آب وقتی به نقطهی جوش میرسه دیگه دماش افزایش پیدا نمیکنه؛ تغییر حالت میده و از مایع به بخار تبدیل میشه. این قضیه راجب انسان ها هم صدق میکنه، اونا هم یک نقطهی شکستن دارن که از اونجا به بعد چیزی باعث افزایش غمشون نمیشه، تغییر حالت میدن و به انسان دیگهای تبدیل میشن...
مودم؟
خستم، یه افسردگی دارم که همش در حال انکار کردنشم، دایره ی آدمای دورم به صفر رسیده و تنهام، صبحا به زور بیدار میشم و شبا روی تخت گریه میکنم، حوصله ی مطلقاً هیچ کاریو ندارم، عصبیم و میخوام همرو قتل عام کنم، صداها و آدما رو مخمن، اعتماد به نفسم رسیده به زیر خط فقر و حس میکنم زشت و حوصله سر برم، آهنگا تکرارین، آینده مبهمه و گذشته کامل پاک نشده. دهنم باز نمیشه حرف بزنم و یکسره تو خودمم. رویاهام سیاهن و مغزم توانایی مثبت بافی رو نداره.
یه خواب طولانی میخوام که دیگه ازش بیدار نشم. تموم.
ولی تو حواست نبود که...
وقتی تو ماشین درد وُ دل میکردی برام
من از دورترین مسیر میرفتم تا تو بیشتر برام حرف بزنی : ))
پسر دوازده ساله میگه من «تنهام»، دختر پسر هجده و بیست و سی ساله میگن «تنهام»، مرد و زن متاهل با دو سه تا بچه قد و نیم قد میگن «تنهام»، پیرمرد هشتاد ساله هم تنهاست، این موضوع چیزی فراتر از ادا درآوردن و لفظی به زبون آوردنه، چرا و چی شده که آدمها اینقدر احساس «تنهایی» میکنن؟!
وقتی میرم تو گالری، میبینم رو عکسِ تو بودم. میرم توی کانتکتا، میبینم روی شماره تو بودم. میرم توی اهنگا، میبینم اهنگی که تو فرستادی رو پخش بوده. دفتر خاطراتو باز میکنم، میبینم داشتم راجب تو مینوشتم. میرم تو گوگل، میبینم داشتم رسپی غذای مورد علاقتو سرچ میزدم. میخوام شعر بنویسم، میبینم فقط راجب تو حرفی برای گفتن دارم. میخوام زندگی کنم، میبینم دلیل زندگی کردنم تو شدی...
میتوانستم فروپاشی را درونم احساس کنم، مانند تکان خوردن یک گل قاصدک در باد. با هر حرکتم یکی دیگر از گلبرگها پراکنده میشد.
تپههای شنی با وزش باد جابجا میشوند،
ولی… صحرا همیشه صحرا باقی میماند.
این است… افسانه عشق.
شازده کوچولو پرسید: کی اوضاع بهتر میشه؟
روباه گفت: از وقتی که بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره