اگه بخوام از حال الانم بهت بگم
باید بگم خیلی وقته که نمیدونم چی میخوام
سِر شدم نسبت به اتفاقات
حوصله بحث و جدل ندارم و ترجیح میدم دائما تو کوچه ی علی چپ قدم بزنم
حال آدم های جدید رو ندارم و دوست دارم فقط همین چند نفر کنارم باشن
حوصله خونه ندارم ولی حوصله ی بیرون هم ندارم
نمیخندم ولی گریه هم نمیکنم
خوابم نمیاد ولی از بی خوابی هلاکم
دلم یه مسافرت طولانی میخواد اما اگه همین الان بهم بگن پاشو بریم نمیرم
دلم شلوغی میخواد ولی تنهایی رو به هرچیز و هر کسی ترجیح میدم..
یه روزایی یه سری اتفاقات طوری پشتسر هم میفته که آخر شب به خودت میگی: خیلی بعیده فردا صبح بتونم از خواب پاشم و این روند رو تکرار کنم
ولی هم فردا بیدار میشی
هم اون روند رو تکرار میکنی
نه یکبار و دو بار
شاید تا آخر عمر داستان همین باشه .
یه وقتی هست که به خودت میگی:
نشد دیگه چیکار باید میکردم؟
ولی میشنوی که ته دلت یکی داره با غم داد میزنه
باید میشد ، باید میشد ، باید میشد
و حقیقتا اینه که بده..!
و اما نیمه شبی من خواهم رفت
از دنیایی که مال من نیست
و از زمینی که مرا بیهوده بدان بسته اند..