یک سال پیش،
همه چیز متفاوت بود.
و حالا که به عقب نگاه میکنم،
میفهمم که یک سال میتونه خیلی کارا با یه آدم بکنه.
شازده کوچولو پرسید : چرا آدما وقتی میفهمن بودنشون باعث دلگرمیته خودشونو ازت دریغ میکنن ؟ روباه گفت : خب بالاخره یجایی باید معلوم بشه آدم نیستن دیگه
اگه بخوام از حال الانم بهت بگم
باید بگم خیلی وقته که نمیدونم چی میخوام
سِر شدم نسبت به اتفاقات
حوصله بحث و جدل ندارم و ترجیح میدم دائما تو کوچه ی علی چپ قدم بزنم
حال آدم های جدید رو ندارم و دوست دارم فقط همین چند نفر کنارم باشن
حوصله خونه ندارم ولی حوصله ی بیرون هم ندارم
نمیخندم ولی گریه هم نمیکنم
خوابم نمیاد ولی از بی خوابی هلاکم
دلم یه مسافرت طولانی میخواد اما اگه همین الان بهم بگن پاشو بریم نمیرم
دلم شلوغی میخواد ولی تنهایی رو به هرچیز و هر کسی ترجیح میدم..
یه روزایی یه سری اتفاقات طوری پشتسر هم میفته که آخر شب به خودت میگی: خیلی بعیده فردا صبح بتونم از خواب پاشم و این روند رو تکرار کنم
ولی هم فردا بیدار میشی
هم اون روند رو تکرار میکنی
نه یکبار و دو بار
شاید تا آخر عمر داستان همین باشه .