم در بیاورم
بشورم ،بچلانم
و رویِ طنابِ حیاطمان پهن کنم،
فردا بیایم و ببینم که مرا
باد با خود برده است.
احساسم را ب لنگر کشیده ای و برا ی پناه خودت لنگر را با خود حمل میکردی
آنقدر دور شدی از من و آنقدر لنگر احساسم را با خود کشیدی ک حال
من بی پناه و تهی تر از هر احساسی هستم؛